X
تبلیغات
زندگی نامه امام حسین بن علی ع
شرح مختصری اززندگینامه امام حسین بن علی ع سید الشهدا وبیان تاریخ زندگی حضرت سلام الله علیه

خورشید بر نیزه

پدیدآورنده: محمدرضاهفت تنانیان ،

در کتاب کشف الغمه در تفسیر آیه(فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب‏علیه انه هوالتواب الرحیم)(سپس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت کرد و توبه کرد; آری‏او است که توبه پذیرمهربان است.)چنین آمده است که: حضرت آدم درساق عرش نام مبارک خاتم النبیین و ائمه(علیهم السلام)را نوشته‏دید و به تلقین جبرئیل(ع)، خداوند را به آن نامها خواند; چون‏اسم حسین را به زبان آورد، دلش شکست و اشکش روان شد و گفت: جبرئیل، این چه کسی است که چون نامش را می‏برم، چنین ناراحت وگریان می‏شوم؟!

جبرئیل گفت: این فرزند گرامی ات را مصیبتی می‏رسد که تمام‏مصایب دنیا در برابر آن اندک است. حضرت آدم شرح آن را خواست. جبرئیل گفت: او را وقتی سخت تشنه و تنها وغریب و بی یار ویاور است، می‏کشند. کاش او را در آن حالت می‏دیدی که می‏گوید: وای از تشنگی، وای‏از کمی یاور! این استغاثه را کسی جز با شیمشیر جواب نمی‏گوید.

سرمطهرش را مانند گوسفندان می‏برند و با سرهای اصحابش به شهرهامی‏برند و زنانش را چون اسیران از شهری به شهری دیگر می‏گردانند،ای آدم! در علم ازلی خداوند این گونه است. جبرئیل این را گفت وشروع به گریه کرد. آدم هم گریست.

فرهادمیرزا می‏نویسد: عروه بن زبیر گفت: «چون عثمان بن عفان، ابوذر غفاری را از مدینه تبعید کرد وبه ربذه فرستاد، علی(ع)و امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام)ویکی، دوتن از خواص اصحاب او را مشایعت کردند و وداع و دلداری‏گفتند که: ای اباذر، شادباش که محنت در رضای خدا بسی اندک است. ابوذر گفت: آری; این خود آسان باشد و لیکن بگویید شما را حال‏چگونه باشد در آن وقتی که حسین بن علی(ع)را بکشند و سرش را ازبدنش جدا کنند؟ و به خدا قسم که در اسلام کشته‏ای از این عظیم‏ترنیست.

ابی‏الموید الموفق از خوارزمی چنین نقل می‏کند: چون حسین دوساله شد، پیامبر(ص) به سفر رفت. در بین راه، ایستاد و استرجاع‏کرد و اشک از چشمانش سرازیر شد. پرسیدند: چرا گریه می‏کنی؟ فرمود: جبرئیل الان از زمین کنارفرات که به آن کربلا می‏گویند. به من خبر داد که فرزندم حسین‏پسر فاطمه در آن کشته می‏شود. پرسیدند: چه کسی او را می‏کشد؟ فرمود: مردی به نام یزید که خدا او رامبارک نکند.; گویا جایگاه و مدفن حسین را در کربلا می‏بینم که‏سرش هدیه برده می‏شود.

وقتی امام به کربلا می‏آید، با زهیربن قین ملاقات می‏کند. به اومی‏گوید: احدبن قیس سرم را به امید عطا برای یزید خواهد برد; ولی یزید چیزی به او نمی‏دهد.

در ناسخ التواریخ به نقل از خصال چنین آمده است: امام‏رضا(ع)فرمود: از طرف خداوند تبارک و تعالی خطاب آمد که: ای‏ابراهیم! از آنچه که من آفریدم، در نزد تو محبوبتر کیست؟

عرض کرد: از آنچه که آفریدی، محبوبتر نزد من حبیب تو محمداست.

خطاب آمد: او را بیشتر دوست داری یا خودت را؟

فرمود: او را از نفس خود بیشتر دوست دارم.

خطاب آمد: فرزند خود را عزیزتر داری یا فرزند او را؟

فرمود: فرزند او را.

خطاب آمد: قتل فرزند او با ظلم به دست دشمنان او قلب تو رابیشتر به درد می‏آورد یا قتل فرزندت به دست‏خودت در طاعت من؟

عرض کرد: قتل فرزند او به دست دشمنان او برمن دردناکتر است.

خطاب آمد: ای ابراهیم، همانا طایفه‏ای گمان می‏کنند از امت‏محمدند، ولی فرزندش حسین را به ستم مانند گوسفند می‏کشند وسزاوار خشم من می‏گردند. پس دل ابراهیم به درد آمد و گریست.

ریان بن شبیب می‏گوید: روز اول ماه محرم، خدمت امام‏رضا(ع)رسیدم. حضرت فرمود: ای پسر شبیب!... محرم همان ماهی است که مردم جاهلیت درگذشته‏به احترام آن ستم و کشتار را ممنوع کرده بودند. این امت نه‏احترام ماه محرم را نگه داشتند و نه احترام پیامبر(ص)را. دراین ماه، فرزندان او را کشتند و زنان حرمش را اسیر و اموالش‏راچپاول کردند. خدا هرگز این گناه آنها را نمی‏آمرزد. ای پسرشبیب! اگر خواستی برای چیزی گریه کنی، برای حسین بن علی(ع)گریه کن که اورا چون گوسفند سربریدند.

شیخ جعفربن قولویه چنین روایت کرده است: در آسمانها ملکی نماند که خدمت رسول خدا(ص)نیاید و آن حضرت‏را در مصیبت فرزندش حسین(ع)تعزیت نگوید. آن حضرت را خبردادنداز ثوابی که خداوند در برابر شهادت به او کرامت فرموده است; وهریک برای حضرت از تربت آن مظلوم آوردند; و هریک که می‏آمد،حضرت می‏فرمود: خداوندا، مخذول گردان هرکه او را یاری نکند وبکش هرکه او را بکشد و ذبح کن هرکه او را ذبح کند و آنها را به‏هدفشان نرسان.

حضرت امام باقر(ع)فرمود: چون حضرت امام حسین(ع)در کودکی نزدپیامبر(ص) می‏آمد، آن حضرت به علی(ع) می‏فرمود: یاعلی! او را برای‏من نگاه دار. پس او را می‏گرفت و زیر گلویش را می‏بوسید ومی‏گریست. روزی آن مظلوم پرسید: پدر! چرا گریه می‏کنی؟ حضرت‏فرمود: چرانگریم در حالی که جای شمشیر دشمنان را می‏بوسم.

وقتی امام حسین(ع)خواست از مدینه سمت مکه حرکت کند، کنار قبرجدش رسول خدا(ص)شتافت، بسار گریست و گفت: پدر و مادرم به فدایت‏یا رسول الله! با ناراحتی از نزدت می‏روم; چون نمی‏خواهم با یزیدشرابخور بیعت کنم. با کراهت از نزدت می‏روم و به تو سلام‏می‏رسانم.

در این موقع، خواب وی را در ربود، در خواب رسول خدا(ص)را دیدکه او را به سینه چسبانده، بین دو چشمش را می‏بوسد. پیامبر(ص)فرمود: حبیب من، ای حسین، گویا تو را می‏بینم که درخونت‏شناوری و در سرزمین کربلا ذبح شده‏ای...

وقتی امام حسین(ع)اراده فرمود از مدینه به مکه حرکت کند، ام‏سلمه، همسر پیامبر(ص)، خدمت وی آمد و عرض کرد: با حرکت‏خود به‏سوی عراق، مرا غمناک نکن; زیرا از جدت رسول خدا(ص)شنیدم که‏می‏فرمود: فرزندم حسین در خاک عراق در محلی به نام کربلا کشته‏خواهد شد. امام فرمود: ای مادر! خود بهتر از تو می‏دانم که به‏ستم کشته می‏شوم و سر از پیکرم جدا خواهد شد...

سرامام(ع)از قفا بریده شد

یکی از ستمهایی که به امام حسین(ع)شد، این است که سرامام رااز قفا بریدند. وقتی جنگ تمام شد، اسرا را از میان شهدا بردند. همین که زینب(س)به جسد امام حسین(ع)رسید، فرمود: وامحمداه! این‏حسین است که در خون غوطه ور است، اعضایش قطع شده، سرش را ازقفا بریده‏اند و عمامه و ردایش را از بدنش در آورده‏اند.

وقتی امام حسین(ع)کشته شد، ام کلثوم(س)دستهایش را روی سرش‏گذاشت و فریاد زد: وامحمداه! واجعفراه! واحمزتاه! واحسناه! این حسین است که درکربلا در خون غوطه ور است; سرش را از قفابریده‏اندو عمامه و ردااز تنش گرفته‏اند.

وقتی امام زین العابدین(ع)در شام شروع به خطبه می‏کند چنین‏می‏فرماید: من پسر کسی هستم که او را تشنه کشتند. من پسر کسی‏هستم که به ستم کشته شد. من پسر کسی هستم که سرش را از قفابریدند. من پسرکسی هستم که او را تشنه کشتند. من پسرکسی هستم‏که در کربلا افتاده است. من پسر کسی هستم که عمامه و ردا ازبدنش افکنده‏اند.

سرمطهر امام(ع)در کربلا

در اینجا به بررسی جراحاتی که در کربلا به وسیله‏ی لشکر دشمن‏به سر شریف امام(ع)وارد شده، می‏پردازیم. در کربلا به سر مطهرامام(ع)ضربه‏های مختلفی وارد شد. گاه باسنگ به سر امام زدند،زمانی با تیر و گاهی با شمشیر. حضرت در مجموع 72 جراحت را تحمل‏کرد. سپس ایستاد تا کمی استراحت کند. در این حال، سنگی به‏پیشانی امام اصابت کرد. خواست‏خون را با لباس پاک کند که تیری‏مسموم و سه شعبه بر قلبش نشست. امام(ع)فرمود: بسم الله و بالله‏و علی مله‏رسول الله.

بعد از مدتی، شمر فریاد زد: او را بکشید. لذا از هرطرف به‏امام حمله کردند. امام تیری که به گلویش نشسته بود، برون آورد،دودستش را پراز خون کرد. سر و صورت خود را با خون رنگین ساخت وفرمود: می‏خواهم این گونه خدارا ملاقات کنم.

آنگاه شمر فریاد زد: برای چه ایستاده‏اید و انتظار می‏کشید؟ چرا کار حسین را تمام نمی‏کنید؟ پس همگی ازهرسو برآن حضرت حمله‏کردند. حصین بن نمیر تیری بردهان مبارک امام(ع)زد. ابوایوب‏غنوی تیری برحلقوم شریفش زد و زرعه‏بن شریک کف دست چپش را قطع‏کرد. ظالمی دیگر به دوش امام(ع)زخمی زد. حضرت به روی افتاد وضعف بر او غلبه کرد. سنان ملعون نیزه بر گلوی مبارکش زد وبیرون آورد. آنگاه در استخوانهای سینه‏اش فرو برد و بعد تیری برنحر شریف آن حضرت زد.

مجلسی می‏گوید: ابوالحتوف تیری به طرف امام انداخت. آن تیر برپیشانی نورانی امام رسید. امام تیر را از پیشانی‏اش بیرون کشیدو خون بر صورت و محاسن امام روان شد.

بعد از آنکه ناتوانی برحضرت غلبه کرد، هرکه به او نزدیک‏می‏شد، از بیم یا شرم کناره می‏گرفت. سرانجام مردی از قبیله کنده که نامش مالک بن یسر بود. به‏طرف آن حضرت روان شد. به وی ناسزا و دشنام گفت و با شمشیرضربه‏ای برسرمبارکش زد. کلاه امام شکافته شد، شمشیر به سر رسید وخون کلاه را پرکرد. حضرت در باره او چنین نفرین کرد: با این دست غذا نخوری و آب‏نیاشامی و خداوند تو را با ستمگران محشور کند. پس کلاه پرخون رااز سرمبارک انداخت، دستمالی طلب کرد، زخم سر را با آن بست وکلاه دیگری برسرگذاشت و عمامه را روی آن بست.

بریدن سرامام(ع)

وقتی از همه طرف به امام حمله کردند و او ناتوان روی زمین‏افتاد، عمربن‏سعد به اصحابش گفت: برویدو سر از بدنش جدا کنید وراحتش سازید. در این موقع، سنان و شمربن ذی الجوشن با جمعی ازشامیان آمدند، بالای سراو ایستادند و به یکدیگر گفتند: منتظر چه‏هستید؟ این مرد را راحت کنید.

در این موقع، چهل تن مبادرت کردند که سرامام حسین(ع)را جداکنند. عمربن سعد می‏گفت: وای برشما، عجله کنید. اولین کسی که‏مبادرت کرد، شیث‏بن ربعی بود. او با شمشیر نزد امام(ع)رفت‏تاسرش را جدا کند. وقتی امام حسین(ع)با گوشه چشم به او نگریست، شیث‏شمشیر راانداخت و در حالی که این جمله‏ها را برزبان می‏راند، فرار کرد. «وای برتو عمربن سعد، می‏خواهی خود را از کشتن حسین تبرئه‏کنی ومن خونش را بریزم.» بعد سنان بن انس نخعی به طرف امام(ع)حرکت کرد و به شیث‏بن‏ربعی گفت: مادرت به عزایت‏بنشیند، چرا حسین رانکشتی؟ شیث گفت: وقتی که به طرف حسین رفتم، چشمانش را باز کرد. دیدم‏مثل رسول خدا است; شرم کردم شبیه رسول خدا را بکشم. سنان گفت: وای برتو، شمشیر را به من بده، من به کشتن اوسزاوارترم. شمشیر را گرفت و بالای سرامام حسین(ع)رفت. امام(ع) نگاهی به او کرد. سنان لرزید، شمشیر از دستش افتاد وفرار کرد. شمر آمد و گفت: مادرت به عزایت‏بنشیند، چرا او رانکشتی؟

گفت: چون حسین چشمانش را بازکرد، به یاد شجاعت پدرش افتادم وفرار کردم.

شمر گفت:ترسویی، شمشیر را به من ده. به خدا قسم، هیچ کس ازمن به خون حسین سزاوارتر نیست. او را می‏کشم چه شبیه مصطفی‏باشد، چه شبیه مرتضی.

شمشیر را گرفت، بالای سینه امام نشست و به حضرت نگریست و گفت: خیال نمی‏کنم بدانی چه کسی به سراغت آمده. امام چشم باز کرد و او را دید. شمرگفت: من از آن مردم نیستم‏که از قتل تو صرف نظر کنم.

امام فرمود: کیستی که به جایگاهی چنین بلند گام نهاده وبربوسه‏گاه رسول خدا جای گرفته‏ای؟

شمر روی سینه حضرت نشسته، محاسن امام را گرفته بود و در پی‏کشتن بود. امام خندید و فرمود: می‏دانی که هستم؟ شمر گفت: خوب‏می‏شناسمت. مادرت فاطمه، پدرت علی مرتضی، جدت محمد مصطفی ودشمنت‏خدای بزرگ است. تو را می‏کشم و هیچ نمی‏هراسم.

امام گفت: توکه حسب و نسب مرا می‏شناسی، چرا مرا می‏کشی؟

شمر گفت: اگر من نکشم، چه کسی از یزید جایزه بگیرد؟

امام(ع)فرمود: جایزه یزید پیش تو محبوبتراست‏یا شفاعت جدم‏رسول خدا(ص)؟

شمر گفت: دانگی از جایزه یزید پیش من از شفاعت تو وجدت‏محبوبتر است.

امام(ع)تشنه بود. شمر گفت: پسر ابوتراب! مگر نمی‏دانی پدرت‏کنار حوض کوثر است و کسانی را که دوست دارد، سیراب می‏کند؟!

صبر کن تا آب از دستش بگیری.

امام فرمود: حالا که می‏خواهی مرا بکشی پس کمی آب به من ده.

شمر گفت: هرگز، حتی قطره‏ای آب نمی‏دهم تا مرگ را بچشی.

امام پرسید: کیستی؟

گفت: شمربن ذی الجوشن.

امام فرمود: دامن زره را از چهره‏ات بردار.

وقتی شمر چهره نمایاند، امام دید دندانهایش مانند دندان خوک‏از دهانش بیرون آمده است.

سپس فرمود: آری، این یک نشانه، راست است. آنگاه فرمود:

سینه‏ات را برهنه کن.

شمر جامه بالازد. سینه‏اش گرفتار پیسی بود.

امام فرمود: راست گفت جدم رسول خدا(ص).

رسول خدا را در خواب دیدم که فرمود: فردا وقت نماز پیش من‏می‏آیی و کشنده‏ات این نشانه‏ها را دارد. آن نشانه‏ها همه در توموجود است.

امام حسین(ع)به شمر فرمود: می‏دانستم کشنده من تو خواهی بود;

زیرا تو پیسی.

در خواب دیدم سگان برمن حمله می‏کردند و در میان سگان، سگ‏ابلق پیسی بود که بیشتر برمن حمله می‏کرد. جدم رسول خدا(ص)نیزچنین خبر داده بود.

درمناقب چنین نقل شده است: وقتی امام به شمر نگریست و دیدپیس است، فرمود:

الله اکبر، الله اکبر، راست گفت‏خدا و رسولش; زیراپیامبر(ص)فرمود: گویا می‏بینم سگی پیس در خون اهل بیتم غوطه‏می‏خورد.

در این موقع، شمر گفت: اکنون که جدت مرا به سگها تشبیه کرده،تو را از قفا سرمی برم.

بعد امام را به صورت خوابانید و رگهای گردنش را برید.

در مقاتل چنین آمده است: وقتی شمر روی سینه شریف امام‏حسین(ع)نشسته بود و محاسن مقدس وی را در دست داشت، دوازده ضربه‏شمشیر به امام زد تا سرش را جدا کرد. وقتی سرامام را می‏برید،می‏گفت: سرت را از بدنت جدا می‏کنم در حالی که می‏دانم که انسان‏بزرگواری، فرزند رسول خدایی و از نظر پدر و مادر بهترین مردمی.

وقتی شمر، هر عضو امام را می‏برید، حضرت می‏فرمود: یاجداه! یامحمداه! یا اباالقاسماه! و یا ابتاه! یا علیاه! یا اماه! یافاطماه! کشته می‏شوم مظلوم و ذبح می‏شوم تشنه، می‏میرم غریبانه.

وقتی شمر سررا برید و روی نیزه قرار داد، تکبیر گفت و لشکردشمن هم سه بار تکبیر گفت. در این موقع، زلزله آمد، دنیا تیره‏شد، از آسمان خون آمد و در آسمان ندا دادند که: به خدا قسم،حسین بن علی را کشتند. به خدا قسم، امام فرزند امام را کشتند.

قاتل و قاطع سر مطهر امام(ع)کیست؟

در بین مورخان در مورد این که سرامام(ع)را چه کسی بریده،اختلاف وجود دارد. این نظرها عبارت است از:

1- مردی گمنام از قبیله مذحج قاتل امام است. البته گفته شده‏روایت این نظر، ضعیف است. این نظر را ابن حجر گفته است.

2- قاتل امام(ع)حصین بن نمیر است. او به امام تیری زد، فرودآمد، سرش را برید و به کمر اسبش بست تا مقرب ابن زیاد گردد.

3- مهاجربن اوس قاتل امام است.

4- مقریزی می‏گوید: عمربن سعد امام را به قتل رساند.

5- خولی بن یزید قاتل امام است.

6- برادر خولی، شبل بن یزید، سرامام را جدا کرد. مورخان‏گفته‏اند: خولی بن یزید خواست‏سرامام را جدا کند; ولی ترسید.

اما برادرش شبل بن یزید سر امام را جدا کرد و به خولی داد.

7- سنان بن انس سر امام را جدا کرد.

صدوق در امالی می‏گوید: سنان از اسب پایین آمد، محاسن حضرت راگرفت، با شمشیر به گلویش می‏زد و می‏گفت: به خدا قسم، من سرت راجدا می‏کنم و می‏دانم که تو زاده رسول خدایی و از نظر پدر و مادربهترین مردمی.

در مقتل ابی‏مخنف هم دارد که سرامام(ع)را سنان برید و به خولی‏داد. بعد کنار چادر عمربن سعد ایستاد و باصدای بلند فریاد زد:

رکابم را پراز طلا و نقره کن که من حسین را کشتم.

طبری می‏گوید: هنگام شهادت امام حسین(ع)هرکه نزدیک‏امام(ع)می‏آمد، سنان دورش می‏کرد، برای آنکه مبادا کسی دیگر سرآن‏جناب را ببرد. سرانجام سرامام را جدا کرد و به خولی سپرد.

8- اکثرمورخان و ارباب مقاتل نظرشان این است که قاتل و قاطع‏سرامام(ع)شمر ملعون است. گروهی معتقدند سنان در کشتن امام(ع)به‏شمر کمک کرده است. جمعی هم سنان و خولی را در کشتن امام یاورشمردانسته‏اند.

تقسیم سرها

وقتی جنگ پایان یافت و همه یاران امام(ع)شهید شدند. ابن سعددستور داد سرهای شهدا را بین قبایل تقسیم کردند تا بدین وسیله‏پیش ابن زیاد منزلتی پیدا کنند.

به قبیله کنده به سرپرستی محمدبن‏اشعث‏سیزده سر، به قبیله‏هوازن که شمر بزرگ آنها بود. دوازده‏سر، به قبیله تمیم هفده‏سر و به قبیله بنواسد شانزده سر دادند. بقیه سرها را هم دیگر افراد بردند; اما قبیله حر اجازه‏ندادند سر حر را جدا کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:11  توسط خادمین اهل بیت | 
خونین شدن آفتاب در شهادت امام حسین(ع)
پرسش:
آیا روایتی داریم که بگوید آفتاب در شهادت امام حسین علیه السلام خونین شد؟

منبع پاسخ: پایگاه حوزه

پاسخ:
 در این مورد در مصادر حدیثی[i]، روایاتی بدین مضمون وارد شده است.


[i]احقاق الحق ج 11 ص 462 و 483 به نقل از کتاب فرهنگ عاشورای آقای جواد محدثی ص 168

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:9  توسط خادمین اهل بیت | 

شهادت امام

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 178

هلال بن نافع گويد: من با سپاه عمر بن سعد ايستاده بودم.ناگاه كسى فرياد زد: اى امير بشارت باد تو را كه شمر، حسين را كشت.من خود را ميان صفوف لشگر رساندم و برابر حسين ايستادم.چنان ديدم كه آن حضرت در حال جان دادن است.به خدا هرگز مانند حسين كشته‏اى را نديده بودم كه با خون، چهره خويش را خضاب كرده و سيمايى اين چنين داشته باشد.انوار درخشان چهره او و زيبايى هيئتش مرا از انديشه شهادت او بازداشت.حسين ع در اين حال طلب آب مى‏كرد، و من شنيدم كسى را كه مى‏گفت: به خدا هرگز آب نخواهى نوشيد، تا آنگاه كه به دوزخ وارد شوى و از آب حميم بنوشى.حسين ع گفت: آيا من به دوزخ وارد مى‏شوم و از آب آن مى‏نوشم؟ نه، هرگز چنين نيست.به خدا من بر جدم پيمبر خدا ص و به منزل او در بهشت وارد مى‏شوم و از آب خوشگوار آن مى‏نوشم و از ستمهايى كه بر من روا داشتيد، شكايت به او خواهم برد .

هلال بن نافع گويد: لشگر با شنيدن اين سخن به شدت در خشم و غضب فرو رفتند، چندان كه گويى خداوند كمترين مهر و محبتى در دل هيچ يك از آنان قرار نداده است.

پس عمر بن سعد رو كرد به مردمى كه در طرف راست وى بودند و گفت: به سوى حسين پيش رويد و كار او را تمام كنيد.همچنين به سنان بن خولى بن يزيد گفت: سرش را جدا كن.پس خولى پيش رفت اما ضعف بر وى رو آورد و بلرزيد.پس سنان بن انس و يا شمر بدو گفت: خدا بازوهايت را بشكند.چرا مى‏لرزى؟ آنگاه سنان و به گفته بعضى شمر فرود آمد و حسين ع را بكشت و سر مبارك آن حضرت را از بدن جدا كرد، در حالى كه مى‏گفت: من سر تو را جدا مى‏كنم در حالى كه مى‏دانم تو سرور امت و فرزند پيمبر خدا و از جهت پدر و مادر بهترين مردم هستى.سپس سر مقدس آن حضرت را به خولى سپرد و از وى خواست سر را نزد امير عمر بن سعد ببرد.شاعر در اين مورد گفته است:

فاي رزية عدلت حسينا 
غداة تبيره كفا سنان

در اين هنگام يكى از كنيزان از خيمه حسين ع بيرون آمد.پس يكى از افراد سپاه دشمن به وى گفت: مولايت حسين كشته شد.وى مى‏گويد: در حالى كه فرياد مى‏كردم به سرعت به خيمه شتافتم.همين كه خبر شهادت حسين ع را به خاندان آن حضرت بگفتم، در حالى كه آنان به شدت در بهت و حيرت فرو رفته بودند و مرا مى‏نگريستند، فرياد و ناله و صيحه و شيون آنان از هر سو به آسمان رفت.

بعد از ظهر روز دهم محرم سال 61 هجری بود که امام حسین (ع) در شهر کربلا از سرزمین عراق، مظلومانه و با لبانی تشنه به شهادت رسید.وی در حالی که در برابر مصائب، صبر و شکیبایی از خود نشان می‏داد، از سوی دشمنان خود به شدت در محاصره بود.

شیخ مفید شهادت آن حضرت را در روز شنبه ثبت کرده است.اما چنانکه ابو الفرج در کتاب مقاتل الطالبیین می‏نویسد: تاریخ صحیح شهادت امام در روز جمعه بوده است.وی با استفاده از علوم مربوط به تقویم ثابت کرده است که اول محرم آن سال چهار شنبه بوده و بدین ترتیب روز عاشورا جمعه بوده است.اما آنچه در میان عامه مردم شایع است، یعنی این که شهادت امام حسین (ع) در روز دوشنبه بوده، هرگز ریشه صحیحی نداشته و روایتی در این مورد دیده نشده است.

امام (ع) به هنگام شهادت پنجاه و شش سال و پنج ماه و هفت روز یا پنج روز از سن شریفش می‏گذشت. [در مورد کسر سال‏]، عده‏ای نه ماه و ده روز و یا هشت ماه و هفت روز یا پنج روز نیز آورده‏اند.برخی نیز سن آن حضرت را پنجاه و هفت سال دانسته‏اند که این روایت کامل نبوده است.گروهی سن او را پنجاه و هشت و یا پنجاه و پنج سال و شش ماه نیز ثبت کرده‏اند، و این نیز چنان که قبلا اشاره شد بر اثر اختلاف اقوال و روایاتی است که در ذکر میلاد آن حضرت وجود داشته است.

جالب این است که شیخ مفید با این که میلاد امام (ع) را پنجم شعبان سال چهارم هجری محسوب و هنگام شهادت را دهم محرم سال شصت و یک می‏داند، با این وصف سن شریف آن حضرت را پنجاه و هشت سال ذکر کرده است، در صورتی که بنا به گفته خود او عمر شریف آن حضرت بیش از پنجاه و شش سال و پنج ماه و پنج روز نمی‏گردد.

امام حسین (ع) با جد بزرگوارش رسول الله (ص) شش یا هفت سال و چند ماه زندگی کرده و به گفته شیخ مفید این مدت هفت سال بوده است.با پدرش امیر المؤمنین (ع) سی و هفت سال و پس از رحلت جدش پیامبر (ص) چند ماه کمتر از سی سال می‏زیسته است.با برادرش امام حسن (ع) چهل و هفت سال و پس از وفات پدرش با برادر خود در حدود ده سال معاصر بوده است.و برخی این مدت را یازده سال و عده‏ای نیز پنج سال و چند ماه دانسته‏اند، و این اختلاف در اثر روایات گوناگونی است که در تاریخ وفات امام حسن (ع) ذکر شده است.همین مدت نیز دوره خلافت و امامت امام مجتبی (ع) نیز محسوب می‏شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:7  توسط خادمین اهل بیت | 

آخرین لحظات

پس از آنکه حضرت عباس علیه السلام به شهادت رسید، امام حسین علیه السلام غریب و بی یاور شد، و دیگر هیچکس را نیافت که از او یاری کند، صدای گریه و ندبه بانوان حرم و کودکان را می‏شنید، در این هنگام فریاد زد:

«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟ ... هل من مغیث‏یرجو الله فی اغاثتنا؟».

سپس بانوان حرم و کودکان وداع کرد و آنها را به سکوت و صبر دعوت نمود، آنگاه فرمود:

«اخیة! ائتینی یثوب عتیق لایرغب فیه احد، اجعله تحت ثیابی لئلا اجرد بعد قتلی‏».

شلوار کوچکی برایش آوردند، فرمود: نه، این جامه کسی است که ذلت و خواری دامنگیرش شده باشد، سپس جامه کهنه دیگری را گرفت و پاره پاره کرد و زیر جامه‏هایش پوشید ... سپس پارچه دیگری طلبید و آن را پاره پاره کرد و پوشید به این منظور که به غارت نبرند. (1)

در این وداع بود که فرمود:

«ناولونی علیا ابنی الطفل حتی اودعه‏».

علی اصغر (یا عبدالله شیرخوار) را به او دادند آنحضرت خواست با او وداع کند که تیر از جانب دشمن آمد و به گلوی او اصابت کرد و او را شهید نمود.

هنگامی که امام حسین علیه السلام تنها ماند و به هر سو نگاه کرد، برای خود یار و یاوری ندید، صدا زد:

«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ...»

این سخن آنچنان جگر سوز بود، که وقتی بانوان حرم، آن را شنیدند، صدای گریه آنها بلند شد، در این هنگام امام سجاد علیه السلام که سخت بیمار و در بستر بود برخاست و با زحمت از خیمه‏اش بیرون آمد، بقدری ناتوان بود که می‏توانست‏شمشیر خود را حمل کند.

ام کلثوم علیها السلام فریاد زد: به خیمه برگرد.

امام سجاد علیه السلام فرمود:«ای عمه، مرا رها کن تا در رکاب پسر رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم با دشمن بجنگم‏».

امام حسین علیه السلام متوجه شد و فریاد زد: «ای ام کلثوم، او را نگهدار، تا زمین از نسل آل محمد صلی الله علیه و اله و سلم خالی نگردد».

فاضل در بندی در اسرار الشهاده می‏نویسد: امام حسین علیه السلام مانند باز شکاری به طرف امام سجاد علیه السلام آمد و او را به خیمه‏اش برد، و به او فرمود: «پسرم می‏خواهی چه کنی؟».

امام سجاد علیه السلام عرض کرد: «پدر جان، ندای تو رگهای قلبم را برید، و آرامش را از من ربود، خواستم به میدان آیم و جانم را فدایت کنم‏».

امام حسین علیه السلام فرمود: پسرم! تو بیمار هستی و جهاد بر تو واجب و روا نیست، تو حجت و امام بر شیعیان من هستی، تو پدر امامان و سرپرست‏یتیمان و بیوه زنان هستی، تو باید آنها را به مدینه برسانی، و نباید هرگز زمین از حجت و امام از نسل من خالی بماند ...

امام سجاد علیه السلام عرض کرد: «پدر جان آیا من نگاه کنم و تو کشته شوی کاش زنده نبودم، و جانم نثار تو می‏شد ...».

سپس امام حسین علیه السلام با امام سجاد علیه السلام وداع کرد، او را در آغوش گرفت و گردن به گردن او گذاشت و گریه سختی کرد و به این ترتیب با او خداحافظی نمود. (2)

سپس فرمود: پسرم به شیعیان من سلام برسان، و به آنها بگو که پدرم غریبانه کشته شد برای مصیبت او ناله کنید، و او به شهادت رسید و برای او گریه کنید».

«یا ولدی بلغ شیعتی عنی السلام فقل لهم ان ابی مات غریبا فاندبوه ومضی شهیدا بابکوه‏». (3)

امام حسین علیه السلام نگاهی به قتلگاه کرد دید پیکر بخون طپیده 72 نفر از اصحاب و هیجده نفز از اهلبیتش به زمین افتاده و به شهادت رسیده‏اند، تصمیم قاطع گرفت تا به جنگ با دشمن برود، در این هنگام صدا زد:

«یا سکینه یا فاطمه! یا زینب و یا ام کلثوم علیکن منی السلام فهذا آخر الاجتماع و قد قرب منکن الافتجاع‏».

امام در این حال می‏گریست، زینب علیها السلام عرض کرد: خدا چشمت را نگریاند چرا گریه می‏کنی؟ امام فرمود:

«کیف لا ابکی و عما قلیل تساقون بین العدی‏».

بانوان حرم با شنیدن سخن امام، صدا به گریه بلند کردند و فریاد زدند:

«الوداع الوداع، الفراق الفراق‏».

در این هنگام سکینه نزد پدر آمد و صدا زد:

«یا ابتاه ء استسلمت للموت فالی من اتکل‏».

امام حسین علیه السلام به او فرمود: «ای نور چشم من چگونه کسی که یار و یاور ندارد، تسلیم مرگ نشود، ولی بدان که رحمت و یاری خدا در دنیا و آخرت از شما جدا نگردد، دخترم برقضای الهی صبر کن و شکایت نکن، دنیا محل گذر است ولی آخرت خانه همیشگی است‏».

سکینه گفت: ما را به حرم جدمان (مدینه) بازگردان.

امام فرمود:

«لو ترک القطا لغفا و نام‏».

سکینه گریه کرد، امام حسین علیه السلام سکینه‏اش را به سینه‏اش چسبانید و اشک چشمهای او را پاک کرد و این اشعار را خواند:

سیطول بعدی یا سکینه فاعلمی منک البکاء اذ الحمام دهانی لا تحرقی قلبی بدمعک حسره مادام منی الروح فسی جثمانی فاذا قتلت فانت اولی بالذی تاتینه یا خیره النسوان

امام حسین علیه السلام بانوان را دلداری داد و امر به صبر نمود و فرمود: خداوند شما را از دست دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را نیکو گرداند، و دشمنان شما را به انواع عذاب مبتلا خواهد کرد، و در عوض این مصائبی که به شما رسیده خداوند چندین برابر از مواهب خود را به شما عنایت می‏فرماید، به زبان چیزی نگوئید که موجب کاهش مقام ارجمند شما گردد ... زینب گریه می‏کرد، امام به او فرمود: آرام باش ای دختر مرتضی، وقت گریه طولانی است.

همین که خواست به عزم میدان، از خیمه بیرون آمد، زینب علیها السلام دامن امام را گرفت و صدا زد:

«مهلا یا اخی، توقف حتی اتزود منک و اودعک وداع مفارق لا تلاقی بعده‏».

فمهلا اخی قبل الممات هنیئه لتبرد منی لوعه و غلیل

حضرت زینب علیها السلام از برادر دل نمی‏کند، به دست و پای برادر افتاد و بوسید، سایر بانوان حرم، آنحضرت را محاصره کرده و دست و پای او را می‏بوسیدند و گریه می‏کردند، امام آنها را آرام کرد و به خیمه برگردانید، سپس خواهرش را به تنهائی طلبید و او را دلداری داد.

«و امر یده علی صدرها و سکنها من الجزع‏».

امام به او فرمود: افرادی که صبر می‏کنند، پاداش بسیار در پیشگاه خدا دارند، صبر کن تا به پاداشهای الهی برسی ...

بعضی نقل کرده‏اند: چون امام حسین علیه السلام چند قدمی از خیمه‏ها دور شد، حضرت زینب علیها السلام از خیمه بیرون آمد و صدا زد: «برادرم لحظه‏ای درنگ کن تا وصیت مادرم فاطمه علیها السلام را نسبت به تو بجا آورم‏».

امام توقف کرد و فرمود: آن وصیت چیست؟

زینب علیها السلام عرض کرد: مادرم به من وصیت فرمود، هنگامی که نور چشمم حسین علیه السلام را روانه میدان برای جنگ با دشمن کردی، عوض من گلوی او را ببوس، آنگاه زینب علیها السلام گلوی برادرش را بوسید و به خیمه بازگشت. (4)

امام چند قدم دیگر به سوی میدان برداشت، ناگاه صدای ضعیفی از پشت‏سر شنید که کسی می‏گوید: ای پدر اندکی تامل کن، به تو حاجتی دارم.

امام به عقب نگاه کرد دید سکینه با سرعت می‏آید، عنان اسب را کشید و توقف کرد، سکینه به سر رسید و رکاب امام را گرفت و عرض کرد: حاجتم این است که از اسب فرود آئی و مرا در کنار خود بگیری و مرا مانند یتیمان نوازش کنی.

امام پیاده شد و روی خاک نشست و سکینه‏اش را کنار خود گرفت و دست نوازش بر سر او کشید و اشکهایش را پاک کرد، و او را دلداری داد و به خیمه باز گردانید. (5)

هنگامی که امام حسین علیه السلام مشغول و وداع بود و سکینه و سایر بانوان حرم را دلداری داده و امر به صبر می‏نمود، عمر سعد خطاب به سپاه خود فریاد زد: «وای بر شما تا حسین علیه السلام مشغول وداع است از هر سو به او حمله کنید، سوگند به خدا اگر او از وداع فارغ شود، جانب راست و چپ شما را با حملات خود در هم می‏نوردد»،سپاه به امام حمله کردند و آنحضرت را در کنار خیمه هدف تیرهای خود قرار دادند، بطوری که تیرها بین طنابهای خیمه‏ها می‏افتاد و بعضی از تیرها به بانوان اصابت کرده و لباس آنها را درید و سوراخ نمود، بانوان وحشت زده داخل خیمه شدند، و به امام نگاه می‏کردند ببینند چه می‏کند؟ دیدند مانند شیر خشمگین به دشمن حمله کرد و به هرکه نزدیک شد او را به خاک هلاکت انداخت از هر سو به سوی او تیری آمد و آنحضرت سینه و گلویش را سپر تیرهای دشمن قرار داده بود، سپس به مرکز خود بازگشت و مکرر می‏گفت:

«لا حول و لا قوه الا بالله‏». (6)

مطلب جانسوز دیگر اینکه: هنگامی که امام پس از وداع خواست‏سوار بر اسب شود، بانوان و کودکان شیون می‏کردند و از هر سو دامن او را گرفتند،«فنادی احبسیهن یا زینب‏».

گرچه حوادث تلخ و جانسوز و غمبار باعث می‏شد که امام حسین علیه السلام بی اختیار گریه می‏کرد و گاهی بسیار شدید و بلند می‏گریست،ولی گریه او جنبه‏های عاطفی و تنفر از دشمن داشت، نه اینکه آمیخته با ذلت باشد، روحیه آنحضرت همیشه نیرومند و قوی بود و گفتار او در برابر دشمن، و حمله‏های شدید او و تسلیم نشدن او تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، دلیل روشنی بر صلابت و شجاعت بی‏نظیر آنحضرت است، به عنوان نمونه:

1 - آن بزرگوار صبح عاشورا پس از نماز صبح رو به اصحاب خود کرد و پس از حمد و ثنا فرمود:

«ان الله سبحانه و تعالی قد اذن فی قتلکم فی هذا الیوم فعلیکم بالصبر و القتال‏».

2 - هنگامی که امام حسین علیه السلام و یارانش در کربلا در تنگنای سخت قرار گرفتند و محاصره دشمن لحظه به لحظه تنگتر می‏شد، آنحضرت و جمعی از یارانش آنچنان آرام و بردبار بودند که لحظه به لحظه چهره‏هایشان درخشنده‏تر و اعضایشان قوی‏تر می‏گشت، ولی عده‏ای نیز بودند که رنگ پریده و لرزه بر اندام شدند. بعضی از یاران آنحضرت که رنگ باخته بودند به بعضی دیگر گفتند: به امام حسین علیه السلام بنگرید که چهره‏اش بیانگر آنست که هیچگونه باکی از مرگ ندارد.

امام حسین علیه السلام فرمود:

«صبرا بنی الکرام فما الموت الا قنطره تعبر بکم عن البؤس و الضراء الی الجنان الواسعه، و النعیم الدائمه فایکم یکره ان ینتقل من سجن الی قصر و ما لاعدائکم الا کمن ینتقل من قصر الی سجن و عذاب، ان ابی حدثنی عن رسول الله: ان الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر.

والموت جسر هؤلاء الی جنانهم، وجسر هؤلاء الی جحیمهم، ما کذبت و لا کذبت‏».

امام حسین علیه السلام در روز عاشورا (در یکی از مراحل) برابر سپاه دشمن آمد و بر شمشیر خود تکیه داد و با صدای بلند فرمود:

«انشدکم الله هل تعرفوننی‏».

سپاه پاسخ دادند: «آری تو فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم هستی‏».

امام: شما را به خدا آیا می‏دانید علی بن ابیطالب علیه السلام پدر من است؟

سپاه: آری می‏دانیم.

امام: شما را به خدا آیا می‏دانید خدیجه دختر خویلد نخستین زنی که به اسلام گروید مادر بزرگ من است؟

سپاه: آری می‏دانیم.

امام: شما را به خدا آیا می‏دانید جعفر که در بهشت پرواز می‏کند عموی من است؟

سپاه: آری میدانیم.

امام: شما را به خدا آیا می‏دانید شمشیر که به کمر بسته‏ام، شمشیر پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم است؟

سپاه: آری می‏دانیم.

امام: شما را به خدا آیا می‏دانید این عمامه را که بر سرم بسته‏ام، عمامه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم است؟

سپاه: آری می‏دانیم.

امام: شما را به خدا آیا می‏دانید پدرم علی علیه السلام از میان مسلمین اولین فردی بود که اسلام را پذیرفت، و در علم از همه عالمتر و در صبر و شکیبائی از همه بردبارتر بود، و او ولی و رهبر هر مرد و زن می‏باشد؟

سپاه: آری می‏دانیم.

امام:

فبم تستحلون دمی ...

سپاه: قد علمنا ذلک کله، و نحن غیر تارکیک حتی تذوق الموت عطشا.

در عبارت دیگر آمده: امام حسین علیه السلام خطاب به سپاه دشمن کرده فرمود:

ای مردم! آگاه باشید که دنیا، سرای فانی است و صاحبانش را از حالی به حال دیگر دگرگون می‏سازد. ای گروه مردم! شما قوانین اسلام را می‏شناسید و قرآن را خوانده‏اید و می‏دانید که محمد صلی الله علیه و اله و سلم رسول خدای حسابگر است: در عین حال اکنون ظالمانه برای کشتن فرزند رسولخدا بپا خاسته‏اید.

«معاشر الناس، اما ترون الی ماء الفرات تلوح کانه بطون الحیات، یشربه الیهود و النصاری و الکلاب و الخنازیر و آل الرسول صلی الله علیه و اله وسلم یموتون عطشا».

بعضی نقل کرده‏اند، امام حسین علیه السلام عمر سعد را خواست و به او سه پیشنهاد کرد که یک نوع اتمام حجت بود:

1 - دست از من و اهل بیتم بردار تا به مدینه جدم برگردیم.

2 - اسقنی شربه من الماء لقد نشفت کبدی من الظماء.

3 - اگر دو پیشنهاد قبلی عملی نیست، من یک نفر هستم، بنابراین یک یک از افراد را به جنگ من بفرست.

عمر سعد گفت: اما بازگشت به مدینه و نوشیدن آب، به هیچوجه امکان پذیر نیست، ولی پیشنهاد سوم، خواسته مرد کریم است و پذیرفته می‏شود.

به فرمان عمر سعد چند تن از شجاعان دشمن به میدان تاختند، امام حسین علیه السلام تن به تن با آنها جنگید، ولی همه آنها در برابر شمشیر آتشبار امام به خاک هلاکت افتادند، عمر سعد دریافت که در نبرد تن به تن احدی در برابر امام حسین علیه السلام باقی نمی‏ماند، از این رو نقض عهد کرد و فرمان حمله دستجمعی را صادر نمود. (7)

از هر سو به امام حمله کردند، امام آنچنان بر آنها هجوم برد که آنها همانند ملخ پراکنده فرار می‏کردند.

مسعودی در اثباه الوصیه می‏نویسد: امام حسین علیه السلام آنچنان جنگید که به روایتی هزار و هشتصد مرد جنگی دشمن را کشت، و بنقل دیگر غیر از مجروهان هزار و نهصد و پنجاه نفر را کشت.

عمر سعد بر قوم خود فریاد برآورد و گفت: وای بر شما آیا می‏دانید با چه کسی می‏جنگید این پسر انزع بطین (یعنی علی علیه السلام که در دو جانب پیشانی، مو نداشت و ایمان و علم سراسر وجودش را فراگرفته بود) و کشنده عرب است.

(8)

آنحضرت همچنان می‏جنگید، و بر اثر شدت تشنگی آب طلب می‏کرد ولی کسی پاسخ نمی‏داد، آنقدر تیر به بدنش رسیده بود که گفته‏اند:

«حتی صار کالقنفذ».

شمر با جماعتی آمدند و بین او و خیمه‏اش قرار گرفتند، به طوری که به خیمه نزدیک شدند.

امام فریاد زد:

«ویلکم یا شیعه آل سفیان ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون یوم المعاد فکونوا احرارا فی دنیا کم ...»

شمر فریاد زد: ای پسر فاطمه! چه می‏گوئی؟

امام فرمود: می‏گویم من با شما می‏جنگم شما با من، زنها تقصیری ندارند، از گمراهان و متجاوزین خود جلوگیری کنید و تا زنده‏ام متعرض حرم من نشوید.

شمر فریاد زد: ای پسر فاطمه، متعرض حرم نخواهند شد.

آنگاه شمر به سپاه خود خطاب کرد و فریاد زد: همه متوجه حسین علیه السلام شوید و کار او را تمام کنید.

سپاه دشمن به امام حمله کردند، آنحضرت هچنان می‏جنگید تا اینکه بدنش پر از زخم سرانجام ظالمی بنام «صالح بن وهب‏» پیش آمد آنچنان بر ناحیه ران آنحضرت ضربت زد، که آن مظلوم از پشت اسب به زمین افتاد، طرف راست صورتش به زمین برخورد کرد، سپس در همین حال برخاست و به جنگ ادامه داد.

در لحظات آخر عمر امام حسین علیه السلام زینب علیها السلام از خیمه بیرون آمد، در حالی که فریاد می‏زد:

«وا محمداه! وا ابتاه! وا علیاه! وا جعفراه‏».

سپس گفت:

«لیت السماء اطبقت علی الارض، ولیت الجبال تد کدکت علی السهل‏».

آنگاه به سوی امام حسین علیه السلام نزدیک شد، در آن هنگام عمر سعد با جماعتی نزدیک شد، و امام در حال جان کندن بود، زینب علیها السلام صدا زد: ای عمر! آیا این ابا عبدالله، کشته می‏شود و تو می‏نگری؟ (9)

این سخن از زینب علیها السلام بقدری جانسوز بود که عمر سعد آنچنان گریه کرد به طوری که ریشش از اشک چشمش تر شد، اما در عین حال، وصرف وجهه عنها ولم یجبها بشیی‏ء.

زینب علیها السلام صدا زد:

ویلکم اما فیکم مسلم؟

امام حسین علیه السلام از زمین برخاست و مانند شیر شرزه شجاعت بر دشمن حمله کرد و فرمود: «آیا شما بر قتل من اجتماع کرده‏اید، سوگند به خدا بعد از من بنده‏ای از بندگان خدا را نخواهید کشت، خداوند به خاطر کشتن من بر شما غضب می‏کند ... سوگند به خدا هرگاه مرا کشتید خداوند خودتان را بجان خودتان می‏افکند و خون همدیگر را می‏ریزید، سرانجام دستخوش عذاب سخت الهی خواهید شد».

همچنان با دشمن جنگید تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد آمد.

امام کنار آمد تا اندکی استراحت کند، در کنار ایستاده بود ناگاه سنگی از جانب دشمن آمد و به پیشانی آنحضرت خورد و خون جاری شد، دامنش را بلند کرد تا خون پیشانی را پاک کند، در این هنگام تیری سه شعبه زهر آلود آمد و بر سینه (یا شکم) آنحضرت اصابت کرد، فرمود:

بسم الله و بالله و علی مله رسول الله.

سپس سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تو می‏دانی مردی را می‏کشند که در روی زمین پسر پیغمبری غیر او نیست‏».

آنگاه آن تیر را گرفت و از پشت بیرون آورد، و خون مانند ناودان از آن جاری شد. (10

در این هنگام ضعف بر بدن آقا مسلط شد، سپاه دشمن دست از جنگ کشید و مدت طولانی از این جریان گذشت، و کسی جرئت نمی‏کرد آخرین ضربه را بزند (و به عنوان قاتل، با خدا ملاقات کند).

شمر بر سپاه خود فریاد زد:

ویحکم ما تنتظرون بالرجل اقتلوه ثکلتکم امهاتکم.

در این وقت، دشمنان بی‏رحم، از هر سو به آن امام غریب، حمله کردند، یکی به شانه چپش ضربت زد، دیگری بر دوشش ضربت زد، سنان بن انس به پیش آمد و چنان نیزه‏اش را بر گودی گلوی آنحضرت فرو برد و سپس نیزه را بیرون آورد و بر استخوانهای سینه‏اش کوبید و تیر بر حلقوم او وارد ساخت، که آنحضرت بر روی خاک زمین افتاد، پس از لحظه‏ای برخاست و نشست و تیر را از گلوی خود بیرون کشید، سر محاسنش را با خون بدنش رنگین نمود و می‏فرمود:

هکذا القی الله مخضبا بدمی مغصوبا علی حقی.

هلال بن نافع (که از سربازان دشمن بود) می‏گوید: نگاه به قتلگاه کردم دیدم حسین علیه السلام به خود می‏پیچد و در حال جان دادن است، درخشندگی چهره، و زیبائی قامت او مرا از فکر در مورد کشتن او بازداشت و من هرگز کشته آغشته به خونی را چنین ندیده‏ام.

در این حال فرمود: شربت آبی به من برسانید.

ظالمی گفت: آب نچشی تا از آب سوزان دوزخ بیاشامی، حضرت فرمود: آیا من آب سوزان جهنم را می‏آشامم؟، نه هرگز، بلکه من بر جدم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم وارد می‏شوم و در محضر او از آب گوارای بهشتی می‏آشامم، و از ظلم و ستم شما به آنحضرت شکایت می‏کنم.

گفتار امام، در دل آن سنگدلان اثر نکرد، گویا ذره‏ای رحم در دل هیچکدام از آنها نبود.

عمر سعد به شخصی که در جانب راستش بود گفت: برو حسین را راحت کن.

و به نقلی سنان بن انس به خولی گفت: برو سر از بدن حسین علیه السلام جدا کن، خولی به این قصد به سوی حسین علیه السلام رفت ولی لرزه بر اندام شد و بازگشت، سنان یا شمر به او گفت: «خدا بازویت را از هم جدا کند چرا لرزه بر اندام شده‏ای؟».

سرانجام سنان و به نقلی شمر، سر از بدن شریف آنحضرت جدا نمود، و می‏گفت: «با اینکه می‏دانم: تو آقا و پیشوا و فرزند رسولخدا، و بهترین انسانها از جهت پدر و مادر هستی، در عین حال سرت را جدا می‏کنم‏».

سپس سر بریده را به خولی داد تا او آن را نزد عمر سعد ببرد.

کنیزی از اهلبیت علیه السلام نزدیک قتلگاه آمد، مردی به او گفت: «ای کنیز خدا آقای تو کشته شد».

آن کنیز با شیون و گریه به سوی خیمه بازگشت و فریاد می‏زد: حسین را کشتند، حسین را شهید کردند وقتی که بانوان حرم، صدای او را شنیدند، صدا به گریه بلند کردند. (11)

در نقل دیگر در مورد شهادت امام حسین علیه السلام آمده: عمر سعد فریاد زد، به سوی حسین علیه السلام بروید و او را راحت کنید.

شمر به سوی آنحضرت شتافت و با کمال گستاخی روی سینه آنحضرت نشست و محاسن آنحضرت را به دست گرفت، با شمشیر خود با دوازده ضربه سر از بدن آن بزرگوار جدا نمود. (12)

در آن لحظات آخر شهادت، امام حسین علیه السلام به شمر رو کرد و فرمود:

«اذا کان لابد من قتلی فاسقنی شربه من الماء.»

شمر گفت: ای پسر ابو تراب، آیا تو گمان نمی‏کنی که پدرت ساقی حوض کوثر است و از آب کوثر به دوستانش می‏دهد، صبر کن تا به دست او سیراب گردی‏».

و در نقل دیگر آمده گفت:

«والله لا ذقت قطره واحده من الماء حتی تذوق الموت غصه بعد غصه‏».

روز عاشورا هنگامی که ظهر شد، ابو ثمامه صیداوی یکی از یاران امام حسین علیه السلام به خورشید نگاه کرد و دریافت که ظهر شده، به امام عرض کرد: دوست دارم قبل از آنکه در رکاب تو فدا گردم این نماز را که وقتش رسیده نیز با تو بخوانم..

امام حسین علیه السلام به آسمان نگریست، و به او فرمود: خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد که مرا به یاد نماز انداختی، آری وقت نماز رسیده است، از دشمن بخواهید مهلت دهد تا ما نماز را بخوانیم.

از دشمن مهلت‏خواستند، حصین بن نمیر گفت: نماز شما قبول نمی‏شود.

حبیب بن مظاهر پاسخ داد: ای مست‏شراب، آیا از شما قبول می‏شود و از فرزند پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم قبول نمی‏شود ...

امام حسین علیه السلام با جمعی از اصحاب نماز ظهر را با عنوان نماز خوف خواند، زهیر بن قین و سعید بن عبدالله (به عنوان سپر آنحضرت (در جلو او ایستادند، آنقدر تیر به بدن سعید اصابت کرد، که به زمین افتاد، سعید بعد از نماز به امام عرض کرد: آیا من به عهد خود وفا کردم، امام فرمود:

نعم انت امامی فی الجنه.

سعید به شهادت رسید، شمردند سیزده تیر به بدنش اصابت نموده بود. (13)

هر نمازی تعقیبی دارد، تعقیب این نماز آن هنگام بود که امام حسین علیه السلام غوطه‏ور در خون او پشت اسب به زمین قرار گرفت و با خدا مناجات می‏کرد، از جمله می‏گفت:

«صبرا علی قضائک یارب، لا اله سواک یا غیاث المستغیثین، ما لی رب سواک، ولا معبود غیرک، صبرا علی حکمک، یا غیاث من لا غیاث له،یا دائما لا نفاد له، یا محیی الموتی، یا قائما علی کل نفس بما کسبت احکم بینی و بینکم و انت‏خیر الحاکمین‏». (14)

ترکت الخلق طرا فی هواکا و ایتمت العیال لکی اراکا ولو قطعتنی فی الحب اربا لما حن الفؤاد الی سواکا

وقایع جانسوز در جریان شهادت امام حسین علیه السلام بسیار است ما در اینجا به ذکر چند نمونه اکتفا می‏کنیم:

1 - وقتی که امام حسین علیه السلام به مرحله‏ای رسید که دیگر نتوانست جنگ کند، در جای خود ایستاد، هر کس از دشمن که جلو می‏آمد باز می‏گشت و نمی‏خواست‏خدا را ملاقات کند در حالی که دستش به خون حسین علیه السلام رنگین باشد، در این هنگام مردی کندی بنام «مالک بن یسر»به جلو آمد، نخست به آنحضرت ناسزا گفت، سپس با شمشیر بر سر نازنینش زد، که کلاه حضرت را برید و شمشیر بر سر خورد، و کلاه پر از خون شد، امام پارچه‏ای طلبید و با آن زخم سر را بست و کلاهی خواست و بر سر گذاشت و عمامه بر آن بست. (15)

(16)

من ینتدب للحسین فیوطی‏ء الخیل ظهره و صدره.

ده نفر داوطلب شدند (که نام هر ده نفر در مقاتل ذکر شده).

آن ده نفر سوار بر اسبهای خود شدند و بر بدن حسین علیه السلام تاختند، به گونه‏ای که استخوانهای سینه و پشت آنحضرت را درهم شکستند.

سپس این ده نفر نزد ابن زیاد آمدند، اسید بن مالک، یکی از آنها گفت:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعسوب شدید الاسر

ابن زیاد گفت: شما کیستید؟

گفتند: ما سوار بر اسب شدیم و بر پشت‏حسین علیه السلام تاختیم،حتی طحنا حناجر صدره.

ابن زیاد دستور داد تا جایزه اندکی به آنها داده شد، ابو عمر زاهد گفت: ما حال آن ده نفر را بررسی کردیم، همگی زنا زاده بودند و مختار آنها را بازداشت نمود و دستها و پاهایشان را میخکوب کرد و اسب بر پشت آنها تاخت تا مردند. (17)

3 - وقتی که روز عاشورا امام حسین علیه السلام خود را به آب فرات رسانید و خواست آب بیاشامد، حصید بن نمیر (یکی از سر کردگان دشمن) آنحضرت را هدف تیر قرار داد، تیر به حلقوم امام اصابت کرد، آنحضرت تیر را بیرون کشید، و دستش را زیر خون گرفت و خون را به آسمان می‏پاشید، و به حصین فرمود: «خدا ترا سیرابت نکند» بعد دشمن حیله کرد، و امام برای حفظ خیمه با سرعت به سوی خیمه بازگشت.

در این هنگام بانوان حرم و کودکان تشنه کام به گمان اینکه امام آب آورده به سوی حسین علیه السلام شتافتند، دیدند صورت و سینه و دستهای حسین علیه السلام به خونش رنگین است، صدا به گریه بلند کردند و دست بر صورت می‏زدند.

طفلی هنگام رفتن امام به صوی فرات عرض کرده بود: پدر جان تشنه‏ام، امام به او فرموده بود: صبر کن بروم برای تو آب بیاورم، وقتی امام برگشت، آن طفل تشنه کام نزد پدر آمد و گفت: گویا آب آورده‏ای؟ امام گریه کرد و این شعر را خواند:

«شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی ...» سپس پارچه‏ای طلبید و بر زخم گلو نهاد و بار دیگر با اهلبیت علیهم السلام وداع نمود و به سوی قوم رفت و کوشش فراوان کرد خود را به آب فرات برساند، سر راه او را گرفتند و ممانعت نمودند. (18)

4 - امام باقر فرمود: امام حسین علیه السلام را به گونه‏ای کشتند که پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم از کشتن حیوانات درنده به آن نحو، نهی فرموده است،لقد قتل بالسیف و السنان و بالحجاره و بالخشب و بالعصا.

و لقد اوطئوه الخیل بعد ذلک.

هنگامی که امام حسین علیه السلام از پشت اسب به زمین قرار گرفت، اسب آنحضرت که ذوالجناح نام داشت، اطراف او می‏گشت و از آن مظلوم علیه السلام دفاع می‏کرد، و شیهه می‏کشید و همهمه می‏کرد.

عمر سعد فریاد زد: آن اسب را بگیرید و نزد من بیاورید زیرا از بهترین اسبهای رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم است، جمعی آن اسب را احاطه کردند تا بگیرند ولی با پاهای خود آنها را از خود دور می‏کرد و در این درگیری تعدادی از دشمن را کشت.

عمر سعد فریاد زد: رهایش کنید تا ببینیم او چه کار می‏کند؟ وقتی که اسب احساس امنیت نمود، کنار بدن پاره پاره امام حسین علیه السلام آمد کاکل خود را با خون امام حسین علیه السلام رنگین نمود، بدن عزیز امام حسین علیه السلام را استشمام می‏کرد، و با صدای بلند شیهه می‏کشید.

امام باقر علیه السلام فرمود: او در شیهه خود می‏گفت:

الظلیمه الظلیمه من امه قتلت بنت نبیها.

آنگاه به سوی خیمه‏ها رو کرد در حالی که بلند شیهه می‏کشید، به طوری که صدای او همه فضای بیابان را پرکرده بود (وقد ملا البیداء صهیلا).

حضرت زینب علیها السلام شیهه اسب را شنید، به خواهرش ام کلثوم رو کرد و گفت: «این اسب برادرم حسین علیه السلام است که به طرف خیمه می‏آید، شاید همراه آن آب باشد» ام کلثوم سراسیمه از خیمه بیرون آمد، ناگاه به اسب نگاه کرد دید اسب آمده ولی صاحبش نیامده است، فریاد زد:

قتل والله الحسین.

زینب علیها السلام سخن خواهرش را شنید، صدا به گریه بلند کرد، و مرثیه سرائی نمود و اشک می‏ریخت. (19)

و در زیارت ناحیه مقدسه امام زمان علیه السلام (خطاب به امام حسین) آمده:

و اسرع فرسک شاردا الی خیامک قاصدا مهمهما باکیا فلما راین النساء جوادک مخزیا، و نظرن سرجک علیه ملویا، برزن من الخدور، ناشرات الشعور، لاطمات الخدود، سافرات الوجوه و بالعویل داعیات و بعد العز مذللات، و الی مصرعک مبادرات و الشمر جالس علی صدرک، مولع سیفه علی نحرک ...

به نقل دیگر:وقتی که صدای ذوالجناح به اهل خیام رسید، زینب علیها السلام به سکینه گفت: سکینه جانم پدرت با آب آمد، به سوی او برو و از آب بیاشام.

سکینه از خیمه بیرون آمد، وقتی که سکینه منظره ذوالجناح را دید صدای گریه و ندبه‏اش بلند شد، صدا زد:

وا محمداه، وا غریباه، وا حسینا! وا جداه، وا فاطمتاه و ...

ای اسب، پدرم چه شد، شافع قیامت را کجا گذاشتی؟ روشنی چشم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم کجاست؟ اشعاری خطاب به اسب خواند او جمله گفت:

امیمون! اشفیت العدی من ولینا و القیته بین الاعادی مجدلا امیمون! ارجع لا تطیل خطابنا فان عدت ترجوا عندنا و تؤملاه

در کتاب مصائب المعصومین آمده: هنگامی که ذوالجناح به سوی خیمه‏ها آمد و بانوان حرم ناله کنان و سیلی به صورت زنان از خیمه بیرون آمدند، هر کدام با اسب سخنی می‏گفتند:

یکی گفت: ای اسب چرا حسین علیه السلام را بردی و نیاوردی؟

دیگری گفت: چرا امام را در میان دشمن گذاشتی؟

زینب علیها السلام فرمود: آه، صورت خون آلود تو را می‏بینم.

سکینه گفت: پدرم هنگام رفتن تشنه بود، یا جواد هل سقی ابی ام قتل عطشانا.

بعضی نوشته‏اند: آن اسب در کنار خیمه آنقدر سر به زمین کوبید تامرد. (20)

(21)

راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر صفحه 175

نمایندگی ولی فقیه در سپاه

پی‏نوشتها:

1- ترجمه لهوف سید بن طاوس، ص 124.

2- معالی السبطین ج 2 / ص 21.

3- صعال السبطین ج 2 / ص 22 و 23.

4- تذکره الشهداء ملا حبیب الله کاشانی ص 311.

5- همان مدرک.

6- مقتل الحسین مقرم ص 338.

7- منتخب طریحی، اسرار الشهاده مطابق نقل الوقایع و الحوادث ج 3 / ص 146 - 147.

8- نفس المهموم ص 190.

9- ایقتل ابا عبدالله و انت تنظر الیه.

10- نفس المهموم ص 191 - اعیان الشیعه ج 1 / ص 610 - لهوف ص 119 - 121.

11- اعیان الشیعه ج 1 / ص 609 و 610 - لهوف ص 126 و 131.

12- مقتل الحسین المقرم ص 347.

13- مقتل الحسین المقرم ص 294 - 297.

14- همان مدرک ص 345.

15- ترجمه لهوف ص 122.

16- ظاهرا این واقعه در روز یازدهم اتفاق افتاده است. (مؤلف).

17- ترجمه لهوف ص 135 - 136.

18- معالی السبطین ج 1 / ص 325.

19- معالی السبطین ج 2 / ص 51 و 52 -مقتل الحسین مقرم ص 346.

20- امالی صدوق مطابق نقل معالی السبطین ج 2 / ص 50 - نفس المهموم ص 200.

21- تذکره الشهداء ص 353.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:4  توسط خادمین اهل بیت | 

ياران امام حسين (ع)

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 179

اسامى شهداى كربلا از ياران حسين ع طبق رواياتى كه نگارنده از لابلاى كتب تاريخ به دست آورده‏ام از بنى هاشم و غير بنى هاشم بدين شرح ذكر شده است:

(فرزندان امير المؤمنين ع):

1ـ ابو بكر بن علي (كه شهادت وى با شك و ترديد ذكر شده است)

2ـ عمر بن على

3ـ محمد الاصغر بن على

4ـ عبد الله بن على

5ـ عباس بن على

6ـ محمد بن العباس بن على

7ـ عبد الله بن العباس بن على

8ـ عبد الله الاصغر

9ـ جعفر بن على

10ـ عثمان بن على

(فرزندان امام حسن):

11ـ قاسم بن حسن

12ـ ابو بكر بن حسن

13ـ عبد الله بن حسن

14ـ بشر بن حسن

(فرزندان امام حسين ع):

15ـ على بن الحسين الاكبر

16ـ عبد الله الرضيع

17ـ ابراهيم بن الحسين (اين نام را ابن شهر آشوب در كتاب خود آورده و تعداد ديگرى نيز بدان اضافه كرده است) .

(فرزندان عبد الله بن جعفر):

18ـ محمد بن عبد الله بن جعفر

19ـ عون بن عبد الله بن جعفر

20ـ عبيد الله بن عبد الله بن جعفر

(فرزندان عقيل بن ابى طالب):

21ـ مسلم بن عقيل

22ـ جعفر بن عقيل

23ـ جعفر بن محمد بن عقيل (نام وى را نيز ابن شهر آشوب ذكر كرده است) .

24ـ عبد الرحمن بن عقيل

25ـ عبد الله الاكبر بن عقيل

26ـ عبد الله بن مسلم بن عقيل

27ـ عون بن مسلم بن عقيل

28ـ محمد بن مسلم بن عقيل

29ـ محمد بن ابي سعيد بن عقيل

30ـ احمد بن محمد الهاشمى (هر چند كه در ميان كتب تاريخى نامى از اين شخص برده نشده و نه جزء فرزندان عباس و نه غير او ذكرى به ميان نيامده اما وى را نيز ابن شهر آشوب آورده است).

ياران امام از غير بنى هاشم كه در واقعه كربلا به شهادت رسيده‏اند به ترتيب حروف الفبا

1ـ ابراهيم بن الحصين الاسدى

2ـ ابو الحتوف بن الحارث الانصارى

3ـ ابو عامر النهشلي

4ـ ادهم بن اميه العبدى

5ـ اسلم التركى (آزاد شده حسين ع)

6ـ امية بن سعد الطايى

7ـ أنس بن الحارث الكاهلي

8ـ أنيس بن معقل الاصبحى

9ـ برير بن خضير الهمدانى

10ـ بشر بن عبد الله الحضرمى

11ـ بكر بن حي التيمى

12ـ جابر بن الحجاج التيمى

13ـ جبلة بن علي الشيباني

14ـ جنادة بن الحارث السلمانى

15ـ جنادة بن كعب الانصارى

16ـ جندب بن حجير الخولانى

17ـ جون (آزاد شده ابى ذر)

18ـ جوين بن مالك التميمى

19ـ الحارث بن امرئ القيس الكندى

20ـ الحارث بن نبهان (آزاد شده حمزه)

21ـ الحباب بن الحارث

22ـ الحباب بن عامر الشعبى

23ـ حبشى بن قاسم النهمى

24ـ حبيب بن مظهر الاسدى

25ـ الحجاج بن بدر السعدى

26ـ الحجاج بن مسروق الجعفى

27ـ الحر بن يزيد الرياحى

28ـ الحلاس بن عمرو الراسبى

29ـ حنظلة بن اسعد اشبامى

30ـ حنظلة بن عمرو الشيبانى

31ـ رافع (آزاد شده مسلم الازدى)

32ـ زاهر بن عمرو الكندى (آزاد شده عمرو بن حمق)

33ـ زهير بن لبشر الخثعمى

34ـ زهير بن سليم الازدى

35ـ زهير بن القين البجلى

36ـ زياد بن عريب الصائدى

37ـ سالم (آزاد شده بنى المدينه الكلبى)

38ـ سالم (آزاد شده عامر عبدى)

39ـ سعد بن الحارث الانصارى

40ـ سعد (آزاد شده على بن ابى طالب ع)

41ـ سعد (آزاد شده عمرو بن خالد صيداوى)

42ـ سعيد بن عبد الله الحنفى

43ـ سلمان بن مضارب البجلى

44ـ سليمان (آزاد شده حسين ع)

45ـ سوار بن منعم النهمى

46ـ سويد بن عمرو بن ابى المطاع

47ـ سيف بن الحارث بن سريع الجابرى

48ـ سيف بن مالك العبدى

49ـ شبيب (آزاد شده حارث جابرى)

50ـ شوذب (آزاد شده بنى شاكر)

51ـ الضرغامة بن مالك

52ـ عائذ بن مجمع العائذى

53ـ عالبس بن ابى شبيب الشاكرى

54ـ عامر بن حسان بن شريح بن سعد بن حارثه بن لام بن عمرو بن طريف بن عمرو بن بشامة بن ذهل بن جدعان بن سعد بن قطرة بن طي

55ـ عامر بن مسلم العبدى

56ـ عباد بن المهاجر الجهنى

57ـ عبد الأعلى بن يزيد الكلبى

58ـ عبد الرحمن الارحبي

59ـ عبد الرحمن بن عبد ربه الانصارى

60ـ عبد الرحمن بن عروة الغفارى

61ـ عبد الرحمن بن مسعود التيمى

62ـ عبد الله بن ابى بكر (چنان كه جاحظ در كتاب الحيوان آورده وى از كسانى است كه در واقعه كربلا به شهادت رسيده است)

63ـ عهد الله بن بشر الخثعمى

64ـ عبد الله بن عروة الغفارى

65ـ عبد الله بن عمير بن جناب الكلبى

66ـ عبد الله بن يزيد العبدى

67ـ عبيد الله بن يزيد العبدى

68ـ عقبة بن سمعان

69ـ عقبة بن الصلت الجهنى

70ـ عمارة بن صلخب الازدى

71ـ عمران بن كعب بن حارثة الاشجعى

72ـ عمار بن حسان الطائى

73ـ عمار بن سلامة الدالانى

74ـ عمرو بن عبد الله الجندعى

75ـ عمرو بن خالد الازدى

76ـ عمرو بن خالد الصيداوى

77ـ عمرو بن قرظة الانصارى

78ـ عمرو بن مطاع الجعفى

79ـ عمرو بن جنادة الانصارى

80ـ عمرو بن ضبيعة الضبعى

81ـ عمرو بن كعب ابو ثمامة الصائدى

82ـ قارب (آزاد شده حسين ع)

83ـ قاسط بن زهير التغلبى

84ـ القاسم بن حبيب الازدى

85ـ كردوس التغلبى

86ـ كنانة بن عتيق التغلبى

87ـ مالك بن ذودان

88ـ مالك بن عبد الله بن سريع الجابرى

89ـ مجمع الجهنى

90ـ مجمع بن عبيد الله العائذى

91ـ محمد بن بشير الحضرمى

92ـ مسعود بن الحجاج التيمى

93ـ مسلم بن عوسجه الاسدى

94ـ مسلم بن كثير الازدى

95ـ مقسط بن زهير التغلبى

96ـ منجح (آزاد شده امام حسن ع)

97ـ الموقع بن ثمامة الاسدى

98ـ نافع بن هلال الجملى

99ـ نصر (آزاد شده على ع)

100ـ النعمان بن عمرو الراسبى

101ـ نعيم بن عجلان الانصارى

102ـ واضح الرومى (آزاد شده حارث سلمانى)

103ـ وهب بن حباب الكلبى

104ـ يزيد بن ثبيط العبدى

105ـ يزيد بن زياد بن مهاصر الكندى

106ـ يزيد بن مغفل الجعفى

چنانچه سى تن از بنى هاشم را به اين تعداد كه ذكر شد اضافه كنيم.تعداد شهداى كربلا به 136 نفر مى‏رسد و چون قيس بن مسهر صيداوى و عبد الله بن بقطر و هانى بن عروة را نيز جزء آنها قرار دهيم تعداد آنها به 139 نفر خواهد رسيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:2  توسط خادمین اهل بیت | 

ياران امام (ع)

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 86

 

ياران امام (ع) از برگزيده‏ترين افرادى بودند كه خانواده و دوستان خود را رها ساختند و در ركاب امام (ع) جانبازى و فداكارى كردند و چون قهرمانانى شجاع به جهاد پرداختند، و براى شركت در ميدان كارزار، گوى سبقت را از يكديگر ربودند.آنان خطاب به پيشواى خود گفتند: ما به يارى تو آمده‏ايم، تا جان خود را فدا كنيم و سعى و تلاش ما اين است كه در راه حفظ جان تو بكوشيم و از شر دشمن تو را در امان داريم.

نه تنها آنان مرگ را به چيزى نمى‏گرفتند، بلكه از اين درجه و مقامى كه در پرتو يارى امام (ع) نصيب آنان گشت علائم شادى و سرور در چهره آنها نمايان مى‏شد.

آنگاه كه امام (ع) به آنان گفت: شما آزاد هستيد و مى‏توانيد مرا ترك كنيد و از ميدان نبرد دور شويد.آنان از اين امر خوددارى و به خدا سوگند ياد كردند و گفتند: ما هرگز تو را رها نمى‏سازيم و اين سرزمين را ترك نمى‏كنيم.آيا درست است كه ما شما را تنها گذاريم در حالى كه دشمن تو را در محاصره قرار داده است.ما در ايفاى حق و يارى تو به درگاه خداوندى چه عذرى خواهيم داشت؟

يكى از آنها مى‏گفت: به خدا قسم، من هرگز تو را ترك نخواهم كرد.من به مبارزه و نبرد با دشمنان تو تا آنجا ادامه مى‏دهم كه نيزه‏ام در سينه آنان بشكند، و با شمشير خود آنقدر زخم به بدنشان وارد سازم كه تيغ آن از دسته جدا گردد، و چنانچه سلاحى در دست نداشته باشم با پرتاب سنگ بر دشمن مى‏تازم.و از تو جدا نخواهم شد، تا آنگاه كه در ركاب تو جان به جان آفرين تسليم كنم.

يكى ديگر مى‏گفت: چنانچه مى‏دانستم كه در راه تو كشته شده و بار ديگر زنده مى‏شوم و در حالى كه زنده هستم، بدنم را با آتش مى‏سوزانند و هفتاد بار اين امر را درباره من انجام مى‏دهند، در اين صورت باز هم دست از تو بر نخواهم داشت.

ديگرى مى‏گفت: به خدا سوگند، من دوست دارم در راه تو كشته شوم و دوباره زنده گردم و اين امر تا هزار مرتبه تكرار شود، و خداوند به اين وسيله تو و خاندان تو را از شر دشمن محفوظ بدارد.

يكى ديگر از ياران امام (ع) رو كرد به آن حضرت و گفت: چنانچه من بخواهم زنده بمانم و از تو جدا شوم.چه بهتر در حالى كه زنده هستم طعمه حيوانات درنده گردم.

بدين ترتيب ياران امام حسين (ع) در راه پيشواى خود از هرگونه فداكارى و جانبازى دريغ نكردند.آنان هرگز به خود اجازه ندادند در حالى كه زنده هستند كمترين آسيبى به آن حضرت برسد، و تاب جدايى از او را نداشتند و يكپارچه خود را سپر بلا ساختند و تا آنجا هدف تير و نيزه قرار گرفتند، تا جان خود را فدا كردند.

در روز عاشورا آنچنان با شجاعت و دليرى به نبرد پرداختند كه تاريخ هرگز تا كنون به خاطر ندارد.و در حالى كه تعداد سواران آنان از سى و دو نفر بيشتر نمى‏شد به لشگر بى‏شمار دشمن تاختند و قهرمانانه جنگيدند.

ياران امام (ع)

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 149

 

پس از سخنان عباس بن على سرانجام دشمنان پاسخ امام را گفتند و آن شب را به حضرت مهلت دادند.نزديك شبانگاه بود كه حسين ع ياران خويش را فراهم آورد.امام زين العابدين ع مى‏گويد : من نزديك شدم كه ببينم پدرم به آنان چه مى‏گويد.در آن هنگام من بيمار بودم.شنيدم پدرم با ياران خود مى‏گفت، سپاس مى‏گويم خداى را به بهترين سپاسها، و او را بر گشايش و سختى حمد مى‏كنم.بارالها تو را حمد گويم، كه ما را به پيمبرى گرامى داشتى و قرآن را به ما آموختى و به كار دين دانا كردى.گوش و چشم و دلمان بخشيدى.پس ما را از سپاسگزاران قرار ده.اما بعد يارانى باوفاتر و بهتر از يارانم نمى‏شناسم و خاندانى از خاندان خودم نيكوتر و نسبت به خويشان مهربانتر نديده‏ام.خدايتان از جانب من پاداش نيك دهد.بدانيد كه مى‏دانم فردا روزمان با اين دشمنان چه خواهد شد.بدانيد كه من اجازه‏تان مى‏دهم.شما همگى آزاد هستيد.با رضايت من مى‏توانيد برويد.من بيعت خود را از شما برداشتم و حقى بر شما ندارم .اينك شب فرا رسيده است.آن را وسيله رفتن كنيد و هر يك از شما دست يكى از مردان خاندان مرا بگيرد و در اين تاريكى شب به هر سو كه مى‏خواهيد پراكنده شويد.اين قوم با من كار دارند و بس.وقتى به من دست يافتند، ديگران را فراموش مى‏كنند به آنها كارى نخواهند داشت .

پس برادرانش و پسران و برادرزادگانش و فرزندان عبد الله بن جعفر گفتند: چرا چنين كنيم؟ براى آنكه پس از تو بمانيم؟ خداوند هرگز چنين روزى را نياورد.اين گفتار را نخست عباس بن امير المؤمنين آغاز كرد.سپس ديگر ياران وى اين سخن و امثال آن را به زبان آوردند .حسين ع رو كرد به پسران عقيل و گفت: شهادت مسلم براى شما كافى است.برويد كه اجازه‏تان دارم، آنان در پاسخ حضرت گفتند: سبحان الله، مردم درباره ما چه خواهند گفت؟ مى‏گويند : بزرگ و سرور و فرزندان عمويمان را كه بهترين عموها بود رها كرديم و با آنها يك تير رها نساختيم و يك نيزه و يك ضربت شمشير نزديم و ندانستيم با دشمن چه كردند.نه، به خدا ما هرگز چنين كارى نخواهيم كرد.جان و مال و كسان خود را فداى تو خواهيم كرد و همراه تو مى‏جنگيم، تا به هر جا درآمدى سرانجام خود را فدايت سازيم.خداوند زندگى بعد از تو را سياه گرداند.

در اين اثنا مسلم بن عوسجه اسدى از جا برخاست و گفت: آيا از تو دست برداريم.در حالى كه اين دشمنان از هر طرف شما را احاطه كرده‏اند.آن وقت در پيشگاه خدا چه عذرى خواهيم داشت؟ به خدا سوگند از دامان تو دست برنمى‏دارم تا با نيزه‏ام سينه‏هاى اين قوم را سوراخ كنم، و تا آنگاه كه شمشير در دست دارم و بتوانم نبرد كنم از تو جدا نخواهم شد، و اگر سلاحى در دست نداشته باشم با سنگ خواهم جنگيد و هرگز تو را تنها و بى يار نخواهم گذاشت، تا آنكه در ركاب تو كشته شوم.پس از او سعيد بن عبد الله حنفى برخاست و گفت: اى فرزند رسول الله به خدا تو را رها نمى‏كنيم تا معلوم گردد كه پس از پيامبر ص حرمت رسول خدا ص را نگه داشته‏ايم. به خدا اگر بدانم كشته مى‏شوم سپس دوباره زنده شده و مى‏سوزم و خاكسترم به باد مى‏رود و هفتاد بار با من چنين كنند از تو جدا نشوم تا در راه تو جان دهم.پس چرا چنين نكنم كه يك بار كشته شدن است و سپس كرامتى كه هرگز پايان نمى‏پذيرد .

آنگاه زهير بن قين گفت: به خدا سوگند اى فرزند پيمبر دوست دارم هزار بار كشته شوم و دوباره زنده گردم و آماده هستم كه خداى تعالى مرگ را از تو و اين جوانان و فرزندان و خاندان تو دور سازد.

گروهى ديگر از ياران وى سخنانى گفتند كه همانند يكديگر بود و اغلب آنها سخنشان چنين بود: به خدا از تو جدا نمى‏شويم.جانهاى ما به فدايت باد.دست و صورت تو را حفظ مى‏كنيم، و چون كشته شديم تكليف خويش را ادا، و تنها در برابر پروردگار خود انجام وظيفه كرده‏ايم .در همين موقع بود كه به محمد بن بشير حضرمى اطلاع رسيد، پسرت در مرز رى اسير شده.گفت : مى‏دانم و پاى خدا حسابش مى‏كنم و جان خود را نيز، هرگز دوست نداشتم كه پسرم اسير باشد، و من زنده بمانم.حسين ع كه اين خبر را شنيد، گفت، خدا تو را رحمت كند.بيعتم را از تو برداشتم.برو و براى نجات پسرت كوشش كن.ابن بشير گفت: چنانچه من از شما جدا شوم بهتر است كه درندگان مرا بدرند و زنده زنده بخورند.حسين ع جامه‏هايى از برد به وى بخشيد و گفت: اى پنج عدد برد را كه ارزش آن هزار دينار است به وسيله فرزند خود بفرست تا در رهايى برادرش بكوشد.وى اين امر را پذيرفت و جهت آزادى فرزندش توسط برادرش ارسال داشت.در اين موقع حسين ع به ياران خود دستور داد كه خيمه‏هاى خويش را نزديك يكديگر نصب، و طنابها را در هم كنند و ما بين خيمه‏ها باشند چنان كه همگى در برابر دشمن قرار گيرند و همه راهها از راست و چپ را زير نظر گيرند تا در جهتى كه ممكن است دشمن از آنجا حمله كند آماده باشند.

ابو مخنف از على بن الحسين زين العابدين ع آورده است: كه گفت: شبى كه فرداى آن پدرم به شهادت رسيد، نشسته بودم.عمه‏ام زينب از من پرستارى مى‏كرد.پدرم در خيمه خويش از ياران گوشه گرفته بود.

جون غلام ابوذر پيش وى بود و به شمشير خود مى‏پرداخت و آن را درست مى‏كرد.پدرم اشعارى به اين شرح مى‏خواند:

يا دهر اف لك من خليل

كم لك بالاشراق و الاصيل

من صاحب و طالب قتيل

و الدهر لا يقنع بالبديل

و كل حي سالك السبيل

ما اقرب الوعد من الرحيل

و انما الامر الى الجليل

على بن الحسين ع مى‏گويد: پدرم اين شعر را دو سه بار خواند تا فهميدم و مقصود او را بدانستم، و اشك چشمانم را گرفت.اما اشكم را نگه‏داشتم و خاموش ماندم و بدانستم كه بلا نازل شده است.عمه‏ام نيز اشعار برادر را شنيد، او زن بود و زنان رقت دارند، و استعداد زارى.نتوانست آرام بگيرد.برخاسته و جامه خود را مى‏كشيد.نزد وى رفت و گفت: اى واى از داغ عزيز.اى باقى مانده سلف و پناهگاه خلف.كاش آن روز كه فاطمه مادرم يا على پدرم يا حسن برادرم، از دنيا برفتند، زندگيم به سر رسيده بود.امام ع نگاهى به او كرده گفت: خواهرم، شيطان بردبارى تو را نبرد.زينب گفت: پدر و مادرم فدايت.غم و اندوه را از من ربودى و آرامش بخشيدى.امام در حالى كه اشك از ديدگانش سرازير شده بود گفت: چنانچه مرغ قطا (1) ، را در آشيانه‏اش به حال خود مى‏گذارند آرام مى‏خوابيد.

زينب گفت: واى بر من، تو را از من خواهند گرفت! اين، قلب مرا بيشتر داغدار مى‏كند و بر جانم سخت‏تر است.آنگاه به چهره خويش زد و گريبان خويش را گرفت و آن را بدريد و بيهوش به زمين افتاد.حسين ع از جاى برخاست و بدو پرداخت و آب به چهره‏اش ريخت و او را به هوش آورد و به وى گفت: اى خواهر از خدا بترس و از خدا تسلى خواه و بدان كه زمينيان مى‏ميرند و از اهل آسمانها نيز كسى باقى نمى‏ماند.سرانجام همه چيزها نابود شدنى است به جز ذات خدايى كه همه آفريدگان را به قدرت خويش آفريده و خلق را برمى‏انگيزد كه باز مى‏آيند و او خود يگانه است.جدم، پدرم، مادرم و برادرم همگى از من بهتر بودند.پيشوا و مقتداى من و همه مسلمانان پيمبر خداست.حسين ع با اين سخنان و امثال آن وى را دلدارى داد و گفت : خواهرم! من تو را سوگند مى‏دهم، و سوگند مرا رعايت كن و چون من كشته شدم بر من گريبان ندرى و چهره نخراشى و واى نگويى و فغان برنياورى.

در روايت ديگرى آمده است: همين كه زينب مشاهده كرد كه امام چنين اشعارى مى‏خواند گفت : اى برادر، اين سخنان را كسى بر زبان مى‏آورد كه يقين كرده است كشته خواهد شد.حسين ع گفت: آرى اى خواهر چنين است.زينب با شنيدن اين سخن گفت: واى، چه مصيبت بزرگى و فرياد برآورد، برادرم كشته خواهد شد.همه زنان آه و فغان سر دادند و گريبان دريدند.در اين اثنا ام كلثوم فرياد كرد: وا محمداه.وا علياه، وا اماه، وا اخاه، وا حسيناه و ادامه داد: اى ابو عبد الله، پس از تو دنيا ديگر براى ما چه ارزشى خواهد داشت.

آن شب حسين ع و ياران وى بيدار بودند.نماز به‏جا مى‏آوردند و آمرزش مى‏خواستند و دعا مى‏كردند و زمزمه عاشقانه سر مى‏دادند.عده‏اى در ركوع و سجود بودند و عده‏اى ديگر ايستاده و يا نشسته با خداى بندگى و راز و نياز مى‏كردند.

گويند: در شب عاشورا سى و دو نفر از لشگريان ابن سعد در اطراف خيمه حسين ع گرد آمدند .يكى از ياران امام گويد: سواران ابن سعد بر ما مى‏گذشتند گويى مراقبمان بودند در همين موقع بود كه حسين ع اين آيه را مى‏خواند:

«و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزداد و اثما و لهم عذاب مهين، ما كان الله ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب.. . (2) »

يعنى: و البته گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلت دادن ما به حال آنها بهتر خواهد بود، بلكه مهلت مى‏دهيم براى امتحان تا بر سركشى و طغيان خود بيفزايند و آنان را عذابى رسد كه به آن سخت خوار و ذليل شوند.خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد به اين حال كه مؤمن و منافق به يكديگر مشتبهند تا آن كه به آزمايش، بدسرشت را از پاك گوهر جدا كند...

در اين اثنا يكى از سوارانى كه مراقب ما و نامش عبد الله بن سمير بود، اين را بشنيد و گفت: سوگند به پروردگار كعبه كه ما پاكانيم و از شما جدا شده‏ايم.برير بن خضير بدو گفت: اى فاسق! خدا تو را جزو پاكان قرار مى‏دهد؟ آن مرد به وى گفت: واى بر تو.تو كيستى؟

گفت: برير بن خضير، پس آن دو به يكديگر دشنام دادند و از هم جدا شدند.گويند: وقتى آن شب به پايان رسيد، سحرگاه بود كه حسين ع را خواب فرا گرفت.همين كه بيدار شد، گفت: سگهايى را ديدم كه بر من حمله‏ورند.در ميان آنها سگى بود كه پوست بدنش چند رنگ را نشان مى‏داد، و شديدتر بر من حمله مى‏كرد.چنين مى‏پندارم كه آنكه مرا مى‏كشد، بيمارى پيسى خواهد داشت .

پى‏نوشتها:

1ـ اين يكى از مثلهاى عرب است و (قطا)، مرغى است شبيه به قمرى يا كبوتر.

2ـ سوره آل عمران آيه‏هاى 178ـ 179

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:0  توسط خادمین اهل بیت | 

سرباز شش ماهه

هنگامی که همه یاران و اصحاب امام حسین علیه السلام به شهادت رسیدند، ندای غریبانه امام بلند شد:

«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ... هل من مغیث‏یرجوا الله باغثتنا».

:«آیا حمایت کننده‏ای هست تا از حرم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم حمایت کند؟ آیا فریادرسی است که برای امید ثواب ما را یاری کند؟».

وقتی که این ندا به گوش بانوان حرم رسید، صدای گریه و شیون آنها بلند شد، امام کنار خیمه آمد و به زینب علیهاالسلام فرمود: فرزند کوچکم را به من بده تا با او وداع کنم، کودک را گرفت، همین که خواست ببوسد حرمله تیری به سوی گلوی نازک او رها کرد، آن تیر به گلوی او اصابت نمود، و سرش را ذبح کرد.

که در این باره سید حید حلی گوید:

و منعطفا اهوی لتقبیل طفله فقبل منه قبله السهم منحرا

یعنی: «امام حسین علیه السلام برای بوسیدن کودک شیرخوار خود خم شد، اما تیر قبل از امام بر گلوگاه او بوسه دار».

امام آن کودک را به زینب علیها السلام داد فرمود: او را نگهدار، و دستش را زیر گلوی کودک گرفت، پر از خون شد، آن خون را به طرف آسمان پاشید و گفت:

«هون ما نزل بی انه بعین الله تعالی‏».

یعنی: « چون خداوند این منظره را می‏بیند، آنچه از این مصیبت بر من وارد شد برایم آسان است‏».

و در احتجاج آمده: «امام حسین علیه السلام از اسب پیاده شد و (در کنار خیمه یا پشت‏خیمه) با غلاف شمشیرش قبری کند، و کودکش را به خونش رنگین نموده و دفن کرد».

مشهور است که علی اصغر، شش ماهه بود، مادرش حضرت رباب دختر امرء القیس است، و علی اصغر با سکینه از جانب مادر نیز برادر و خواهر بودند.

در مورد نام این طفل، علامه مجلسی در جلاء العیون می‏گوید: «بعضی او را علی اصغر می‏نامند».

در کتاب منتخب التواریخ نقل شده: در یکی از زیارات عاشورا آمده:

«و علی ولدک علی الاصغر الذی فجعت به‏».

: «و سلام بر فرزند تو علی اصغر که در مورد او مصیبت‏سختی بر تو وارد شد».

امام حسین علیه السلام نزد خواهرش ام کلثوم (زینب صغری) آمد و به او فرمود: ای خواهر! ترا در مورد نگهداری کودک شیرخوارم، سفارش می‏کنم، زیرا او کودک شش ماهه است و مراقبت نیاز دارد.

ام‏کلثوم عرض کرد: برادرم، این کودک سه روز است که آب نیاشامیده از قوم برای او شربت آبی بگیر.

امام حسین علیه السلام علی اصغرش را در آغوش گرفت و به سوی قوم رفت، خطاب به قوم فرمود، «شما برادر و فرزندان و یارانم را کشتید، و از آنها جز این کودک باقی نمانده که از شدت تشنگی مثل مرغ، دهان باز می‏کند و می‏بندد این کودک که گناه ندارد، نزد شما آورده‏ام تا به او آب بدهید».

«یا قوم ان لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل ا ما ترونه کیف یتلظی عطشا».

: «ای قوم اگر به من رحم نمی‏کنید به این کودک رحم کنید، آیا او را نمی‏بینید که چگونه از شدت و حرارت تشنگی، دهان را باز و بسته می‏کند؟».

هنوز سخن امام تمام نشده بود، به اشاره عمر سعد، حرمله بن کاهل اسدی گلوی نازک او را هدف تیر سه شعبه‏اش قرار داد که تیر به گلو اصابت کرد«فذبح الطفل من الورید، او من الاذن الی الاذن‏».

«از شریان چپ تا شریان راست علی اصغر بریده شد، و یا از گوش تا گوش او ذبح گردید».

فاتی به نحو اللئام منادیا یا قوم هل قلب لهذا یخشع فرماه حرمله بسهم فی الحشا بید الحتوف و القی من لا یجزع

یعنی: «پس آن کودک را به سوی قوم پست آورد، در حالی که صدا می‏زد: ای قوم، آیا دلی هست که از خدا بترسد و بر این کودک توجه نماید؟، بجای جواب، حرمله تیری بر کمان نهاد و آن کودکی را که از شدت ضعف و عطش قدرت بی تابی نداشت هدف تیر قرار داد».

مصیبت جگر سوز علی اصغر به قدری بر امام حسین علیه السلام سخت بود که آنحضرت در حالی که گریه می‏کرد، به خدا متوجه شد و عرض کرد: «خدایا خودت بین ما و این قوم، داوری کن، آنها ما را دعوت کردند تا ما را یاری کنند، ولی به کشتن ما اقدام می‏کنند».

از جانب آسمان ندائی شنید:

«یا حسین دعه فان له مرضعا فی الجنه‏».

«ای حسین علیه السلام در فکر اصغر نباش، هم اکنون دایه‏ای در بهشت برای شیر دادن به او آماده است‏».

این ندا، ندای دلداری به حسین علیه السلام بود، تا بتواند فاجعه غمبار مصیبت اصغر را تحمل کند.

و دلیل دیگر بر شدت سختی این مصیبت اینکه: امام حسین علیه السلام هنگامی که به شهادت رسید: در روز یازدهم محرم، سکینه کنار پیکرهای شهداء آمد و گریه کرد تا بیهوش شد، امام حسین علیه السلام در عالم بی هوشی به سکینه اشعاری آموخت برای شیعیان بخواند، دو شعر از آن اشعار این است:

لیتکم فی یوم عاشورا جمعا تنظرونی کیف استسقی لطفلی فابوا ان یرحمونی و سقوه سهم بغی عوض الماء المعین یا لرزء و مصاب هد ارکان الحجون

«ای کاش در روز عاشورا همه شما بودید و می‏دیدید که چگونه برای کودکم طلب آب کردم، قوم به من رحم نکرد، و بجای آب گوارا، کودکم را با تیر (خون) ظلم سیراب کردند، این حادثه آنچنان جانسوز و سخت و طاقت فرسا است که پایه‏های کوههای مکه را خراب کرد».

مسیح عترت

ای به اکبر کرده همدوشی علی

برده سر در جیب خاموشی علی

تو مسیح عترتی و ز مرتبت

کرده با قرآن هماغوشی علی

 اصغرم قنداقه‏ات شد غرقه خون

زود بودت این کفن پوشی علی

 چون تو سربازی و گر نائل نگشت

 بر سر دوشم بسر دوشی علی

خواستم از گریه خاموشت کنم

می که تا سر حد بیهوشی علی

گشته این گهوار همچون کعبه، طفلان در طواف

 این طواف عاشقان است و در آن آداب نیست

 هفت بار آمد صفا و مروه هاجر آب جست

 من که صدها بار در هر خیمه رفتم آب نیست

قسمتی از راه دارد هروله هاجر دوید

من همه ره را دویدم در تن من تاب نیست

 گفتم از اشکم مگر آبت دهم ای کودکم

 از تو معذورم که اشک من بجز خوناب نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:56  توسط خادمین اهل بیت | 

وقتی که قد سرو خم شد

کسانی که حسین علیه السلام خود را به بالین آنها رساند مختلف بودند،هر کس در یک وضعی قرار داشت.وقتی امام وارد می‏شد یکی هنوز زنده بود و با آقا صحبت می‏کرد، دیگری در حال جان دادن بود.در میان کسانی که ابا عبد الله علیه السلام خود را به بالین آنها رسانید،هیچ کس وضعی دلخراش‏تر و جانسوزتر از برادرش ابو الفضل العباس برای او نداشت،برادری که حسین علیه السلام خیلی او را دوست می‏دارد و یادگار شجاعت پدرش امیر المؤمنین است.در جایی نوشته‏اند ابا عبد الله علیه السلام به او گفت:برادرم‏«بنفسی انت‏»عباس جانم!جان من به قربان تو.این خیلی مهم است.عباس در حدود بیست و سه سال از ابا عبد الله علیه السلام کوچکتر بود(ابا عبد الله 57 سال داشتند و عباس یک مرد جوان 34 ساله بود).ابا عبد الله به منزله پدر ابا الفضل از نظر سنی و تربیتی به شمار می‏رفت،آنوقت‏به او می‏گوید: برادر جان!«بنفسی انت‏»ای جان من به قربان تو!

ابا عبد الله کنار خیمه منتظر ایستاده است.یک وقت فریاد مردانه ابا الفضل را می‏شنود.(نوشته‏اند ابا الفضل علیه السلام چهره‏اش آنقدر زیبا بود که‏«کان یدعی بقمر بنی هاشم‏»در زمان خود معروف به ماه بنی هاشم بود.اندامش به قدری رسا بود که بعضی از اهل تاریخ نوشته‏اند:«و کان یرکب الفرس المطهم و رجلاه یخطان فی الارض‏»سواراسب تنومندی شد،پایش را که از رکاب بیرون می‏کشید،با انگشت پایش می‏توانست زمین را خراش بدهد.حالا گیرم به قول مرحوم آقا شیخ محمد باقر بیرجندی یک مقدار مبالغه باشد،ولی نشان می‏دهد که اندام بسیار بلند و رشیدی داشته است، اندامی که حسین از نظر کردن به آن لذت می‏برد).وقتی که حسین علیه السلام به بالای سر او می‏آید،می‏بیند دست در بدن او نیست،مغز سرش با یک عمود آهنین کوبیده شده و به چشم او تیر وارد شده است.بی جهت نیست که گفته‏اند:«لما قتل العباس بان الانکسار فی وجه الحسین‏»عباس که کشته شد،دیدند چهره حسین شکسته شد.خودش فرمود:

«الان انقطع ظهری و قلت‏حیلتی‏».

و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:53  توسط خادمین اهل بیت | 

علمدار سپاه

شجاعت‏حضرت عباس علیه السلام در میان اصحاب امام حسین علیه السلام بی نظیر بود، چگونگی شهادت او، و رجزهای او، و جهاد او با دست بریده، همه بیانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوی آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تیرانداز قرار گرفت، صف آنها را با کشتن هشتاد نفر از آنها، درهم شکست و خود را به آب فرات رسانید.

مادرش ام البنین علیها السلام در شهر خطاب به او می‏گوید:

لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد

«اگر شمشیرت در دستهایت بود، کسی را جرئت نزدیک شدن به شمشیرت نبود». (1)

روایت‏شده: هنگامی که وسائل غارت شده از شهدای کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگی بود، یزید و حاضران دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده ولی دستگیره آن سالم است، پرسید: این پرچم را چه کسی حمل می‏کرد؟

گفته شد: عباس بن علی علیه السلام آن را حمل می‏کرد.

یزید از روی تعجب و تجلیل از آن پرچم، دو یا سه بار برخاست و نشست و گفت:

انظروا الی هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن و الضرب الا مقبض الید التی تحمله.

: «به این پرچم بنگرید،که بر اثر صدمات و ضربات، هیچ جای آن سالم نمانده جز دستگیره آن که پرچمدار آن را با ست‏حمل می‏کرده است (یعنی سالم ماندن دستگیره نشان می‏دهد که پرچمدار، تیرها و ضرباتی را که بر دستش وارد می‏شود تحمل می‏کرد و پرچم را رها نمی‏ساخته است) ».

سپس یزید گفت:

ابیت اللعن یا عباس، هکذا یکون وفاء الاخ لاخیه.

: « لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا برای تو زیبنده نیست) ای عباس، این است معنای وفاداری برادر نسبت به برادرش‏». (2)

عباس سه برادر پدر و مادری داشت که مادرشان ام المؤمنین علیها السلام بود، یکی از آنها عبدالله بود که 25 سال داشت، دیگری عثمان بود که 21 سال داشت و سومی جعفر بود که 19 سال داشت.

حضرت عباس که از آنها بزرگتر بود و 34 سال داشت، به برادران رو کرد و گفت: «ای پسران مادرم به پیش بتازید تا خلوص و خیرخواهی شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم‏».

آنها یکی بعد از دیگری روانه میدان شدند و جنگیدند تا به شهادت رسیدند. (3)

وقتی که همه یاران حسین علیه السلام کشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها یافت به حضور برادر آمد و عرض کرد: به من اجازه رفتن به میدان بده، امام سخت گریه کرد، عباس علیه السلام عرض کرد: سینه‏ام تنگ شده و از زندگی دلتنگ گشته و به تنگ آمده‏ام، می‏خواهم انتقام خون شهیدان را از دشمن بگیرم.

امام حسین علیه السلام فرمود: برو برای این کودکا تشنه لب، اندکی آب بیاور.

حضرت عباس علیه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خیام می‏گشت و نگهبانی می‏کرد و مراقب بود تا دشمن جلو نیاید.

در این هنگام زهیر بن قین (یکی از یاران با وفای امام حسین) نزد عباس علیه السلام آمد و عرض کرد: در این وقت آمده‏ام تا تو را به یاد سخن پردت علی علیه السلام بیندازم، عباس علیه السلام که می‏دید خیام اهلبیت در خطر تهدید دشمن است، از اسب پیاده نشد و فرمود: «مجال سخن نیست ولی چون نام پدرم را بردی، نمی‏توانم از گفتارش بگذرم، بگو که من سواره می‏شنوم‏».

زهیر گفت: پدرت هنگامی که خواست با مادرت ام‏البنین علیها السلام ازدواج کند، به برادرش عقیل فرموده بود زن شجاعی از خاندان شجاع برایم پیدا کن، زیرا می‏خواهم فرزند شجاعی از او به دنیا بیاید و حامی و ایثارگر فداکار برای برادرش حسین علیه السلام باشد. بنابراین ای عباس، پدرت تو را برای چنین روزی (عاشورا) خواسته است مبادا کوتاهی کنی.

غیرت عباس با شنیدن این سخن به جوش آمد و چنان پا در رکاب زد که تا سمه رکاب قطع گردید و فرمود: ای زهیر! آیا با این گفتار می‏خواهی به من جرئت بدهی، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمی‏دارم و در حمایت از حریم او کوتاهی نخواهم نمود.

«والله لاریتک شیئا ما رایته قط‏».

: «به خدا قسم فداکاری خود را به گونه‏ای ابراز کنم و به تو نشان دهم که هرگز نظیرش را ندیده باشی‏».

آنگاه عباس علیه السلام به سوی دشمن حمله کرد، آن گونه که گوئی شمشیرش، آتشی است که در نیزار افتاده است، تا اینکه صد نفر از قهرمانان دشمن را کشت.

از جمله با «مارد بن صدیف تغلبی‏» قهرمان بی‏بدیل دشمن جنگ تن به تن کرد، نیزه بلند مارد را از دست او درآورد و نیزه را تکان سختی داد و فریاد زد: «ای مارد، از درگاه خدا امیدوارم که با نیزه خودت، تو را به جهنم واصل کنم‏».

آنگاه آن نیزه را در کمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمین انداخت، با اینکه جمعی از دشمن به کمک مارد آمدند، عباس علیه السلام هماندم نیزه را به گلون مارد فرود آورد که مارد به زمین افتاد و گوش تا گوش او بریده شد و به هلاکت رسید، و در این درگیری شدید جمعی دیگر نیز بدست عباس علیه السلام کشته شدند. (4)

حضرت عباس علیه السلام به سوی دشمن شتافت، آنها را موعظه کرد، و از عاقبت بد ترسانید، ولی نصایح آنحضرت در آن کوردلان اثر نکرد، عباس نزد برادرش حسین علیه السلام بازگشت، شنید صدای العطش کودکان بلند است.

در روایتی آمده: خیمه‏ای مخصوص مشکهای آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خیمه شد، دید اطفال آن مشکهای خالی را برداشته و شکمهای خود را بر مشکهای نم‏دار می‏گذاشتند بلکه از عطش آنها کاسته شود، به آنها فرمود: «نور دیدگانم صبر کنید اکنون می‏روم و برای شما آب می‏آورم‏». (5) در همین هنگام سوار بر اسب شد و نیزه و مشک خود را برداشت و به سوی فرات رهسپار گردید.

آری عباس علیه السلام مشک را پر از آب کرد، ولی از آب نیاشامید

و به نقل بعضی، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمی زنم در حالی که آقایم حسین علیه السلام تشنه باشد.

«والله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشانا». (6)

عقل می‏گوید: آب بیاشام تا نیرو بگیری و بتوانی خوب بجنگی، ولی عشق و وفا و صفا می‏گوید: برادرت و نور دیدگان برادرت تشنه‏اند، چگونه تو آب بنوشی و آنها تشنه باشند؟

بعضی نقل کرده‏اند حضرت علی علیه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سینه‏اش چسبانید و فرمود: پسرم، بزودی در روز قیامت بوسیله تو چشمم روشن می‏گردد.

«ولدی اذا کان یوم عاشورا، و دخلت المشرعه، ایاک ان تشرب الماء و اخوک الحسین عطشان.

«پسرم هنگامی که روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی، مبادا آب بیاشامی با اینکه برادرت تشنه است!». (7)

آنحضرت با همان یکدست‏حمله بر دشمن کرد، بسیاری از شجاعان دشمن را بر خاک هلاکت افکند. در این بحران، حکیم بن طفیل از کمین نخله‏ای بیرون جهید و ضربتی بر دست چپ آنحضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع کرد (فقطع یده من الزند).

آنحضرت مشک را به دندان گرفت و همت می‏کرد تا مشک را به خیمه‏ها برساند که ناگاه تیری بر مشگ آب آمد و آب آن ریخت، و تیر دیگری بر سینه‏اش رسید و از اسب بر زمین افتاد. (8)

ابی مخنف می‏نویسد: وقتی که دستهای عباس علیه السلام جدا شد، در حالی که از دو طرف دستش قطرات خون می‏ریخت به دشمن حمله کرد تا اینکه ظالمی با گرز آهنین بر سر مبارکش زد و آن را شکافت، آن هنگام آن مظلوم به زمین افتاد و در خون خود غوطه‏ور گردید و صدا زد:

«یا اخی یا حسین علیک منی السلام‏»: «ای برادرم حسین خدا حافظ‏». (9)

و طبق روایت مشهور، صدا زد:

«یا خاه ادرک اخاک‏»: «ای برادر، برادرت را دریاب‏».

امام حسین علیه السلام مانند شهاب ثاقب به بالین عباس شتافت او را غرق در خون دید که پیکرش پر از تیر شده و دستهایش از بدن جدا گشته و چشمهایش تیر خوده‏اند.

«فوقف علیه منحنیا و جلس عند راسه یبکی حتی فاضت نفسه‏».

: «با کمر خمیده به عباس نگریست و سپس در بالین او نشست و گریه کرد تا عباس به شهادت رسید».

نیز نقل شده: با صدای بلند گریه کرد و فرمود:

«الان انکسر ظهری و قلت‏حیلتی و شمت بی عدوی‏».

:«اکنون پشتم شکست، و رشته تدبیر و چاره‏ام از هم پاشید، و دشمن بر من چیره شد و شماتت کرد». (10

وفادارترین سرباز

ما همه دست بدامان توایم

 میزبان غم و میهمان توایم

ای علمدار سپه کو علمت

علم و دست زبازو قلمت

چرا ای غرقه خون از خاک صحرا برنمی‏خیزی

 حسین آمد به بالین تو از جابر نمی‏خیزی

 نماز ظهر را باهم ادا کردیم در مقتل

شده وقت نماز عصر آیا بر نمی‏خیزی

 منم تنهای تنها و عزیزانم به خون غلطان

 چرا بر یاری فرزند زهرا بر نمیخیزی

جمال حق ز سر تا پاست عباس

به یکتائی قسم یکتاست عباس

شب عشاق را تا صبح محشر

چراغ روشن دلهاست عباس

خدا داند که از روز ولادت

امام خویش را میخواست عباس

اگر چه زاده ام البنین است

ولیکن مادرش زهراست عباس

پی‏نوشتها:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:52  توسط خادمین اهل بیت | 

فدایت، عمو

نوشته‏اند حسن بن علی علیه السلام چند پسر داشت که اینها همراه ابا عبد الله آمده بودند.یکی از آنها جناب قاسم بود.امام حسن علیه السلام پسر ده ساله‏ای دارد که آخرین پسر ایشان است،و این بچه شاید از پدرش یادش نمی‏آمد چون وقتی که پدرش از دنیا رفت گویا چند ماهه بوده است،در خانه حسین بزرگ شد.ابا عبد الله به فرزندان امام حسن خیلی مهربانی می‏کرد،شاید بیش از آن اندازه که به پسران خودش مهربانی می‏کرد چون آنها یتیم بودند و پدر نداشتند.این پسر اسمش عبد الله و خیلی به آقا علاقه‏مند است،و آقا به زینب سپرده است که تو مواظب بچه‏ها باش،و زینب دائما مراقب آنهاست.یکدفعه زینب متوجه شد که عبد الله از خیمه بیرون آمده است و می‏خواهد برود پیش عمویش حسین بن علی علیه السلام.زینب دوید او را بگیرد،او فریاد کرد:«و الله لا افارق عمی‏»به خدا قسم که من هرگز از عمویم جدا نمی‏شوم.آن طفل می‏دود،زینب می‏دود( السلام علیک یا ابا عبد الله!اشهد انک قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فی الله حق جهاده).آنقدر زینب دوید که به ابا عبد الله نزدیک شد.آقا فرمود:نه،تو برگرد،بگذار این بچه پیش خودم باشد.خودش را نداخت‏به دامان حسین علیه السلام(حسین است،او خودش عالمی دارد).در همین حال، یکی از دشمنان آمد برای اینکه ضربتی به ابا عبد الله بزند.تا شمشیرش را بالا برد، این طفل فریاد کرد:«یابن الزانیة!اترید ان تقتل عمی‏»؟زنازاده!تو می‏خواهی عموی مرا بکشی؟تا او شمشیرش را حواله کرد،این طفل دست‏خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد کرد:یا عماه!عموجان ببین با من چه کردند!

«اشهد انک قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فی الله حق جهاده حتی اتیک الیقین.»

و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم،و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:43  توسط خادمین اهل بیت | 

به میدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)

قاسم به میدان می‏رود. گویند چون کوچک است،اسلحه‏ای که با تن او مناسب باشد،نیست.ولی در عین حال شیر بچه است،شجاعت‏به خرج می‏دهد،تا اینکه با یک ضربت که به فرقش وارد می‏آید از روی اسب به روی زمین می‏افتد.حسین با نگرانی بر در خیمه ایستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اینکه انتظار می‏کشد. ناگهان فریاد«یا عماه‏»در فضا پیچید،عموجان من هم رفتم،مرا دریاب!مورخین نوشته‏اند حسین مثل باز شکاری به سوی قاسم حرکت کرد.کسی نفهمید با چه سرعتی بر روی اسب پرید و با چه سرعتی به سوی قاسم حرکت کرد.عده زیادی از لشکریان دشمن(حدود دویست نفر)بعد از اینکه جناب قاسم روی زمین افتاد،دور بدن این طفل را گرفتند برای اینکه یکی از آنها سرش را از بدن جدا کند.یکمرتبه متوجه شدند که حسین به سرعت می‏آید.مثل گله روباهی که شیر را می‏بیند فرار کردند و همان فردی که برای بریدن سر قاسم پایین آمده بود،در زیر دست و پای اسبهای خودشان لگدمال و به درک واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسی نفهمید قضیه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة‏»تا غبارها نشست،دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فریاد مردانه حسین را شنیدند که گفت:

«عزیز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏»

فرزند برادر!چقدر بر عموی تو ناگوار است که فریاد کنی و عموجان بگویی و نتوانم به حال تو فایده‏ای برسانم،نتوانم به بالین تو بیایم و یا وقتی که به بالین تو می‏آیم کاری از دستم بر نیاید.چقدر بر عموی تو این حال ناگوار است (1) راوی گفت:در حالی که سر جناب قاسم به دامن حسین است،از شدت درد پاشنه پا را محکم به زمین می‏کوبد.در همین حال‏«فشهق شهقة فمات‏»فریادی کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.یک وقت دیدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند کرد و بغل گرفت.دیدند قاسم را می‏کشد و به خیمه‏گاه می‏آورد.خیلی عظیم و عجیب است:وقتی که قاسم می‏خواهد به میدان برود،از ابا عبد الله خواهش می‏کند.ابا عبد الله دلش نمی‏خواهد اجازه بدهد.وقتی که اجازه می‏دهد،دست‏به گردن یکدیگر می‏اندازند،گریه می‏کنند تا هر دو بیحال می‏شوند. اینجا منظره بر عکس شد،یعنی اندکی پیش،حسین و قاسم را دیدند در حالی که دست‏به گردن یکدیگر انداخته بودند ولی اکنون می‏بینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهایش به پایین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

پی‏نوشت:

1) در قم شنیدم یکی از وعاظ معروف این شهر،این ذکر مصیبت را در محضر مرحوم آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری(رضوان الله تعالی علیه)خوانده بود به قدری این مرد گریه کرد و خودش را زد که بیحال شد.بعد به آن واعظ گفت:خواهش می‏کنم هر وقت من در جلسه هستم این روضه را تکرار نکن که من طاقت‏شنیدن آن را ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:41  توسط خادمین اهل بیت | 
ازدواج حضرت قاسم در شب عاشورا

پرسش:

 

می‌خواهم بدانم که داستان ازدواج حضرت قاسم در شب عاشورا از کجا آمده است؟

منبع پاسخ: پایگاه حوزه

پاسخ:

آنچه از کتب معتبره برمی‌آید اینست که: دامادی حضرت قاسم در کربلا و تزویج او با فاطمه بنت الحسین صحت ندارد. به علاوه امام حسین (ع) دو دختر داشته است، یکی بنام سکینه که بفرموده شیخ طبرسی، امام حسن (ع) او را بعقد عبدالله بن الحسن (ع) در آورده ولی پیش از زفاف، عبدالله به شهادت رسید و دیگری بنام فاطمه که زوجه حسن مثنی بوده و در کربلا هم حضور داشت،

 و امام حسین (ع) دختر دیگری نداشته تا حضرت قاسم با او ازدواج نماید.

و اگر با استناد به بعضی از کتب برای امام دختری دیگر هم ثابت شود آن دختر فاطمه صغری بوده که در کربلا نبوده و در هنگام حادثه کربلا در مدینه حضور داشت.

محدث نوری در کتاب لؤلؤ و مرجان می‌فرماید: بمقتضای تمام کتبی که معتبره‌اند و در فن حدیث و انساب و سیر نوشته شده است، نمی‌توان برای حضرت سیدالشهداء دختر قابل تزویج بی‌شوهری پیدا کرد که این قضیه با قطع نظر از صحت و سقم آن بحسب نقل، وقوعش ممکن باشد و

اما قضیه زبیده و شهربانو و قاسم ثانی در خاک ری و اطراف آن که در السنه عوام دائر شده ، از خیالات واهیه است و شواهد کذب بودن آن بسیار است و تمام علمای انساب متفقند که از قاسم بن الحسن نسلی باقی نمانده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:38  توسط خادمین اهل بیت | 
حضرت علی اکبر (ع) در وقت شهادت چند سال داشت؟
پرسش:
سن حضرت علی اکبر (ع) وقتی که شهید شد چقدر بود؟

منبع پاسخ: پایگاه حوزه

پاسخ:

حضرت علی اکبر (ع) فرزند ارشد سید الشهداء (ع)‌ که مادرش لیلا دختر ابن مره بود ، در هنگام شهادت حدود 25 سال سن داشت اگر چه سن ایشان را 20 و 18 سال هم گفته‌ان[i].



[i]فرهنگ عاشورا جواد محدثی ص 322

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:36  توسط خادمین اهل بیت | 

برادرزاده شیرین سخن

حضرت قاسم بن حسن (ع) نوجوانی بود که هنوز به حد بلوغ نرسیده بود، شب عاشورا، امام حسین علیه السلام به اصحاب فرمود: فردا همه شما کشته خواهید شد، قاسم نزد عمویش آمد و عرض کرد:«عمو جان من هم فردا کشته می‏شوم؟».

امام او را به سینه‏اش چسبانید و فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟

«کیف الموت عندک‏»

قاسم جواب داد:

«احلی من العسل‏»: «از عسل شیرین‏تر است‏».

امام به او فرمود: تو بعد از بلای عظیم کشته می‏شوی و عبدالله شیرخوار هم شهید می‏شود ... (1)

روز عاشورا قاسم خود را آماده جنگ کرد، به حضور امام حسین علیه السلام برای اجازه گرفتن آمد، امام او را در آغوش گرفت و مدتی با هم گریه کردند، سپس قاسم اجازه طلبید، امام به او اجازه نمی‏داد، قاسم آنقدر پابپا نمود و مکرر طلب اجازه کرد، امام علیه السلام به او اجازه داد، او در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود، غمگین به نظر می‏رسید به میدان تاخت و چنین رجز می‏خواند:

ان تنکرونی فانا بن الحسن سبط النبی المصطفی المؤتمن هذا حسین کالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزن

: «اگر مرا نمی‏شناسید من پسر حسن سبط پیامبر برگزیده و امین خدا هستم این حسین علیه السلام است که همچون اسیر گروگان شده در بین مردم قرار گرفته، خدا آن مردم را از باران رحمتش سیراب نسازد».

حمله سخت بر دشمن کرد و با آن سن کم سه نفر یا بیشتر از دشمن را کشت.

حمید بن مسلم که از سربازان عمر سعد بود نقل می‏کند: از خیام حسین علیه السلام نوجوانی به سوی میدان بیرون آمد که چهره‏اش مانند نیمه قرص ماه می‏درخشید، شمشیری بدست داشت و پیراهن بلندی پوشیده بود و وارد جنگ گردید.

عمرو بن سعد ازدی گفت: سوگند به خدا آنچنان سخت بر این نوجوان حمله کنم، گفتم: عجبا! تو به این نوجوان چه کار داری سوگند به خدا اگر او مرا بزند به طرف او دست دراز نمی‏کنم، بگذار همانها که او را احاطه کرده و با او می‏جنگند کار او را تمام کنند.

عمرو بن سعد گفت: سوگند به خدا من باید بر او یورش برم، و جهان را بر او سخت گیرم، آنحضرت که مشغول جنگ بود، عمرو بن سعد در کمین او قرار گرفت و چنان شمشیر بر سر مبارک قاسم زد که سر او شکافته شد و قاسم به صورت بر روی زمین افتا، فریاد زد: «یا عماه!» (عمو جان به دادم برس).

وقتی که صدای قاسم به گوش امام رسید، آنحضرت مانند عقابی که از بالا به زیر آید، صفها را شکافت و مانند شیر خشمگین بر دشمن حمله کرد تا عمر بن سعد ازدی رسید، شمشیر به سوی او وارد کرد، او دستش را به پیش آورد و از آرنج قطع گردید، آن ملعون نعره کشید، دشمن برای نجات او حمله کردند، در همین میان پیکر نازنین قاسم زیر سم ستوران قرار گرفت، وقتی که گرد و غبار فرو نشست دیدند امام حسین در بالین قاسم است و آن نوجوان در حال جان کندن است. و پای خود را بر زمین می‏ساید و روحش آماده پرواز به سوی بهشت است.

امام فرمود:

«عز و الله علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏».

:«سوگند به خدا بر عمویت‏سخت است که او را بخوانی، به تو جواب ندهد، یا اگر جواب دهد به حال تو سودی نداشته باشد».

فتح نمایان

ای عمو فتح نمایان کردم

 دشمنان را همه حیران کردم

 ای عمو در بر تو گویم فاش

 آمدم تا که بگیرم پاداش

تن بی تاب مرا تاب بده

 مزد پیروزی من آب بده

تو که جای پدر من بودی

 تو که چون تاج سر من بودی

 بشتاب و تن من پیدا کن

حکم سربازی من امضاء کن

 باغبانا سوی میدان رو کن

 گل پرپر شده‏ات را بو کن

بین چگونه بتو قربان شده‏ام

پایمال سم اسبان شده‏ام

ای گل پرپر بدست کیستی

بوی تو می‏آید و خود نیستی

 گشته از زخم فزون بانگ تو کم

 یا عسل چسبانده لبهایت بهم

 من نگویم با عمو کن گفتگو

 لب گشا یکبار و یک عمو بگو

پی‏نوشت:

1- الوقایع و الحوادث ج 3 / ص 62.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:34  توسط خادمین اهل بیت | 

شبیه‏ترین افراد به پیامبر

علی اکبر نخستین نفر از بنی هشام بود که به میدان جنگ رفت، او 19 سال یا 18 سال یا 25 یا 27 سال داشت، نزد پدر آمد و اجازه طلبید، امام حسین علیه السلام به او اجازه داد، سپس نگاه مایوسانه به اکبرش کرد و دو انگشت اشاره را به طرف آسمان کرد و گفت:

«اللهم کن انت الشهید علیهم، فقد برز الیهم غلام اشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولک و کنا اذا اشفقنا الی نبیک نظرنا الیه‏». (1)

علی اکبر به میدان آمد و با دشمن می‏جنگید رجز می‏خواند:

انا علی بن الحسین بن علی نحن و بیت الله اولی بالنبی تالله لا یحکم فینا ابن الدعی اضرب بالسیف احامی عن ابی

ضرب غلام هاشمی علوی

ضربات خورد کننده‏ای بر دشمن وارد ساخت، و 120 نفر از سوران دشمن را کشت، تشنگی بر آنحضرت چیره شد، نزد پدر برگشت و عرض کرد:

«یا ابه! العطش قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی‏».

امام حسین علیه السلام گریه کرد و فرمود: «محبوب دلم صبر کن بزودی رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم تو را سیراب خواهد کرد که بعد از آن هرگز تشنه نخواهی شد».

امام زبان جوانش را در دهان مبارک گذاشت و مکید و انگشتر خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان خود بگذار به سوی دشمن برگرد.

علی اکبر در حالی که دست از جان شسته و دل به خدا بسته به سوی میدان رفت، و از هر سو بر دشمن حمله کرد، و از چپ و راست بر آنها یورش برد و جماعتی را کشت در این هنگام تیری به گلویش رسید که گلویش را پاره کرد، آنحضرت در خون خود می‏غلطید، همچنان تحمل می‏کرد تا اینکه روحش به گلوگاه نزدیک شد صدا بلند کرد:

یا ابتاه علیک منی السلام هذا جدی رسول الله یقرئک السلام و یقول عجل القدوم الینا.

: «ای پدر! سلام بر تو باد، هم اکنون این جد من رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم به تو سلام می‏رساند و می‏فرماید: به سوی ما شتاب کن‏».

«قد سقانی بکاسه الا وفی شربة لا ظما بعدها ابدا».

:«مرا از جام خود سیراب کرد که هرگز بعد از آن تشنه نخواهم شد». (2)

در روایت دیگر آمد: وقتی که ضربات علی اکبر، دشمن را تار و مار کرد، مره بن منقذ عبدی گفت: گناه عرب بر گردن من باشد که اگر این جوان با این وصف بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننهم، مره بن منقذ با نیزه خود در کمین آنحضرت قرار گرفت و او که گرماگرم جنگ بود، مره چنان نیزه بر او زد که آن بزرگوار به زمین افتاد، دشمنان گرد آنحضرت را گرفتند، فقطعوه باسیافهم: «با شمشیرهای خود، بدن او را پاره پاره کردند».

در روایت دیگر آمده: هنگامی که مره بن منقذ بر سر مقدس آنحضرت ضربه زد، آنحضرت نتوانست بر مرکب بنشیند، خم شد و سرش را روی یال اسب نهاد، اسب او وحشت زده به سوی لشگر دشمن روانه شد.

«فقطعوه بسیوفهم اربا اربا».

«دشمنان با شمشیرهای خود بدن نازنینش را پاره پاره کردند»

آنگاه وقتی که روحش به گلوگاه رسید صدا زد:

«یا ابتاه هذا جدی رسول الله قد سقانی بکاسه الاوفی ...».

و سپس صدائی از گلویش برخاست و جان سپرد. (3)

امام حسین علیه السلام با شتاب به بالین جوانش آمد و ایستاد و فرمود:

«قتل الله قوما قتلوک، یا بنی ما اجراهم علی الرحمان و انتهاک حرمه الرسول‏».

: «خداوند آن قوم را بکشد که تو را کشتند، ای پسرم چه بسیار این مردم بر خدا و دریدن حرمت رسول خدا، گستاخ و بی‏باک گشته‏اند؟».

اشک از دیدگان امام سرازیر شد، سپس فرمود:

در این حال زینب علیها السلام از خیمه بیرون دویده، فریاد می‏زد: ای برادرم، و ای فرزند برادرم، با شتاب آمد و خود را به روی پیکر به خون طپیده آن جوان افکند.

حسین علیه السلام سر خواهر را بلند کرد و او را به خیمه بازگردانید. (4)

و در نقل دیگر آمده: امام خون پاک اکبر را می‏گرفت و به طرف آسمان می‏ریخت و از آن هیچ قطره‏ای به زمین نمی‏ریخت و فرمود:

یعز علی جدک و ابیک ان تدعوهم فلا یجیبونک و تستغیث بهم فلا یغیثونک‏».

: «بر جد و پدر تو سخت است که آنها را صدا بزنی و به تو پاسخ ندهند و از آنها دادرسی کنی، ولی به داد تو نرسند».

امام صورت اشک آلود خود را روی چهره خون آلود علی اکبرش گذاشت، و بقدری بلند گریه کرد که تا آن روز کسی این گونه صدای گریه بلند را از او نشینده بود. (5)

سپس امام، پیکر خون آلود اکبرش را در آغوش گرفت و فرمود:

یا بنی لقد استرحت من هم الدنیا و غمها و بقی ابوک فریدا وحیدا».

:«پسرم، از غم و اندوه دنیا راحت‏شدی ولی پدرت غریب و تنها باقی ماند». (6)

آنگاه امام حسین علیه السلام جوانان بنی هاشم را صدا زد و فرمود:

«تعالوا احملوا اخاکم‏».

: «جوانان بنی هاشم! بیائید و برادرتان را به سوی خیمه‏ها ببرید».

جوانان آمدند و جنازه علی اکبر را برداشته تا جلو خیمه که پیش روی آن جنگ می‏کردند بر زمین نهادند.

حمید بن مسلم نقل می‏کند زنی از خیمه‏های حسین علیه السلام بیرون آمد صدا می‏زد: وای بچه‏ام، وای کشته‏ام، وای از کمی یاور، وای از غریبی ...

امام حسین علیه السلام به سرعت نزد او رفت و او را به خیمه‏اش بازگردانید، پرسیدم: این زن چه کسی بود؟ گفتند: این زن زینب علیها السلام دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام بود، امام حسین علیه السلام از گریه او به گریه افتاد و فرمود:

«انا لله و انا الیه راجعون‏» (7)

بیتابی پدر

پدر از دیده جاری اشک غم بهر پسر می‏کرد

 ولی زینب در آنجا گریه بر حال پدر می‏کرد

 پدر فریاد می‏کرد و پسر خاموش بود اما

سکوت او به قلب باب کار کار نیشتر میکرد

 پدر عمری دلش می‏خواست رخسار پسر بوسد

 ولی چون شرم مانع بود از آن صرف نظر می‏کرد

 از آن رو تا که لب را بر لبش بگذاشت دیدن داشت

یکی ایکاش بود آنجا و زینب را خبر میکرد

 پدر را از پسر زینب جدا کرد ار مکن منعش

که از بهر برادر زینب احساس خطر میکرد

کرده بیتاب مرا آه دل با اثرت

 ز اشتیاق رخت از خیمه دویدم به برت

 ای ذبیح من و ای شبه رسول مدنی

 ز چه آلوده به خون صورت قرص قمرت

 نوجوان دیده گشا دیده گریانم بین

ای پسر یک نظری کن تو بحال پدرت

 من که خود خضر رهم پیر شدم از غم تو

 وای بر حال دل مادر خونین جگرت

پی‏نوشتها:

1- و در بعضی از عبارات در آغاز این فراز آمده: «اللهم اشهد علی هؤلاء ...».

2- اعیان الشیعه ج 1 / ص 607، مقتل الحسین مقرم: ص 312، منتهی الآمال ج 1 / ص 272، مثیر الاحزان ابن نما: ص 69.

3- کبریت الاحمر ط اسلامیه: ص 185.

4- ترجمه ارشاد مفید ج 2 ص 110، مثیر الاحزان ابن نما: ص 69.

5- نفس المهموم: ص 62،محدث قمی می‏گوید:اما اینکه مادر علی اکبر در کربلا بود یا نبود، چیزی در این باره نیافتم (همان مدرک: ص 165).

6- ترجمه مقتل ابی مخنف: ص 129.

7- تاریخ طبری ج 6 / ص 256، ترجمه مقتل ابی مخنف: ص 129.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:30  توسط خادمین اهل بیت | 

نخستین شهید

کاروان حسینی، شب را در منزلگاه شراف بسر بردند. بامداد امام دستور فرمود: ظروف و مشکها را پر از آب کرده و به راه خود ادامه دهند. هنگام ظهر یکی از همراهان تکبیر گفت امام از علت تکبیر پرسید؟ او گفت: نخلستانهای کوفه دیده میشود. کسانی که به راه آشنا بودند، گفتند: اینجا کجا و کوفه کجا؟ خوب به راه نگاه کردند، فهمیدند که لشگر مجهزی غرق در اسلحه به پیش می‏آید، امام فرمود: آری سپاه مجهزی به پیش می‏آید... در این هنگام با اصحاب به مشورت پرداختند که در برابر سپاه دشمن در کجا سنگر بگیرند، آنها گفتند: در همین نزدیکی از ناحیه چپ، قریه «ذو حسم‏» مکان مناسبی است.

کاروان آنجا رفته و خیمه‏ها را برپا کرده و آماده دفاع شدند.

طولی نکشید که سپاه هزار نفری غرق در اسلحه به فرماندهی حر بن یزید ریاحی، به سر رسید اما معلوم بود که فعلا قصد جنگ نداشتند، امام آثار تشنگی و رنج فراوان را از قیافه‏های سپاه حر مشاهده نمود، و به یاران فرمود: از آبی که همراه دارند آنها و حیواناتشان را سیراب کنند و به دستور آنحضرت تا آخرین نفر آنها را آب دادند.

علی بن طعان محاربی گوید: من آن روز در لشگر حر بودم و آخرین نفری بودم که دنبال لشگر به آنجا رسیدم چون حسین علیه السلام تشنگی من و اسبم را دید فرمود: راویه (شتر آبکش) را بخوابان، من شتر را خواباندم فرمود: از آب بیاشام، آشامیدم، و اسبم را نیز سیراب کردم. (1)

نماز جماعت

بین حر و امام گفتگویی پیش نیامد، حسین علیه السلام خواست با یارانش نماز بخواند حجاج بن مسروق جعفی اذان ظهر را گفت و امام قبل از نماز بین دو لشگر ایستاد و به سپاه حر رو کرد و چنین اتمام حجت کرد، پس از حمد و ثنا فرمود:

«ای مردم! من بدون دعوت نزد شما نیامده‏ام بلکه شما با فرستادن نامه و قاصد، اصرار کردید و مرا به کوفه دعوت نمودید و گفتید: ما پیشوا نداریم بیا تا شاید در پرتو راهنمائیهای تو، به حق راه یابیم، اینک آمده‏ام، اگر به عهد خود باقی هستید در میان شما می‏مانم و گرنه به وطنم باز می‏گردم‏».

همه در سکوت فرو رفتند، سرها در گریبانها انداختند تا اینکه به دستور امام، حجاج بن مسروق جعفی اذان ظهر را گفت، امام به حر فرمود: شما با اصحاب خود نماز بخوان و من با اصحاب خود.

حر گفت: نه، شما نماز بخوان و ما پشت‏سر شما نماز می‏خوانیم، هر دو سپاه به امام حسین علیه السلام اقتدا کرده و نماز ظهر را خواندند. (2)

گفتگوی امام با حر

پس از نماز ظهر، امام به سپاه حر رو کرد و پس از حمد و ثنا و درود بر پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: «ای مردم اگر تقوی و پاکدامنی پیشه کنید، و حق صاحبان حق را بشناسید، مشمول رحمت‏خدا شده‏اید، ما از دودمان محمد صلی الله علیه و آله و سلم بوده و سزاوارتر به حکومت و رهبری هستیم، به علاوه نامه‏های شما بیانگر این مطلب است، درست بیندیشید و اگر بخواهید ما از اینجا باز می‏گردیم‏».

حر گفت ما از این نامه‏ها بی اطلاع هستیم، به دستور امام یکی از یاران دو خورجین پر از نامه را به پیش آورد و حر آن نامه‏ها را دید و گفت: من جزء نویسندگان نامه‏ها نیستم، با شما هم کاری ندارم، فقط مامورم هر کجا که شما را ملاقات کنم از شما جدا نشوم تا آنگاه که شما را در کوفه تسلیم ابن زیاد کنم.

امام از سخن حر خشمگین شد و فرمود: مرگ از این اندیشه به تو نزدیکتر است، حر چیزی نگفت.

امام به اصحاب خود فرمود: برخیزید تا برگردیم.

حر سر راه کاروان را گرفت و مانع شد، امام به حر فرمود: مادرت به عزایت بنشیند از ما چه می‏خواهی؟».

حر گفت: اگر از عرب غیر تو نام مادرم را این گونه به زبان می‏آورد من هم نام مادرش را می‏بردم، ولی سوگند به خدا جز اینکه مادرت را به بهترین وجه یاد کنم، راهی ندارم.

امام فرمود: اکنون چه می‏خواهی؟

حر گفت: مامورم شما را به کوفه نزد ابن زیاد ببرم، گفتگو ادامه یافت و سرانجام حر گفت: حقیقت این است که من قصد جنگ با شما ندارم، مامورم از شما جدا نگردم تا به ابن زیاد نامه بنویسم و از سوی ابن زیاد پیام جدیدی برسد، امیدوارم بین ما حادثه بدی رخ ندهد.

سپس حر به قول خودش خواست امام را نصیحت کند، عرض کرد: «ای حسین! برای خدا جانت را حفظ کن، من یقین دارم که اگر جنگ کنی کشته می‏شوی‏».

امام فرمود:

«ا فبالموت تخوفنی، و هل یعدو بکم الخطب ان تقتلونی‏».

:«آیا مرا از مرگ می‏ترسانی، و آیا با کشتن من، کار شما سامان می‏یابد؟».

خطبه امام در منزلگاه بیضه

دو سپاه امام و حر، با فاصله از همدیگر به راه خود ادامه دادند تا به سرزمین «بیضه‏» رسیدند، امام در آنجا باز برای اتمام حجت، خطبه غرائی خواند و مطالب و هدف خود را روشن ساخت، در آغاز خطبه پس از حمد و ثنا فرمود:

«ایها الناس ان رسول الله قال: من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله، ناکثا عهده، مخالفا لسنة رسول الله، یعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان فلم یغیر علیه بفعل، و لا قول، کان حقا علی الله ان یدخله مدخله‏».

:«ای مردم، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: کسی که سلطان ستمگری را بنگرد که حرام خدا را حلال می‏کند: و عهد شکن است، و با سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مخالفت می‏نماید، و با بندگان خدا با گناه و تجاوز برخورد می‏نماید، ولی بر چنین سلطانی با عمل و سخن اعتراض شدید نکند، بر خداوند سزاوار است که او را در همان جایگاه دوزخ که سلطان در آن است، قرار دهد».

دو سپاه باز به حرکت ادامه دادند تا اینکه نامه‏ای از طرف ابن زیاد به حر رسید که: «به محض رسیدن نامه، حسین و همراهانش را در بیابان بی آب و علف بازداشت کن‏». (3)

امام حسین علیه السلام در کربلا

در این وقت کاروان امام به سرزمین نینوی رسیده بود، امام به حر فرمود: وای بر تو، بگذار ما در این روستا یعنی نینوا و غاضریه، یا در آن روستای دیگر بنام شفیه فرو آئیم.

حر گفت: نمی‏توانم اجازه دهم، زیرا این قاصد ابن زیاد برای دیده‏بانی به اینجا آمده که ببیند آیا من به دستور ابن زیاد عمل می‏کنم یا نه، من ناچارم دستور او را در برابر چشم آن قاصد، اجرا کنم.

زهیر بن قیس سردار سپاه اسلام، به امام عرض کرد: اکنون تناسب دارد که ما با این گروه بجنگیم، امام فرمود: من هرگز آغاز به جنگ نمی‏کنم.

زهیر گفت: در اینجا قریه‏ای نزدیک شط فرات هست که برای سنگر گرفتن مناسب است.

امام فرمود: نام آن قریه چیست؟ او گفت:«عقر»، فرمود:

«نعوذ بالله من العقر»:«پناه می‏برم به خدا از عقر»(هلاکت وپی کردن).

امام به حر فرمود: مانع نشو تا ما از اینجا به این نزدیکی (کنار فرات) حرکت کنیم، حر و سپاهیانش مانع شدند، در این کشمکش، کاروان حسینی حرکت کردند تا اینکه اسب حسین علیه السلام ایستاد.

امام پرسید: نام این سرزمین چیست؟

زهیر گفت: «طف‏» (ساحل فرات).

زهیر عرض کرد: آن را «کربلا» می‏خوانند.

امام فرمود: خدایا پناه می‏برم به تو از کرب و بلا (اندوه و رنج)

سپس فرمود:

«هیهنا مناخ رکابنا و محط رحالنا و مسفک دمائنا...».

:«همین جا محل بارها و مکان اقامت ما و محل ریختن خون ما است، و همین جا جایگاه قبرهای ما است و جدم رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم این چنین به من خبر داده است‏».

همین جا فرود آئید، امام و یارانش «روز دوم محرم‏» در همانجا فرود آمدند، و سپاه حر نیز در جانب دیگر سپاه فرود آمدند (4)

ام کلثوم علیها السلام نزد برادر آمد و عرض کرد: برادرم این بیابان، خوفناک است، و خوف عظیمی در اینجا به من رو آورده است.

امام فرمود: خواهر جانم! هنگام رفتن به جبهه صفین در همین جا با پدرم فرود آمدیم: پدرم سرش را روی دامن برادرم حسن علیه السلام گذاشت، و ساعتی خوابید و من حاضر بودم، پدرم بیدار شد و گریه کرد، برادرم حسن علیه السلام پرسید: چرا گریه می‏کنی؟

پدرم فرمود: گویا در خواب دیدم این بیابان دریائی از خون است، و حسین علیه السلام در آن غرق شده و فریاد رس می‏طلبد و کسی به فریاد او نمی‏رسد.

سپس پدرم به من رو کرد و فرمود: هنگامی که چنین حادثه‏ای رخ داد، چه کار می‏کنی؟

گفتم: صبر می‏کنم، که جز صبر چاره‏ای نیست. (5)

در همان صبح عاشورا در حمله اول، وقتی که حر دید جریان جنگ در کار است، به عمر سعد گفت: آیا به جنگ با امام حسین علیه السلام تصمیم گرفته‏ای؟

عمر سعد گفت:«آری به خدا، جنگی که آسانترین آن افتادن سرها و بریدن دستها باشد» از طرفی شنید امام حسین علیه السلام می‏گوید:

«اما من مغیث‏یغیثنا لوجه الله اما من ذاب یذب عن حرم رسول الله‏».

:«آیا دادرسی نیست که برای رضای خدا به داد ما برسد؟ آیا دفاع کننده‏ای نیست که از حرم رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم دفاع کند».

حر به کنار لشگر رفت، مردی از قبیله او بنام قره بن قیس نزدش بود، به او گفت: ای قره! آیا امروز اسب خود را آب داده‏ای؟ قره جواب داد: نه، حر گفت: آیا نمی‏خواهی آن را آب دهی؟

قره گوید به خدا من گمان کردم، حر می‏خواهد از جنگ کنار برود و خوش ندارد من او را در آن حال ببینم، گفتم: من اکنون می‏روم و اسبم را آب می‏دهم، او کم کم کنار رفت و اندک به نزد حسین علیه السلام رفت، یکی از سربازان دشمن به نام مهاجر به حر گفت: چه می‏خواهی بکنی؟ آیا می‏خواهی به حسین حمله کنی؟ حر جوابش نداد ولی لرزه اندامش را گرفت.

مهاجر گفت: به خدا در هیچ جنگی تو را چنین ندیده بودم که این گونه بلرزی و اگر به من گفتند دلیرترین مرد کوفه کیست؟ تو را معرفی می‏کردم، پس این چه ترسی است که در تو می‏نگرم.

حر گفت: بخدا سوگند من خود را بین بهشت و دوزخ می‏نگرم، و سوگند به خدا هیچ چیز را بهشت برنمی‏گزینم اگر چه پاره‏پاره شوم و مرا بسوزانند این را گفت و با سرعت با اسب خود به سوی حسین علیه السلام رفت و به او پیوست.

وقتی حر نزد امام حسین علیه السلام آمد عرض کرد: فدایت گردم ای پسر رسولخدا صلی الله علیه و آله من همان کس هستم که تو را از بازگشت منع کردم، و همراهت آمدم و ناچار تو را در این بیابان بازداشت نمودم، من گمان نمی‏کردم، پیشنهاد تو را نپذیرند و تو را این گونه در تنگنا قرار دهند... من از آنچه داده‏ام پشیمانم و به سوی خدا توبه می‏کنم.

«ا فتری لی من ذلک توبه‏»: «آیا توبه من پذیرفته است؟».

امام فرمود: آری خداوند توبه را می‏پذیرد، بفرما از اسب فرود آی.

حر عرض کرد: من سواره باشم بهتر از آن است که پیاده گردم، می‏خواهم هم اکنون ساعتی با دشمن بجنگم، و پایان کار من به پیاده شدن خواهد کشید.

امام حسین علیه السلام فرمود: خدایت رحمت کند، هر چه می‏خواهی انجام بده.

حر به سوی میدان آمد و در برابر لشگر عمر سعد ایستاد، خطبه‏ای خواند و آنها را سرزنش کرد و در آخر به آنها فرمود: شما رفتار بسیار بد با ذریه پیامبر صلی الله علیه و آله نمودید، خداوند شما را در روز عطش قیامت، سیراب نکند.

دشمن او را هدف تیر قرار داد، و حر به سوی امام بازگشت و در محضر امام (همچون یک سرباز فداکار منتظر دستور) ایستاد. (6)

در بعضی روایات آمده: حر پس از آنکه در پیشگاه امام حسین علیه السلام پذیرفته شد، از آنحضرت اجازه طلبید تا نزد بانوان برای عذر خواهی برود، امام اجازه داد، حر نزدیک خیمه آنها رفت، با دلی شکسته و چشمی گریان عرض کرد:

«سلام بر شما ای دودمان نبوت، منم آن شخصی که سر راه شما را گرفتم، و دلهای شما را شکستم و ترسانیدم، اکنون پشیمانم، امید عفو دارم، و به شما پناه آورده‏ام، تقاضا دارم مرا ببخشید، و نزد فاطمه زهرا علیها السلام از من شکایت نکنید.

سخنان دلسوز حر، آنچنان بانوان را منقلب کرد که ناله و شیونشان بلند شد، حر وقتی که آن حالت را دید، با صدای بلند گریه کرد از اسب پیاده شد و دست به صورت می‏زد و خاک برسر می‏ریخت و می‏گفت: کاش دست و پایم شل بود تا آنچه را کردم نکرده بودم، کاش زبانم لال بود و آنچه گفته‏ام نگفته بودم، کاش شما را از مراجعت منع نمی‏کردم، بعضی از اهل حرم، حر را دلداری دادند و برایش دعا کردند که موجب آرامش خاطر او گردید. (7)

حر فرزندش علی، و برادرش مصعب را قبل از شهادت به حضور امام حسین علیه السلام برد و آنها نیز توبه کردند و برای جنگ به میدان تاختند، علی فرزند حر پس از جنگ شجاعانه، به شهادت رسید، و حر از وصول پسر به مقام شهادت، شاد گردید.

مصعب برادر حر تحت تاثیر رجز حر واقع شد و به سپاه امام پیوست و با دشمن جنگید تا به شهادت رسید، غلام حر به نام «قره‏» نیز بعد از شهادت حر به حضور امام آمد و اظهار توبه کرد، و امام توبه او را پذیرفت، او نیز به جنگ با دشمن پرداخت و شهید شد. (8)

حر شجاعتی بی‏بدیل با دشمن جنگید و بسیاری از آنها را به خاک هلاکت افکند، تا اینکه اسب او ناتوان گشت، او پیاده شد و به جنگ ادامه داد، پس از کشتن چهل و چند نفر به زمین افتاد، یاران امام پیکر به خون طپیده او را که هنوز رمقی داشت به حضور امام آوردند، امام خون صورت حر را پاک می‏کرد و می‏فرمود:

«انت الحر کما سمتک امک و انت الحر فی الدنیا و الآخرة‏».

: «تو آزادی همانگونه که مادرت تو را آزاد نامید، تو در دنیا و آخرت آزاد هستی‏». (9)

(10

آزاده با وفا و مؤدب

بلا گردان لعل خشک و چشمان ترت هستم بخاک افتاده‏ام چون خاکسار اکبرت هستم زخاکت برنخیزم تا نبخشد خواهرت زینب که من در انتظار عفو دلخون خواهرت هستم تو نام مادرم بردی ولی آنقدر می‏گویم که من کمتر غلام جان نثار مادرت هستم سری کامروز برخاک تواش بنهاده‏ام دانم که فردا با همین سر، نیز همراه سرت هستم تو مهمان و برویت میزبانان آبرا بستند حرم لب تشنه اما من بفکر اصغرت هستم

آمدم بر آستانت‏سر نهم سامان بگیرم دل دهم دلبر بیابم جان دهم جانان بگیرم آمدم پایت ببوسم تا مگر دستم بگیری آمدم دردم بگویم از کفت درمان بگیرم حر آزادم ولیکن بنده دین خاندانم در ردیف بندگانت گر توان عنوان بگیرم ای حسین ای آنکه سبط رحمة للعالمین رخصتی کز تو جواز رحمت رحمان بگیرم میهمان بودی و اول من برویت راه بستم چون ندانستم نباید راه بر مهمان بگیرم خستم از این راه بستن چون دل اهل حرم را آمدم شاید رضایت نامه از آنان بگیرم آمدم با جان نثاری زینب را شاد سازم تا که از زهرا به محشر سر خط غفران بگیرم دست رد بر سینه‏ام بگذار و بگذر از خطایم تا براهت‏سینه را در معرض پیکان بگیرم

پی‏نوشتها:

1- نفس المهموم: ص 93، ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 80، مقتل الحسین مقرم: ص 93.

2- ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 80.

3- ارشاد مفید: ص 206، تاریخ طبری ج 4 / ص 325، اعلام الوری: ص 203، ترجمه ارشاد مفید: ص 82.

4- مقتل خوارزمی ج 1 / ص 237، فصول المهمه: ص 180.

5- معالی السبطین ج 1 / ص 286.

6- ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 102 - 104، اعلام الوری: ص 239.

7- مصائب الابرار مطابق نقل القول السدید بشان حر الشهید: ص 116.

8- اقتباس از ناسخ التواریخ امام حسین علیه السلام: ص 248 - 251، القول السدید بشان حر الشهید: ص 127، روضه الشهداء: ص 281.

9- بحار الانوار ج 45 / ص 14 و 15.

10- امالی شیخ صدوق: ص 106، خویشان حر بنقلی مادرش، جنازه حر را حمل کرد و در مرقد فعلی که حدود یکفرسخ از مرقد امام حسین علیه السلام دور است به خاک سپردند (مقتل الحسین مقرم ص 399).

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:24  توسط خادمین اهل بیت | 

امام حسین(ع) و علل همراه بردن خانواده به کربلا

پدیدآورنده:احمد عابدینی،

در فصل اول انواع توطئه‏ها و برخوردهای حکومت‏های آن زمان با مخالفان یا منتقدان اجمالاً مطرح شد. این فصل در صدد بیان چگونگی برخورد امام حسین(ع) به عنوان یک مخالف که برای حکومت اموی مشروعیتی قائل نیست به گونه‏ای که بتواند انتقاد خود را بیان کند، راه و روش صحیح را آموزش دهد و از توطئه‏های گوناگون در امان بماند.  در ذهن هر مبارز سیاسی و هر تحلیل‏گر، تمامی احتمالات جمع می‏شود و معمولاً احتمال‏های قوی‏تر، در مرحله عمل، طلایه‏دار میدان خواهد شد ولی افراد دقیق، هوشیار، توانمند و خواستار پیروزی قطعی، تلاش می‏کنند، حتی المقدور، تمامی احتمالات را به حساب آورند و در هنگام عمل، از آنها غافل نشوند تا از راهی که هیچ فکرش را نکرده‏اند ضربه نخورند. این بخش را در سه قسمت پی می‏گیریم. قسمت اول با عنوان «در مدینه» و قسمت دوم با عنوان «انتخاب مکه» و قسمت سوم «ویژگی‏های مثبت کوفه و مردم آن» می‏باشد و در پایان هر قسمت فواید همراه بودن خانواده را که در طول بحث جسته و گریخته مطرح شده به طور فهرست‏وار ذکر می‏کنیم .

مقدمه:

بیان احتمالات:

حکومت یزید ممکن است از تجربه گذشتگان استفاده کند و هر یک از طرح‏های ترور، مسموم ساختن، شکنجه، اتهام ارتداد خارجی بودن و محصور ساختن را در مورد امام حسین(ع) به کار برد یا چند طرح را با یکدیگر به اجرا گذارد و به هر حال به گونه‏ای عمل کند که بتواند با نابودسازی امام حسین(ع) باز خود را مسلمان، پیرو قرآن و دارای وجاهت قانونی قلمداد کند و در این راه از تمامی مشاوران قوی و پخته که در طول نیم قرن در سیاست بوده‏اند استفاده کند و نقشه‏ای بسیار دقیق برای نابودی امام(ع) طراحی کند. و ممکن است به مقتضای جوانی، ناپختگی و سرمستی قدرت، دستور قتل صریح و بی‏پرده مخالفان خود از جمله امام حسین(ع) را صادر کند، تا به ندای درونی خود در کینه‏توزی بنی‏امیه با بنی‏هاشم پاسخ مثبت دهد تا برای هر جنایت و گناهی آزاد باشد و هیچ منتقدی رادرمقابل نداشته باشد.وعاقبت‏اندیشی و درس‏آموزی از حاکمان سابق را به کناری وا نهد. در این صورت نه تنها امام حسین(ع) به نحوی کشته می‏شود بلکه خانواده و زن و فرزند او نیز از تعرض در امان نمی‏مانند. زیرا جنگ‏های قبیله‏ای، در بین اعراب بادیه دارای سابقه طولانی است ولی دردناک‏ترین حادثه برای آنان این بود که علاوه بر مغلوب شدن در میدان نزاع و کشته شدن مردان، زنان نیز اسیر شوند و به دست دشمن بیفتند. و به همین جهت اعراب جاهلی، از دختردار شدن متنفر بودند و آنها را می‏کشتند یا زنده به گور می‏کردند تا زنی موجود نباشد که در جنگ‏ها به دست دشمنان اسیر شود! حال امام حسین(ع) این احتمال را نیز می‏دهد که قدرت حاکمه به کشتن او اکتفا نکند، بلکه به خانه و کاشانه آن حضرت نیز تجاوز کند و به خاطر عمق کینه و نفرتی که از بنی‏هاشم دارد بر زن و فرزند او نیز هر جنایتی را روا دارد. وقتی که احتمال دوم با تبعاتش پا به عرصه گذاشت باید برنامه‏ریزی بسیار دقیقی انجام گیرد به گونه‏ای که اگر حکومت یزید راهی چون دوران بیست ساله حکومت معاویه را پیمود، حضرت بتواند انتقاد خویش و خلاف قانون و مفاد صلح‏نامه بودن حکومت یزید را بیان کند و اعلام نماید که طبق صلح‏نامه امام حسن(ع) و معاویه قرار شد که معاویه کسی را جانشین خود قرار ندهد و امر خلافت به دست مردم باشد.(1) و اگر حکومت یزید راه مخالفت و قتل و غارت علنی را برگزید، حضرت بتواند، حتی المقدور خود و خانواده‏اش را حفظ کند و در میدان جنگ، با حکومتی مقتدر و دارای امکانات فراوان، کمترین هزینه را پرداخت کند و در عین حال بیشترین فعالیت را در راه معرفی اسلام صحیح، معرفی مفاسد حکومت، روشن‏گری مردم و ... انجام دهد. جالب‏ترین قسمت بحث زندگی امام حسین(ع) آن است که روشن گردد امام، در تمامی فعالیت‏ها از اول تا آخر همه احتمال‏ها را در نظر می‏گرفت و به گونه‏ای عمل می‏کرد که راه احتیاط را از دست ندهد و در عین حال، دشمن بتواند در هر لحظه از کرده‏های خویش پشیمان شود و راه صلاح بپیماید و همچنین مردم در جانبداری از او، پیوستن به او و یا گسستن از وی آزاد باشند.  عمل امام حسین(ع) و سخن او هیچ گاه نشان نمی‏دهد که چون حکومت چنین و چنان کرده، دیگر صلح با او امکان ندارد و تنها حاکم، شمشیر است و یا چون دیگر لشکر و نیرویی ندارد، تنها راه تسلیم است، بلکه پیوسته جا را برای تمامی احتمالات باز گذاشته است.  از اولین جلسه‏ای که حاکم مدینه او را خواست تا آخرین لحظه از عمر شریفش پیوسته، همه احتمالات را در نظر می‏گرفت و برای تک تک آنها به مقتضای حال و مقال، زمان و مکان برنامه ریزی دقیق می‏نمود.

قسمت اول: در مدینه

وقتی خبر مرگ معاویه در اواخر رجب سال 60 ه··· .ق به ولید فرماندار مدینه رسید و در آن از او خواسته شده بود که از عبدالرحمن پسر ابوبکر(2)، عبدالله پسر عمر، عبدالله پسر زبیر و حسین پسر علی برای یزید بیعت گرفته شود و فرستاده ولید آنان را در مسجد کنار قبر پیامبر اکرم(ص) یافت و احضاریه را به آنان ابلاغ کرد، از آن جمع، تنها امام حسین(ع) بر ولید وارد شد.(3) در گفتگو با ابن‏زبیر در باره اینکه چرا احضار شده‏اند امام(ع) فرمود: گمان می‏کنم طاغوتشان [معاویه] هلاک شده است؟ ولی احتمال اینکه خبر مهم دیگری اتفاق افتاده باشد را نیز منتفی ندانست. طبق احتمال اول احضار امام(ع) و ابن‏زبیر و ... برای بیعت گرفتن است و باید برنامه‏ریزی برای بیعت نکردن فراهم شود و به گونه‏ای عمل گردد که فرماندار نتواند مخفیانه و با تهدید بیعت بگیرد. و طبق احتمال دوم باید دید چه حادثه‏ای است تا عکس العمل مناسب صورت گیرد. اما ابن‏زبیر، تنها یک طرف احتمال را گرفت و طبق آن عمل کرد، او گفت: «من غیر از مرگ معاویه احتمال دیگری نمی‏دهم.(4)» و بنابراین در جلسه شرکت نکرد و همان شب به فکر آماده‏سازی مقدمات سفر شد و از راههای فرعی با برادرش به سوی مکه رفت.(5) اما امام حسین(ع) اعمال احتیاطی را انجام داد، نزد فرماندار رفت ولی سی نفر از اصحاب و یارانش را همراه خود برد و به آنان دستور داد که اسلحه‏هایشان را مخفی سازند و بیرون فرمانداری آماده باشند تا اگر امام از آنان یاری خواست وارد شوند. امام بر ولید وارد شد و به فرماندار با عنوان فرماندار، سلام کرد و چون مروان را آنجا دید و خبر از نزاع آن دو با یکدیگر داشت از جلسه آنان با یکدیگر ابراز خرسندی نمود و فرمود: «دوستی و ارتباط بهتر از دوری و جدایی است، خداوند نزاع‏های شما را اصلاح کند.»(6) اما آنان جوابی به این سخن حضرت ندادند و ولید نامه‏ای که خبر مرگ معاویه و فرمان گرفتن بیعت از او بود را برایش خواند. امام پس از تسلیت خبر مرگ معاویه فرمود: افراد همانند من که مخفیانه بیعت نمی‏کنند و شما نیز به آن اکتفا نمی‏کنید بلکه می‏خواهید تا علنی شود و همه مردم بدانند. بنابراین هرگاه که در اجتماع مردم حاضر شدی و آنان را به بیعت دعوت کردی امر واحدی خواهد بود. ولید گفت: پیشنهاد خوبی است. کار را به فردا و در حضور مردم واگذار می‏کنیم. اما مروان به ولید گفت: یا همین الآن بیعت کند یا گردنش را بزن، یا او را حبس کن تا فردا در حضور مردم بیعت کند.(7) و سرانجام سخنان تندی بین آنان مطرح شد. و امام از فرمانداری بیرون آمد.

بررسی برخوردهای افراد

بررسی چگونگی برخورد امام با مسئله مردن معاویه و گرفتن بیعت برای یزید و برخورد عبدالله بن‏زبیر به عنوان مخالف دیگر حکومت یزید با همین مسئله در همین ابتدای کار، روش‏ها و خط‏مشی‏ها را مشخص می‏سازد.(8) امام فرمود: «من گمان می‏کنم طاغوتشان هلاک شده باشد.» پسر زبیر گفت: «من غیر این گمان دیگری ندارم.» و چون هر کس طبق عقیده‏اش عمل می‏کند و عقل عملی از عقل نظری یاری می‏جوید ابن‏زبیر چون احتمال دیگری در ذهنش جای نمی‏گیرد، طبعاً یقین پیدا می‏کند که او را برای بیعت احضار کرده‏اند و باز چون یقین دارد که اگر به آنجا رفت و بیعت نکرد، زندانی یا کشته می‏شود از رفتن به فرمانداری خودداری می‏کند و پس از اینکه چندین مرتبه مأمور، در خانه‏اش می‏آید، برادرش را می‏فرستد.(9) و او با کلک و وعده دروغ، خانه را از محاصره مأموران در می‏آورد و شبانه و مخفیانه، بدون زن و فرزند، تنها همراه با برادرش جعفر از راه فرعی به سوی مکه می‏رود. که در این راه هم به دروغ متوسل شد، هم با شبانه حرکت کردن و از راه فرعی رفتن فرار خود را بر ملا ساخت و .... اما امام حسین(ع) با اینکه خودش اولین کسی بود که احضاریه نابهنگام را تحلیل کرد و فرمود: «گمان می‏کنم طاغوتشان هلاک شده» ولی در عمل، احتمال دیگر را منتفی ندانست و هنگام ورود به فرمانداری و سلام بر فرماندار، سخنی از مرگ معاویه به میان نیاورد بلکه با سلام کردن به امیر و فرماندار(10) نه شخص ولید، به نوعی بر فرماندار بودن وی یا قبول داشتن آن اشاره کرد و سپس سخن از صلح و دوستی به میان آورد و ارتباط را بهتر از قطع رابطه دانست. (الصلة خیر من القطیعة)(11) و در مورد بیعت فرمود: افرادی همانند من مخفیانه بیعت نمی‏کنند و شما نیز بیعت مخفیانه به دردتان نمی‏خورد بلکه می‏خواهید تا پیش چشم مردم و به صورت علنی باشد [تا سایر مردم نیز بیعت کنند یا به بیعت خود دلگرم شوند.] پاسخ مثبت به احضاریه و حضور در فرمانداری، سلام به عنوان فرماندار، سخن از دوستی گفتن و تشویق به آن و دعا برای اصلاح دعواهای مروان و ولید، همگی برای اعتنای عملی به احتمال دیگر ـ ارتباط نداشتن احضاریه با مرگ معاویه ـ می‏باشد.

تفاوت سازگاری با سازش ‏کاری

مناسب است تفاوت سازگاری با سازش‏کاری روشن گردد و معلوم گردد که با قاطعیت و تعصب بی‏جا چه رابطه‏ای دارند؟ سازش‏کاری آن است که انسان به خاطر دیگران و به هر دلیل از مواضع اصولی خود عدول کند و به خاطر آنان از عقاید و اصول اخلاقی خود دست بکشد ولی سازگاری آن است که انسان در عین رعایت امور اعتقادی و اخلاقی و باورهای اساسی خود، در عمل و رفتار تا آنجا که ممکن است با دیگران هماهنگ شود و تلاش کند که آنان را از خود نرنجاند بلکه علاوه بر آن تلاش کند رضایت آنان را نیز به دست آورد. فرض کنید چند نفر با هم به مسافرت می‏روند. برخی از آنان خواستند، در این مسافرخانه غذا بخورند ولی فعلاً یک نفر میلی به غذا خوردن ندارد اما برای همراهی با آنان در آنجا غذا می‏خورد، استراحت می‏کند و ... این به معنای سازگاری است و امری پسندیده و ممدوح است. اما گاهی آنان می‏خواهند در این مهمانخانه غذا بخورند و شخص می‏داند که غذای اینجا فاسد است و به هر دلیل نمی‏تواند یا نمی‏خواهد بگوید این غذا فاسد است یا اگر بگوید از وی قبول نمی‏کنند. در این صورت همراهی کردن با آنان و غذا خوردن، سازش‏کاری است و مورد مذمت می‏باشد. بر عکس، این دو، یعنی همراهی نکردن در صورت اول، لجبازی، تعصب بی‏جا و یکدندگی نام دارد ولی همراهی نکردن در صورت دوم، دفاع از مواضع اصولی، قاطعیت، حق‏مداری و ... نام دارد. از مشکلات بحثها این است که معمولاً افراد تفاوتی بین سازگاری با سازش‏کاری و همچنین بین یک‏دندگی و دفاع از مبانی اساسی نمی‏گذارند. مثلاً در بحث ما ممکن است یک شخص ـ صرف نظر از شیعه بودن ـ قاطعیت ابن‏زبیر، در نرفتن به مجلس ولید، و بی‏اعتنایی به احضاریه‏های وی و سرانجام با فریب از شهر خارج شدن را قاطعیت به حساب آورد و یا رفتن امام حسین(ع) در آن مجلس، و سلام بر امیر کردن، را نوعی سازش بداند و چون امام حسین(ع) را شخصی مبارز و سازش‏ناپذیر می‏داند در صدد تکذیب این امور برآید. ولی اگر متوجه شود که راهبرد اصلی در این مرحله و هدف اصلی بیعت نکردن با یزید است و این موضع، باید حفظ شود، آن گاه روشن می‏شود که امام حسین(ع) و ابن‏زبیر هر دو بر موضع اصلی پای فشرده‏اند ولی امام(ع) علاوه بر قاطعیت، سازگاری نیز داشته و اخلاقی کریمانه و بزرگوارانه را به نمایش گذارده است. از رفع نزاع بین دو انسان خبیث و وابسته به حکومت اموی استقبال می‏کند و ... ولی عمل پسر زبیر این سازگاری‏ها را ندارد. و در برخی موارد نوعی لجبازی نیز از آن ظاهر می‏شود. اما در مقابل این هر دو، عمل پسر عمر که از مواضع اصولی دست برداشت و حاضر شد با حکومت امویان و حتی با پلیدترین کارگزار آنان، حجاج بن‏یوسف، بیعت کند و حتی به جای بیعت با دست، پای حجاج را ببوسد، سازش‏کاری نام دارد و مذموم است.

قسمت دوم: انتخاب مکه

در اینکه امام حسین(ع) باید مکه را به عنوان اولین مقصد انتخاب می‏کرد بحثی نیست و هیچ کس در این باره رأی دیگری نداده است زیرا در مدینه ماندن، بدون بیعت کردن، امکان‏پذیر نبود و به سوی هر سرزمینی که رهسپار می‏شد، از شهرها و مردم دیگر از او بی‏خبر می‏ماندند و او از آنان و شهرهای دیگر اگر در مسیر حرکت به شام بود حرکت به آنها زمینه‏سازی برای قیام مسلحانه به حساب می‏آمد و حکومت می‏توانست به حضرت برچسب یاغی و تجاوزکار بزند و اگر از مسیر شام و مرکز خلافت دور می‏شد، برچسب ترسو بودن و فرار به وی می‏خورد و حکومت را بر ظلم و تجاوز جری‏تر می‏نمود. به همین جهت انتخاب مکه بهترین انتخاب بود زیرا همه مسلمانان به عنوان عمره یا حج به مکه رفت و آمد داشتند، خبر بیعت نکردن حضرت از این طریق پخش می‏شد، نامه‏های حضرت به آنان می‏رسید و از جواب‏های آنان مطلع می‏گشت و مردم مکه طایفه بنی‏هاشم را شاخه‏ای از خود می‏دانستند که از بین آنان پیامبر اکرم(ص) ظهور کرد و آنان را بر همگان برتری بخشید و به خانه کعبه رونقی دوباره داد. پس مکه علاوه بر مرکز اجتماعی و اخبار، مرکز زیارت و طواف، وطن اصلی و آباء و اجدادی امام حسین(ع) نیز بود. بنابراین در حرکت به سوی مکه اتهام فرار و یا یاغی بودن به حضرت نمی‏چسبد، خصوصاً که حضرت با زن و فرزند خارج شد و یاغی، جنگجو و خارجی زن و کودک را با خود همراه نمی‏سازد، پس امام حسین(ع) بدون اینکه با کسی مطرح سازد با این عمل خود نشان داد که برای جنگجویی صِرف، و تنها برای بیعت نکردن و یا تنها برای حکومت به دست گرفتن، از مدینه خارج نشده است بلکه محل‏های دیگری نیز برای خروجش وجود دارد. خصوصاً که دو روز مانده به انتهای رجب از مدینه خارج شد و بنابراین درک ثواب عمره رجبیه را نیز در دفاع از حرکت خویش داشت. شروع حرکت در شب بود تا از داغی هوا در امان باشد خصوصاً که آن مناطق گرمسیر است و طبق تطبیق تقویم شمسی با قمری زمان حرکت اوایل خرداد بوده که هوا نسبتاً گرم است و همچنین برای اینکه از دید مأموران حکومت مخفی باشد و آنان مزاحم حرکت او نشوند، تا مقداری از مدینه دور شود. اما از سوی دیگر برای اینکه حکومتیان حرکت او را یک حرکت صرفاً زیارتی به مردم ننمایانند و با اسم اینکه او نیز با ما موافق است و کلمات آن شب حضرت، در نزد ولید و مروان را سازش‏کاری جلوه ندهند و قلمداد نکنند فراز «فخرج منها خائفاً یترقّب»(12) را ترنم کرد و نشان داد که اگر او مجبور نمی‏شد، اکنون به این سفر تن در نمی‏داد بلکه اجباری در کار بوده است و چونان حضرت موسی که از ترس کشته شدن، خانه و کاشانه‏اش را راه ساخت؛ او نیز از ترس کشته شدن به این سفر تن داده است و راه اصلی را پیش گرفت و از راههای فرعی حرکت نکرد تا او را ترسان و فراری قلمداد نکنند و گروههایی را برای تعقیب او نفرستند، همان گونه که هشتاد نفر را برای جستجوی ابن‏زبیر فرستادند. محمد حنفیه را در مدینه باقی گذاشت تا او را از اوضاع باخبر سازد و وصیت‏نامه خود را به او تحویل داد تا مردم از هدف حرکت امام، آگاه شوند و آن را زیارتی صِرف یا حرکتی از روی بغی و ظلم جلوه ندهند و در وصیت خود صریحاً به یگانگی خداوند در رسالت حضرت محمد(ص) شهادت داد و به قیامت و بهشت و دوزخ و حشر و نشر اعتراف کرد تا علاوه بر عمل به استحباب، و آموزش آن به دیگران، خود را از اتهام احتمالی ارتداد مبرا سازد و کسی حرکت او علیه حکومت یزید را نوعی ارتداد قلمداد نکند و با بیان اینکه «انی لم اخرج اشراً و لا بطراً، و لا مفسداً و لا ظالماً، و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و ابی‏علی بن‏ابی‏طالب»(13) اتهام یاغی بودن و خارجی بودن را از حرکت خود زدود خصوصاً که فرمود می‏خواهم به سیره جدم و پدرم با مردم رفتار کنم و همه می‏دانستند که جدش «رحمة للعالمین» لقب دارد و پدرش نوازش‏کننده یتیمان و در هم شکننده خوارج بوده است بنابراین حرکت او بر طبق حرکت آنان، است. از آنچه گذشت معلوم شد، امام(ع) در ابتدای حرکت تمامی احتیاط‏های لازم را نمود و تمامی راههایی که احتمال خطر یا اتهامی متوجه او بود را مسدود ساخت و در عین حال در تمامی مراحل سازگاری و مداری خود را نیز به نمایش دارد.

خلاصه ‏ای از انگیزه‏های حضرت برای

همراه بردن زن و فرزند از مدینه به مکه

از آنچه گذشت می‏توان برخی از انگیزه‏های حضرت، در همراه ساختن زن و فرزند در سفر به مکه را این گونه بیان کرد:

1 ـ پیشگیری عملی از متوجه ساختن اتهام یاغی، متمرد و خارجی به حرکت خود.

2 ـ نمایاندن اینکه به عمره رجبیه می‏رود و قصد آشوب بر پا کردن و جنگ و نزاع ندارد.

3 ـ حفظ زن و فرزند از تعرض‏های احتمالی که عمال حکومت ممکن بود به آنان روا دارند تا روحیه حضرت را آزرده‏خاطر سازند یا زن و فرزندش را اسیر بگیرند و زندانی کنند تا او خودش را تسلیم یازد.

4 ـ حفظ زن و فرزند به عنوان یک وظیفه اخلاقی، انسانی، عربی و اطلاع دایم از وضع آنان؛

5 ـ پاسخگویی به عواطف آنان و عشق و علاقه آنان به حضرت. زیرا اکنون حدود بیست سال بود که حضرت دایماً با آنان بود و جنگ، تجارت، زیارت و سیاحتی در بین نبود که مدت زیادی از آنان دور باشد بنابراین رها ساختن آنان برای مدت طولانی، آنان را آزرده خاطر می‏ساخت و نیاز روانی آنان را نادیده می‏انگاشت که این با رعایت حقوق و عواطف آنان سازگار نبود.

6 ـ امام در طول بیست سال به آموزش و پرورش زن و فرزندان مشغول بود و مضمون «و انذر عشیرتک الاقربین»(14) را کاملاً رعایت می‏کرد و این آموزش و پرورش نباید با حرکت امام، تعطیل می‏شد. از آنچه گذشت معلوم گشت که تنها نباید به کارها و رفتارهای امام حسین(ع) از جنبه سیاسی نگریست بلکه اگر چند انگیزه سیاسی برای همراه بردن زن و فرزند برای حضرت، مطرح بوده، چند انگیزه و علت غیر سیاسی نیز می‏توان برای آن پیدا کرد و مسلماً برای یک فرد پرورش‏یافته در مکتب علی(ع) و فاطمه(س) و پرورش‏یافته بر زانوی پیامبر رحمت(ص) انگیزه‏های عاطفی، روانی و اخلاقی، اگر کشش بیشتری نداشته باشد کشش کمتری ندارد، به ویژه با توجه به اینکه پس از صلح با معاویه، حضرت تمام این بیست سال را در مدینه کنار خانواده‏اش بود و سفرهای زیارتی حج یا عمره را نیز به اتفاق آنان طی می‏کرده است و زندگی مدنی حضرت، با زندگی مکّی تفاوت داشت زیرا زندگی مکّی، تجارت‏های طولانی‏مدت و امثال آن را به همراه داشت ولی در محیط مدینه از تجارت‏های آنچنان خبری نبود و مردم بیشتر به کشاورزی مشغول بودند. و حضرت نیز در این مدت سیاه بیست ساله که هیچ گونه تبلیغی از اسلام نمی‏توانست انجام دهد، در درون خانه به پرورش دینی خانواده و اصحاب بسیار نزدیک مشغول بود که ثمره آن را بعداً در ضمن بررسی حوادث کربلا و حوادث پس از آن به اجمال اشاره خواهیم کرد. امور تربیتی و خانوادگی اموری است که از دید اکثر تحلیل‏گران وقایع کربلا مخفی مانده و نوعا به این مسئله نپرداخته‏اند که چگونه شد زن و فرزندان حضرت، در کربلا و پس از آن روحیه خود را نباختند و تا آخر مقاوم و پا بر جا ایستادند.

امام حسین(ع) در مکه

حضرت اباعبدالله(ع) در اوایل شعبان به مکه رسید و هنگامی که وارد شد آیه «و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل»(15) را زمزمه می‏کرد و خودش و مردم مکه از آمدن امام حسین(ع) و سالم رسیدنشان، خوشحال بودند. تنها عبدالله بن‏زبیر در باطن ناراحت بود زیرا که می‏دانست با بودن امام، در مکه، کسی با او بیعت نمی‏کند و امام در نظر آنان باعظمت‏تر از ابن زبیر است.(16)

در مکه گروههای زیادی از مردم، اهل نظر و .... به ملاقات حضرت آمدند و از حرکت او ابراز خوشحالی نمودند و در باره وقایع آینده و حرکت بعدی تحلیل‏هایی نمودند. برخی پیشنهاد ماندن در مکه را مطرح ساختند، برخی پیشنهاد رفتن به یمن و امثال آن را مطرح ساختند، برخی پیشنهاد برگشتن به مدینه و بیعت با یزید را عنوان کردند.(17) ولی هیچ کس پیشنهاد رفتن به کوفه را مطرح نساخت. بلکه همه با تحلیل‏های خود یا حتی با گریه و زاری به نحوی حضرت را از رفتن به سوی کوفه باز می‏داشتند، همان طور که برخی از افراد در مدینه، یا در راه مکه، که حضرت را می‏دیدند از رفتن به کوفه نهی می‏کردند. و پس از حرکت حضرت به کوفه نیز این نهی‏ها ادامه داشت ولی حضرت سرانجام مسیر کوفه را انتخاب کرد و به آن سویی رهسپار شد که همه از آن می‏ترسیدند و حضرت را از آن باز می‏داشتند.

حال سؤال این است که چرا حضرت به تحلیل‏های آنان عمل نکرد و مسیر دیگری اعم از ماندن در مکه یا رفتن به سوی یمن و ... را انتخاب ننمود و تنها مسیری را که همه از آن نهی می‏کردند پیمود؟ مگر ایشان آیه «و شاورهم فی الامر»(18) را نخوانده بود؟ مگر از پدرش نشنیده بود که «من شاور الرجال شارکها فی عقولها».(19)

نیاز پاسخگویی به این پرسش با توجه به بحث‏های قبلی، به ویژه اینکه امام حسین(ع) همیشه جانب احتیاط را رعایت می‏کرد و احتمال‏های کم‏اهمیت را نیز بها می‏داد و علاوه بر اینها تلاش می‏کرد در عین حفظ مواضع اصلی خویش با دیگران و حتی با دشمنان سازگاری داشته باشد، بیشتر روشن می‏گردد. زیرا از نظر ظاهری نه تنها حضرت، احتمال خطر را نادیده گرفته بلکه خود را در دهان دشمن قرار داده است و مشاوران زیادی را نیز از خود ناراحت نموده است و سرانجام خود را به کشتن داده و زن و فرزندان خود را اسیر دشمن ساخته است. حداقل لازم بود که زن و فرزند خود را از مکه به کوفه نبرد و تنها ماندن یکی دو ماهه خانواده بهتر از برخورد با آن حوادث سهمگین و بودن در درون جنگ و درگیری بود تن دادن به این همه ریسک و خطر، خصوصاً با توجه به ارزش زیادی که امام برای خانواده‏اش قایل بوده، حتماً دارای مصالح و انگیزه‏هایی بوده که باید آنها را کشف کرد.

انگیزه افراد در نهی از حرکت به کوفه

به نظر می‏رسد پیشنهادهای افراد مختلف پیرامون نهی از رفتن حضرت، به سوی کوفه، یا نهی از بردن خانواده در این سفر، برخاسته از جوّ سیاسی و شناخت آنان از اوضاع سراسر مملکت اسلامی یا شناخت روحیه مردم کوفه نبوده است، بلکه همه برخاسته از احادیثی بوده که از پیامبر اکرم(ص)، حضرت علی(ع)، حضرت مجتبی(ع) و ... در باره کشته شدن امام حسین(ع) در نزدیکی کوفه سرزمین طف، نینوا و یا کربلا بوده است و آنان چون این احادیث را در ذهن داشتند و می‏دیدند که حضرت، با حکومت یزید بیعت نکرده و از مدینه خارج شده و به برخی نواحی نامه نوشته و سخنش بر سر زبان‏ها می‏گردد و احتمال دارد که پیشگویی‏های پیامبر اکرم(ص) در مورد او به وقوع بپیوندد، برای رهایی او از آنچه مقدر شده و پیامبر اکرم(ص) از آن خبر داده است، پیشنهادهای دیگر را مطرح می‏ساختند.

آنان فکر می‏کردند اگر امام به سوی کوفه نرود، می‏توان با اراده خداوند مقابله کرد تا او کشته نشود. آنان چه بسا خداوند را همانند بشری می‏دانستند که چون طرح عملیاتی‏اش فاش شود می‏توان به او رو دست زد و نقشه‏های او را خنثی ساخت! اما امام حسین(ع) خوب می‏دانست که خبرهای پیامبر اکرم(ص) حتماً محقق می‏شود و ... و به خاطر اخبار غیبی نباید کار، تلاش، خرد، عقل، عشق، عاطفه و ... را به کناری نهاد. بلکه همه باید تلاش خود را به بهترین نحو انجام دهند و قضای الهی هم خواهد آمد.

و این کلام که قضای الهی همان گونه که هست محقق می‏شود را حضرت در موارد زیادی و در جواب افراد مختلفی به کار برده است و همین نشان می‏دهد که آنان می‏خواسته‏اند با پیشنهادهای خود، جلوی تحقق آن را بگیرند و حضرت می‏فرماید آن قضا قابل رفع و دفع نیست.(20)

بنابراین کسی نباید سخنان عبدالله بن‏عباس، عبدالله بن‏جعفر، عبدالله بن‏عمر، عبدالله بن‏زبیر، محمد حنفیه، مسور بن‏مخرمة، بوبکر بن‏عبدالرحمن، عمر بن‏علی بن‏ابی‏طالب، عبدالله العدوی،ام سلمه و ... را تحلیل سیاسی قلمداد کند زیرا اکثر اینان به خانواده عصمت نزدیک بوده و از پیشگویی‏های پیرامون قتل امام حسین(ع) خبر داشته‏اند و امام هم در مقابل به کلماتی چون: «اگر به آشیانه جانوری پناهنده شوم باز مرا بیرون می‏آورند و می‏کشند»،(21) «از خداوند در این باره طلب خیر می‏نمایم»،(22) «قضای الهی در هر کار واقع می‏شود»،(23) «اگر در دل سنگی باشم مرا خارج می‏سازند و می‏کشند»(24)، «خداوند خواسته مرا کشته ببیند»(25)، «خداوند آن گونه که دوست دارد حکم می‏کند.»(26) و ... تمسک کرده تا به آنان بفرماید نباید به فکر مخالفت با قضای حتمی الهی بود، بلکه هر کسی باید وظیفه خود را انجام دهد و به همین جهت آنان قانع می‏شدند و سکوت می‏کردند و گرنه تحلیل سیاسی را با قضای الهی پاسخ گفتن خطاست و امام(ع) چنین کاری را انجام نمی‏دهد.

قسمت سوم: ویژگی ‏های مثبت

کوفه و مردم آن

علی‏رغم اینکه در سخنرانی‏ها و منبرها پیوسته بدی کوفه و مردم آن بیان می‏شود ولی از نظر تاریخی و تحلیلی این چنین نیست و ویژگی‏های مثبت فراوانی داشته‏اند که در جای دیگری وجود نداشت که اگر از علم غیب و اخبار و پیشگویی‏هایی که پیامبر اکرم(ص) فرموده بود صرف نظر کنیم و آنان را نادیده بگیریم، یا به جای امام حسین(ع) فرد دیگری بیرق مخالفت با حکومت یزید را برمی‏افراشت و می‏خواست آن حکومت را ساقط سازد یا در مقابل آن، حکومتی قوی تشکیل دهد، تنها راه و عاقلانه‏ترین راه، هم‏دست شدن با مردم کوفه بود و در آن زمان بهترین یاوران آنان بودند و مناسب‏ترین سرزمین برای درگیری با حکومت مقتدر اموی، کوفه و اطراف آن بود.

1 ـ از زمانی که امام حسین(ع) با بیعت نکردن در مدینه، عَلَم مخالفت با بنی‏امیه را برافراشت و به سوی مکه هجرت کرد نامه‏های زیادی از کوفه برای حضرت فرستاده شد و او را به دیار خود دعوت کردند ولی هیچ کسی از هیچ جای دیگر نامه‏ای برای حضرت ننوشت و اعلام آمادگی برای پذیرایی از حضرت و دفاع از او یا دفاع از اسلام ننمود.

2 ـ مردم سایر شهرها در جریان امور نبودند تا به فکر تغییر حکومت و امثال آن بیفتند، همه حکومت مرکزی را قبول داشتند و با آن بیعت کرده بودند، شام و اطراف آن برای رسول اکرم(ص) خویشاوندی نزدیک‏تر از معاویه نمی‏شناختند! بصره که هیچ نامه‏ای به حضرت ننوشتند و حتی حضرت که به سران آنان نامه نوشت، برخی نامه‏ها را کتمان کردند و یکی از آنان از ترس اینکه این نامه دسیسه‏ای از سوی ابن‏زیاد باشد، نامه و نامه‏رسان را نزد ابن‏زیاد برد و او نیز نامه‏رسان را اعدام کرد.(27)

از بلاد یمن و غیره نیز خبری نبود، اگر چه گفته می‏شد که آنجا شیعیان علی(ع) هستند ولی شیعه بودنشان و محبت علی(ع) در دل داشتنشان به این جهت بود که حدود پنجاه و اندی سال قبل، پس از اینکه خالد بن‏ولید به آنان حمله کرده بود و اموال آنان را از بین برده بود و زیادی از آنان را کشته بود، حضرت علی(ع) به آن دیار رفت و تمامی خسارت‏های مادی و معنوی را جبران کرد(28) و دفعات بعدی نیز همین گونه عمل کرده بود. بنابراین هیچ مزیتی بر مردم کوفه نداشتند.

3 ـ مردم کوفه نیز دست‏پرورده علی(ع)، عاشق او و عاشق فرزندان او بودند و لااقل بیست ماه همراه علی(ع) با معاویه جنگیدند و پنج سال تحت نظارت مستقیم او بودند و نیز به سرزمین شام، مرکز حکومت امویان نزدیک‏تر بود از یمنی که رفتن به آنجا خودش نوعی فرار تلقی می‏شد.

بله مردم کوفه مشکلی داشتند که آن مشکل مختص به آنان نبود بلکه سراسر عالم اسلام را فرا گرفته بود و آن جهالت نسبی آنان و توجه نداشتن به توطئه‏های مخفی معاویه و دار و دسته بنی‏امیه بود که باعث شد از آنان خوارج به وجود بیاید که وصف آنان گذشت.

هر سیاستمداری ـ و از جمله امام حسین(ع) ـ احتمال می‏داد این نقیصه در طول بیست سال گذشته که مردم کوفه جنگی نداشته‏اند و فرصت کافی برای علم آموزی و ... داشته‏اند مرتفع شده باشد، خصوصاً که برخی از صحابه پیامبر(ص) و تابعان خوب و باوفا در کوفه بودند و آنان نامه به حضرت نوشتند.

بنابراین، انتخاب کوفه بهترین گزینه بود زیرا؛

الف: مردم آنجا اکثریتشان شیعه و دوستدار ائمه اطهار بودند.

ب: اکثر مردم آن جا به حضرت نامه نوشتند و از آن حضرت دعوت کردند در حالی که مردم هیچ شهری از وی دعوت نکردند.

ج: کوفه مرکز جنگجویان بود و همه طوایف، در آن طایفه و عشیره‏ای داشتند و اگر رزمنده و جنگجوی دیگری وجود داشت

می‏توانست با ورود به کوفه در قبیله و گردان مخصوص خود قرار گیرد.

د: مردم کوفه عدالت علی(ع) و بیست سال ظلم و جور معاویه را با تمام وجود حس کرده بودند، بنابراین عشق و علاقه‏شان به قیام و یاری حسین(ع) بیش از دیگران و دارای اصالت بود.

ه: با وجود افراد دانشمندی که در کوفه بودند، سطح فرهنگی آنجا از جاهای دیگر برتر بود، از توطئه‏هایی که در حال شکل‏گیری بود آگاه‏تر بودند، در نتیجه نمی‏شد امام حسین(ع) و اصحابش را در بین آنان با برچسب خارجی، بدنام جلوه داد. و این امتیازی بود که در جاهای دیگر وجود نداشت.

به همین جهت پس از کشتن امام حسین(ع) مردم شهرهای دیگر ورود اسرا را جشن گرفتند ولی مردم کوفه این چنین نکردند.

و: مردم کوفه در نزد اهل بیت بدسابقه‏تر از جاهای دیگر نبودند، اگر مردم کوفه پس از سه سال جنگ خسته شده بودند و نسبت به جنگ همراه حضرت علی(ع) سستی به خرج دادند، مردم مدینه، همان روزهای اول پس از رحلت رسول خدا(ص) به سراغ دیگران رفتند و حتی در گرفتن فدک حضرت علی(ع) و زهرا(س) را یاری نکردند و مردم بصره در ابتدای حکومت حضرت علی (ع) از یاوران طلحه و زبیر شدند.

خلاصه:

تنها سه گزینه برای حضرت اباعبداللّه(ع) وجود داشت:

1ـ پیشنهاد عبداللّه بن‏عمر، مبنی بر بیعت با یزید و برگشتن به مدینه، خانه و کاشانه خود و سازشکاری و دست برداشتن از تمامی اصول و مبانی خود.

2ـ ماندن در مکه و استفاده از امنیت حرم و مقاومت در درون شهر مکه، همان

گونه که ابن‏زبیر عمل کرد.

3ـ رفتن به کوفه، همان چیزی که انتخاب شد.

اما گزینه اول همان سازشکاری، قبول ذلت و فاتحه اسلام را خواندن بود، همان گونه که خود حضرت فرمود: «و علی الاسلام السلام اذ بلیت الامة براع مثل یزید».

گزینه دوم بر فرض مثمر بودن و مفید بودن، ثمری بیشتر از آنچه که برای ابن‏زبیر داشت برای امام حسین(ع) به همراه نداشت بلکه به مراتب ثمراتش برای امام حسین(ع) کمتر بود. زیرا یزید سال اول حکومتش امام حسین(ع) را شهید کرد و سال دوم به مدینه حمله کرد و سال سوم مکه را مورد تعرض قرار داد و به خانه خدا حمله کرد و حتی خود کعبه را به آتش کشید و در همان گیر و دار یزید مرد و محاصره مکه و خانه خدا شکسته شد.

بنابراین اگر امام حسین(ع) به کربلا نمی‏رفت، همان سال اول، در مکه مورد هجوم همه‏جانبه واقع می‏شد و او و عبداللّه بن‏زبیر هر دو در یک حادثه و با یک حمله کشته می‏شدند و مقاومت آنان بدون هیچ دستاوردی به شکست می‏انجامید و هزینه کمتری را برای یزیدیان به همراه داشت.

اما در مقابل امام حسین(ع) و سایر مبارزان هزینه بیشتری را پرداخته بودند زیرا حرمت خانه خدا شکسته بود و برچسب خارج یا مرتد یا فتنه‏گر به راحتی به دامان او می‏چسبید و اثر و نامی از نهضتش باقی نمی‏ماند. همان گونه که از ابن‏زبیر اثری و نامی نماند.

و احتمال اینکه حضرت در حال احرام، در مکه یا منا و عرفات ترور شود نیز بود که در این صورت بیشترین هزینه‏ها را امام حسین(ع) پرداخت کرده بود و هیچ بهره‏ای نبرده بود.

و علاوه بر اینها احتمال اینکه جاه‏طلبی‏های ابن‏زبیر و اینکه او می‏دانست با بودن امام حسین(ع) کسی با او بیعت نمی‏کند موجب شود که خود او برنامه ترور حضرت را پی‏ریزی کند یا درگیری خانوادگی و خطی پیش بیاورد، نیز منتفی نبود همان گونه که پدرش و طلحه، جنگ جمل را به جهت مقام‏طلبی، علیه حضرت علی(ع) تدارک دیدند. و در این صورت نیروهای مخالف حکومت بنی‏امیه خودشان با هم درگیر می‏شدند و بهترین موقعیت را برای سیطره حکومت اموی فراهم می‏کردند.

به هر حال، گزینه دوم ـ اگر نفعی داشت ـ که نداشت ـ برای ابن‏زبیر بود و برای امام حسین(ع) هیچ گونه نفعی را نمی‏توانست به همراه داشته باشد.

بنابراین تنها گزینه معقول و کم‏هزینه برای امام، گزینه سوم یعنی انتخاب کوفه بود، حتی اگر چه قطع داشت که در این مسیر کشته خواهد شد، زیرا باز حرمت خانه خدا شکسته نمی‏شد، نیروهای مخالف حکومت مرکزی با هم درگیر نمی‏شدند و دشمن را در چند مرحله و در چند نقطه مختلف مورد هجوم قرار می‏دادند، یکی خودش و اصحابش در کربلا، دوم، عبداللّه بن‏زبیر و یارانش در مکه و سوم مردم مدینه در مدینه.

علاوه بر اینکه ـ صرف نظر از اخبار غیبی ـ احتمال عقلایی وجود داشت که مردم کوفه بر توطئه‏ها پیروز شوند و امام پیروزمندانه وارد کوفه شود و حکومت حق و عادلانه‏ای تشکیل دهد و آنچه را در وصیت‏نامه نوشته بود، در خارج از کاغذ، بر صفحه وجود محقق سازد.

افزون بر اینها اگر امام حسین(ع) مسیر دیگری را انتخاب می‏کرد مثلاً به سوی یمن رهسپار می‏شد ولی قبل از وصول به آنجا فرماندار و سپاهیان یمن با لشکری در بیرون شهر به مصاف امام حسین(ع) می‏آمدند و یا

در صورت ورود به یمن کسی به سخنانش اعتنایی نمی‏کرد و از ترس یا دوستی تنها از حکومت اموی اطاعت می‏کردند، آیا جای اشکال به امام حسین(ع) باقی نبود که چرا کوفه با این ویژگی‏های مثبت را رها کردی و به یمن، مصر، نجد یا ... رفتی تا تو را خوار و ذلیل سازند؟

آیا در صورت رفتن به بلاد غیر کوفه، حجتی علیه مردم داشت تا بگوید من برای پاسخگویی به دعوت شما آمده‏ام؟ آیا سابقه مردم شهرهای دیگر در برخورد با اهل بیت از کوفه درخشان‏تر بود؟!

بنابراین تنها گزینه قابل انتخاب همان بود که حضرت سید الشهداء انتخاب نمود.

علل همراهی خانواده امام با وی از

مکه تا کربلا

اکنون که روشن شد، تنها گزینه برای امام حسین(ع) ـ کوفه بود ـ هر چند اینکه از علم غیب و اخبار پیامبر اکرم(ص) و یا از تحلیل سیاسی اوضاع، به ا ین نتیجه برسد که در این مسیر یا در کوفه یا پس از ورود به کوفه کشته می‏شود ـ این سؤال پیش می‏آید که چه ضرورتی داشت تا در این سفر، خانواده را همراه خود ببرد؟

چه اشکالی پیش می‏آمد که آنان را در مکه باقی گذارد تا در جوار خانه خدا عبادت کنند یا آنان را به همراه عبداللّه بن‏عباس به مدینه بفرستد؟

طرح سؤال به گونه ‏ای دیگر

افرادی که تاریخ امام حسین(ع) را خوانده‏اند به خوبی حس کرده‏اند که اوضاع کوفه تا قبل از رفتن عبیداللّه بن‏زیاد به آنجا به نفع امام حسین(ع) بود و هیجده هزار نفر با مسلم بن‏عقیل نماینده حضرت بیعت کردند و آمادگی خود را برای جهاد اعلام کردند و بقیه مردم عادی ـ غیر از حکومتیان و برخی سران

قبایل ـ نیز اگر چه بیعت نکرده بودند ولی از آمدن امام حسین(ع) خوشحال بودند به گونه‏ای که وقتی ابن‏زیاد با چند نفر همراه شبانه به کوفه وارد شد مردم به خیال اینکه او امام حسین(ع) است در هر کوی و برزن به او سلام می‏کردند و او را اکرام می‏نمودند تا به فرمانداری رسید و نعمان بن‏بشیر را عزل کرد و به جای وی نشست. آن گاه مردم فهمیدند که او ابن‏زیاد است و دیگر کار از کار گذشته بود. حال سؤال اصلی این است که اگر امام حسین(ع) همچون ابن‏زیاد عمل می‏کرد و زن و فرزندان را رها می‏کرد و با چند جوان بنی‏هاشم به کوفه وارد می‏شد و سپس بر مسند می‏نشست و به دنبال آن، مردمی که با او بودند، مخالفان و سران لشکر را دستگیر می‏کردند و حکومت کوفه به دست حضرت می‏افتاد، آن گاه کسی می‏فرستاد و زن و فرزندانش را به کوفه می‏آورد. چرا امام چنین نکرد و با صبر و متانت تمام، همراه با زن و بچه، آهسته آهسته حرکت کرد تا تمام موقعیت‏ها را از دست داد؟ به بیان دیگر آیا صرف نظر از علم غیب و عصمت امام حسین(ع) به حکومت نرسیدن ایشان، همچنین زجر کشیدن و اسیر شدن خانواده‏اش آیا ناشی از همین امر نبوده است؟

جو عمومی کوفه

گاهی انسان فکرهایی می‏کند و تصوراتی را در درون خود پرورش می‏دهد که در واقع، تنها بازی با خیالات است. مثلاً وقتی که گفته می‏شود در کوفه هیجده هزار نفر با مسلم بیعت کردند، ممکن است به ذهن بیاید که کوفه در دست شیعیان بود، فرمانداری، اطلاعات نیروهای نظامی و انتظامی همه و همه با مردم بودند. مسلم بن‏عقیل در میدان عمومی شهر یا در مسجد جامع شهر نشسته بود و هیجده هزار نفر آمدند و با او بیعت کردند. در صورتی که چنین نیست. حکومت و

حکومتیان بر همه شهر مسلط بودند، رفت و آمدها را در نظر می‏گرفتند، مسلم بن‏عقیل به طور پنهانی وارد کوفه شد، ابتدا در خانه مختار بن‏ابی‏عبیده بود، سپس به خانه هانی بن‏عروه منتقل شد، مردم مخفیانه با چند واسطه، می‏توانستند مسلم را بیابند، همه این امور به دور از چشم حکومتیان بود و مخفیانه جنبش در حال گسترش بود و افراد با تهیه اسلحه و وسایل جنگی کم کم خود را آماده می‏ساختند.

با مردن معاویه، شیرازه حکومت از هم نپاشیده بود بلکه با پیش‏بینی معاویه اوضاع کاملاً عادی بود، او در کوفه افراد قوی و اطلاعاتی‏ها و جاسوس‏های کارکشته قرار داده بود، بنابراین اگر چه آنان نمی‏دانستند که دقیقا مسلم کجاست ولی از آماده شدن مردم خبر داشتند و سران ارتش و مزدوران حکومت به یزید نامه نوشته بودند و خواستار عزل نعمان بن‏بشیر و نصب کردن فرمانداری قوی و پرهیبت بودند. برخی از کسانی که به یزید نامه نوشتند عبارتند از: عمر بن‏سعد، عمارة بن‏عقبة و عبداللّه بن‏مسلم.(29)

تفاوت امکانات

امکاناتی که یزیدیان داشتند با امکانات امام حسین(ع) قابل مقایسه نبود. حکومتی‏ها تمامی مال‏ها و ثروت‏ها را در اختیار داشتند؛ فرمانداران، وزرا، اطلاعات، نیروهای نظامی و انتظامی، خطبای جمعه، رسانه‏های گروهی، همه و همه در اختیار حکومت بود و امام حسین(ع) یا ابن‏زبیر افرادی بودند که بیعت نکردند و حتی توان مقاومت در درون شهر و خانه، خود را نداشتند و حتی مردم مدینه که صحابه خاص رسول خدا(ص) و مرکز اسلام بودند از آنان حمایت نمی‏کردند و بنابراین مخفیانه به مکه آمدند و در مکه از امنیت برخوردار نبودند و احتمال برخورد شدید حکومت با آنان در هر وقتی منتفی نبود.

و یکی از انگیزه‏های امام برای ترک مکه، احتمال ترور بود.

امکانات آنان به قدری کم بود که امام، مسلم بن‏عقیل را، تنها به سوی کوفه فرستاد. او چون راه را نمی‏دانست به مدینه آمد و دو راهنما از آنجا کرایه کرد تا وی را به کوفه برسانند، راهنماها راه را گم کردند و در بیابان، از داغی و تشنگی جان دادند. مسلم پس از فوت آنان فاصله زیادی را طی کرد تا به آب رسید. از آنجا طبق نقلی که البته جای تأمل دارد، نامه‏ای نوشت و از امام تقاضای استعفا کرد و امام نپذیرفت و به هر حال مسلم تک و تنها وارد کوفه شد.(30) مسلما وضع او و خبررسان او با حکومتی که برید (= اسب‏های تیزتک) دارد و با سرعت پیام‏ها را می‏رساند تفاوت داشت و اساسا قابل مقایسه نیست.

وسایل ارتباط جمعی نظیر روزنامه، تلفن، رادیو و ... و جود نداشته و اخبار را تنها پُستی‏های حکومتی و مسافران می‏رساندند. مثلاً مرگ معاویه که پانزده رجب واقع شد خبرش از طریق پستچی در بیست و چهارم یا بیست و پنجم رجب به مدینه رسید. به همین ترتیب خبر بیعت نکردن امام حسین(ع) در فاصله دورتری به کوفه رسید و به همین جهت نامه‏های مردم کوفه دهم، دوازدهم چهاردهم ماه رمضان در مکه به دست حضرت رسید.(31) یعنی حدود چهل روز پس از ورود امام به مکه.

حضرت برای اطمینان از اوضاع و راست بودن بیعت مردم، باید نماینده‏ای می‏فرستاد، کسی که به قول اشکال کننده، با سرعت خود را به کوفه برساند و اخبار را به دست آورد و سریع امام را باخبر سازد و مسلم چنین کرد و با توجه به اوضاع و احوال حدس می‏زد که امام در روز هشتم و یا نهم ذی الحجة حرکت کند و به همین جهت در وصیت خود به محمد بن‏اشعث گفت: من به حسین نامه نوشته‏ام که به کوفه بیاید و همین روزها حرکت می‏کند، به او نامه بنویسید که مردم کوفه نقض عهد کرده‏اند تا او از حرکت منصرف شود.(32)

زمان گفتن این سخنان از روز نهم ذی الحجة روز قتل مسلم می‏باشد و روز حرکت امام حسین(ع) روز هشتم ذی الحجة بوده است. بنابراین امام حسین(ع) در حرکت به سوی کوفه سستی و توانی نکرده است و بر فرض که بدون زن و بچه هم حرکت می‏کرد نمی‏توانست قبل از ابن‏زیاد به کوفه برسد. زیرا ظاهرا ابن‏زیاد در اواخر ذی‏القعده به کوفه رسیده و در این فاصله بر اوضاع مسلط شده و مردم را از گرد مسلم پراکنده ساخته و بالاخره در روز نهم ذی الحجة مسلم را شهید ساخته است.

بنابراین امام حسین(ع) با هر برنامه‏ای که حرکت می‏کرد نمی‏توانست قبل از ابن‏زیاد خود را به کوفه برساند تا بر اوضاع مسلط شود و آن گونه‏ای که شخص خیال‏پرداز فکر می‏کند پیروز شود و تنها مزاحم پیروزی، همراهی زن و فرزند با او باشد.

حال فرض کنیم چنین می‏شد و امام زودتر حرکت می‏کرد و به جای ابن‏زیاد، امام بود که وارد کوفه می‏شد و به سراغ فرمانداری می‏رفت. همین که وارد فرمانداری می‏شد مأموران حکومتی او و همراهانش را دستگیر و به عنوان اشغالگر و خارجی و یاغی اعدام می‏نمودند.

توجه شود که هر شمشیرکش علیه حکومت را در آن ایام با برچسب خارجی، محکوم به مرگ می‏کردند. حتی هانی بن‏عروه که در فرمانداری مورد ضرب و شتم ابن‏زیاد واقع شد، ریشش از خون‏های چهره‏اش رنگین شد، بینی‏اش شکست و ... همین که دست برد تا اسلحه مأموری را بگیرد تا از خود دفاع کند، ابن‏زیاد فریاد زد «أحروری؟!»(33) آیا تو از خوارج هستی و سپس گفت: «کشتن تو بر ما حلال شد.»(34)

بنابراین بر فرض امکان داشت که حضرت به دارالامارة (فرمانداری) وارد شود ثمره‏ای جز برچسب خارجی گرفتن و کشته شدن نداشت.

از سوی دیگر در فرمانداری نامه‏ها و سخنان فرمانروایان و بنی‏امیه اعتبار دارد نه شخصی خارج از حکومت و متعرض حکومت.

و اگر امام بین مردم می‏ماند کاری بیش از آنچه مسلم کرد انجام نمی‏داد یا نمی‏توانست انجام دهد، زیرا تا آنجا که امکان داشت باید مخفیانه مردم بیشتری را آماده سازد و برای مبارزه‏ای طولانی، ابتدا با مأموران و طرفداران حکومت، در کوفه انجام دهد و سپس با نیروهای تازه‏نفس شامی بجنگد و بعید بود که حادثه‏ای بهتر از صفین اتفاق بیفتد زیرا در آن زمان شهرهای بصره، کوفه، مکه، مدینه، یمن و تمامی ایران در اختیار حضرت علی(ع) بود و شام و فلسطین در اختیار معاویه. ولی در این زمان بر فرض رسیدن امام به کوفه، تنها توده مردم کوفه با امام حسین(ع) بودند و دشمنان به مراتب قوی‏تر از آن زمان، در جلوی رو داشتند.

خلاصه: آمدن زن و بچه همراه امام حسین(ع) هیچ گونه نقش منفی در نهضت امام(ع) و به پیروزی رسیدن آن نداشته است.

آنچه مهم است اینکه آیا همراهی آنان با حسین(ع) تأثیر مثبتی برای اسلام یا برای خود آنان داشته است یا خیر؟

اگر فرض شود همراهی خانواده امام با وی هیچ نقش مثبتی در اسلام، نهضت و ... نداشته باشد باز بردن آنان به همراه خود، قابل توجیه است، زیرا که آنان خودشان خواستار همراهی با حضرت بودند و چندین بار که در طول مسیر اعلام کرد که هر کس می‏خواهد برگردد هیچ یک از آنان چنین خواسته‏ای را مطرح نکرد بلکه اگر در جاهایی امام می‏فرمود که همراهی آنان لازم نیست و می‏توانند برگردند آنان ناراحت می‏شدند. و حتی در کربلا و پس از آن هیچ یک نمی‏گفتند ای کاش به چنین سفری نمی‏رفتیم.

بنابراین بر فرضی که همراهی آنان با امام حسین(ع) هیچ نفع و ضرری نداشته باشد، باز رفتن آنان به همراه امام خواست شخصی آنان بوده و خودشان بر چنین مسافرت و چنین رنج و درد کشیدن‏هایی راضی و بلکه خوشحال بوده‏اند و ما نباید افراد را بر کاری که به دلخواه خود انجام داده‏اند و پدر به عنوان رئیس خانواده آنان را در خواستشان آزاد گذاشته و ضرر و زیانی برای دیگران نداشته، توبیخ یا محاکمه کنیم.

بلکه باید از امام حسین(ع) درس مهربانی و مدیریت بیاموزیم که چنان با خانواده و کودکان مهربانی کرده که حتی در سخت‏ترین شرایط، حاضر نیستند او را تنها بگذارند.

اوج عشق خانواده به امام حسین(ع) را می‏توان از کلام «جون» غلام ابوذر فهمید. او که غلامی سیاه و هدیه ابوذر به امام حسین(ع) بود وقتی حضرت او را مرخص کرد تا برود و زنده بماند به جای اینکه از آزادی خود خوشحال شود گریه افتاد و گفت: ... سوگند به خدا شما را رها نمی‏سازم تا خون سیاهم با خون‏های شما در آمیزد.(35) وقتی نوکر که همیشه خواستار آزادی است این چنین باشد، حساب دیگران و عشق و علاقه‏شان به حسین روشن است.

یا عبداللّه بن‏حسن که نوجوان بود و برای دفاع از عمویش از خیمه فرار کرد و وقتی شمشیری حواله حسین(ع) شد دست خود را جلو برد تا به این وسیله از امام دفاع کند و دستش قطع شد(36) نمونه دیگری از عشق به امام است که حاصل زحمات امام، خوش‏رفتاری او، احترام به افراد، آموزش آ نان و ... می‏باشد که همه قابل درس‏آموزی است.

فواید همراهی خانواده با امام

مسلم است که اگر امام بدون زن و فرزند بلکه با هفتاد یا صد یا پانصد مرد جنگی از مکه به سوی کوفه رهسپار می‏شد، به راحتی ممکن بود که به آنان برچسب یاغی، مفسد، خارجی و ... بزنند و در همان اولین برخورد در بیرون کوفه آنان را به عنوان خارجی و حَروُری از بین ببرند که در این صورت کشته می‏شدند و اثری از آنان در صفحه آن روز یا هر روز تاریخ باقی نمی‏ماند.

2ـ بعید نبود که حکومتیان به عنوان لشکر فاتح به مکه یا مدینه حمله کنند و برای درس عبرت گرفتن به دیگران هر جنایت فجیعی را در باره زن و فرزند امام مرتکب شوند، همان گونه که در واقعه حرة(37) با اهل مدینه چنین کردند.

3ـ خانواده امام حسین(ع) توانستند پیام‏رسان حادثه کربلا باشند و در کوفه، شام، مدینه و بین راه، تنها کافی بود که خود را معرفی سازند که نوه‏ها و فرزندان نوه‏های پیامبرند و لااقل شامیان بفهمند پیامبر اکرم(ص)، خویشاوندانی نزدیک تر از معاویه و یزید دارد که به فرمان یزید کشته و اسیر گشته‏اند.

4ـ مقاومت خانواده امام بر انجام واجبات الهی در باره احکامی را که می‏رفت تا مندرس شود، زنده ساخت که از جمله آنها می‏توان اصرار آنان بر حفظ حجاب، حفظ خود از نامحرمان، جلوگیری از مورد دید واقع شدن، جلوگیری از اختلاط زن و مرد نام برد که در مقاله‏ای جدا بیان کرده‏ایم.(38)

5ـ نشان دادن راه مبارزه به تمامی مبارزان، که اگر خانواده خوب تربیت شد و خوب آموزش دید، در بحبوحه کار، همراه، همگام و هماهنگ با نهضت است، سخنان زنان در تقویت مردان برای دفاع از امام حسین(ع) و برای دفاع از اهل بیت، نشان می‏دهد که کار کردن بر روی خانواده و تربیت آنان اثر مهمی در پیشرفت کار دارد. بی‏جهت نبوده که خداوند به پیامبر اکرم(ص) فرمود: «و انذر عشیرتک الاقربین»(39) و به اهل ایمان دستور داده است: «قوا انفسکم و اهلیکم نارا وقودها الناس و الحجارة».(40)

به هر حال امام نشان داد که در دوران فراغت باید به انسان‏سازی پرداخت تا در روز حادثه آن انسان‏ها با مقاومت و فداکاری انسان را در راه هدف یاری دهند.

6ـ نشان دادن قدرت روحی امام که حتی در بحبوحه جنگ، فشار دشمن، جراحت‏های زیاد، تشنگی و ... از زن و فرزند خود غافل نمی‏شود و این نشانگر اوج روحی و کمال روحی امام است، که باید در چنان صحنه‏هایی بروز کند.

زیاد دیده شده که در تصادفات و غیره، فرد از خانواده و فرزندانش غافل می‏شود و در لحظاتی تمام فکرش به خودش و نجات خودش معطوف است و گاهی حتی با نابودی آنان به دست خود، راه نجات خود را می‏پوید نشان دادن روحیه‏ای بر عکس، حتی در آخرین لحظات آن گونه که در رجزهای امام حسین(ع) و کلماتش ظاهر است اوج روحیه او را می‏رساند نظیر: «من حسین بن‏علی هستم، سوگند خورده‏ام که سر تسلیم فرو نیاورم، از خانواده پدرم دفاع کنم، بر دین پیامبر حرکت می‏نمایم.»(41)

یا کلام معروف امام حسین(ع) که خطاب به آنان فرمود: اگر دین ندارید و از معاد نمی‏ترسید در این دنیایتان آزادمرد باشید ... من با شما می‏جنگم و شما با من می‏جنگید و زنان گناهی ندارند، تا من زنده‏ام سرکشان، یاغیان و جاهلانتان را از تعرض به خانواده‏ام باز دارید. با این کلمات نشان داد که غیرت و مردانگی در هر حالی و لو آخرین لحظه حیات باشد، خوب است، اگر زن و فرزند همراه او نبودند چنین پیامی را نمی‏توانست به این زیبایی بیان کند.

7ـ آموزش اینکه دفاع از کیان اسلام و دفاع از عقیده و آرمان زن و مرد نمی‏شناسد و هر کس در حد توان خود می‏تواند در این امر مهم شریک باشد.

8ـ نمایاندن چهره واقعی دشمن، که در راه رسیدن به مقام، حتی ناجوانمردانه‏ترین شیوه‏ها را به کار می‏برد و زن و کودکان که از تعرض مصونند و در جنگ‏ها نباید مورد آزار و اذیت یا کمبود امکانات قرار گیرند را در معرض شدیدترین تضییقات قرار داد و حتی آنان را از آب منع کرد و علاوه بر مردان که تشنه جان دادند زنان نیز در حالت تشنگی شدید به سر می‏بردند.

خاتمه

آنچه که بر قلم جاری شد تنها برای ارائه راه و مقدمه‏ای برای کار و تلاش بیشتر در این راه است تا ابعاد گوناگون نهضت حسینی شناخته شود.

پی ‏نوشتها:

1. ر.ک: بحارالانوار، 44/65.

2. در تاریخ طبری و برخی از کتاب‏های تاریخی اسمی از عبدالرحمن پسر ابوبکر برده نشده است.

3. ر.ک: موسوعة کلمات الامام الحسین، 281، معهد تحقیقات باقر العلوم، ناشر، دارالمعروف، 1373ه··· .ش، ر.ک: تاریخ الطبری، 4/251.

4. تاریخ الطبری، 4/251.

5. ر.ک: تاریخ الطبری، 4/252، مؤسسة الاعلمی، بیروت.

6. الصلة خیر من القطیعة اصلح الله ذات بینکما، همان، ص351.

7. تاریخ الطبری، همان.

8. اسم نبردن از عبدالرحمن بن‏ابوبکر و عبدالله بن‏عمر، به این جهت است که در تاریخ طبری و برخی دیگر از همان ابتدا اسم پسر ابوبکر ذکر نشده و معلوم نیست که یزید دستور داده باشد که از او نیز بیعت شدید گرفته شود. و عبدالله بن‏عمر، همان گونه که مروان برای ولید تحلیل کرده اهل جنگ نیست و اگر حکومت بدون جنگ، به دست او بیاید آن را خواهد پذیرفت.(*) پس بیعت کردن یا نکردنش خیلی مهم نیست.

* تاریخ الطبری، 4/251.

9. ر.ک: تاریخ الطبری، 4/251.

10. ر.ک: تاریخ الطبری، 4/251.

11. همان.

12. سوره قصص، آیه 21. «[موسی [ترسان و نگران از آنجا بیرون رفت.»

13. ر.ک: موسوعة کلمات الامام الحسین(ع) 290 و 291، من از روی سرمستی، گردنکشی، فسادانگیزی و ستمگری خارج نشدم بلکه تنها خارج شدم تا خواستار اصلاح در امت جدم باشم، می‏خواهم به امور پسندیده امر کنم و از امور ناپسند نهی کنم و به روش جدم و پدرم علی بن‏ابی‏طالب سیر کنم.

14. سوره شعراء، آیه 214، «و خویشان نزدیکت را هشدار بده.»

15. سوره قصص، آیه 22، «و چون به سوی [شهر] مدین رو نهاد، گفت امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند.

16. رک: موسوعة کلمات الامام الحسین، 305.

17. این پیشنهاد از سوی عبدالله بن‏عمر مطرح شد و حضرت شدیداً در مقابل آن موضع گرفت. رک: موسوعة کلمات الامام الحسین، 307.

18. سوره آل‏عمران، آیه 159 و با آنان مشورت کن.

19. نهج البلاغه، کلمات قصار، 161، هر کسی با مردان مشورت کند در عقل‏هایشان شریک شده است.

20. در جای خود بحث شده که علم الهی با اختیار انسان و با تکلیف داشتن او منافاتی ندارد و انسان باید وظیفه فعلی و تکلیف خود را انجام دهد.

21. موسوعة کلمات الامام‏الحسین،290.

22. همان، 288.

23. همان، 289.

24. همان، 290.

25. همان، 292.

26. همان، 302.

27.

28. بحارالانوار، 21/142؛ الکامل فی التاریخ، ابن‏اثیر، 1/620.

29- ر.ک: تاریخ الطبری، 4/265.

30- تاریخ الطبری، 4/263.

31- موسوعة کلمات الامام الحسین، 311، تاریخ الطبری، 4/262.

32- تاریخ الطبری، 4/280.

33- تاریخ الطبری، 4/274.

34-همان.

35- موسوعة کلمات الامام الحسین، 452.

36-همان، ص 507.

37- فرماندار مدینه گروهی از اشراف مدینه را به ملاقات یزید فرستاد، یزید آنان را اکرام کرد و جوایز فراوانی به آنان داد ولی آنان که فرزندان مهاجرین و انصار بودند و از فسادهای یزید خبر نداشتند وقتی شراب‏خواری، سگ‏بازی، و مجالس ساز و آواز او را دیدند پس از ورود به مدینه به بدگویی از یزید پرداختند و او را از خلافت عزل کردند و پسر حنظله غسیل الملائکه را به سرپرستی برگزیدند و بر بنی‏امیه سخت گرفتند و آنان را در خانه مروان محصور ساختند. این حوادث در اواخر سال 62 ه··· .ق صورت گرفت. امویان به یزید نامه نوشتند و تقاضای کمک کردند. لشکری از شام به فرماندهی مسلم بن‏عقبه به سوی مدینه آمد. طبق دستور یزید، سه روز به آنان مهلت داد و وقتی آنان تسلیم نشدند مردم شهر را از دم تیغ گذراند و رزمندگان آنان را کشت. سپس طبق دستور یزید، سه روز همه چیز را مباح کرد و آ نان به اموال، اعراض و ناموس مردم تجاوز کردند و آنچه که وصفش ناگفتنی است انجام دادند. بعد از آن واقعه بچه‏های بسیاری که پدرانشان ناشناخته بودند به دنیا آمدند و ...

در این واقعه اهل بیت عصمت و طهارت سالم ماندند و ضربه‏ای نخوردند زیرا اولاً امام سجاد(ع) با پسر حنظله و شورشیان همکاری نکرد و زن و فرزند خود را به دهکده ینبع برد. ثانیا یزید به هر علت در نامه خود به مسلم بن‏عقبه نوشته بود که متعرض علی بن‏الحسین و اهل او نشوند. (ر.ک: تاریخ الطبری، 4/367 تا 379)

حال اگر امام حسین(ع)، تنها با جوانان هاشمی به جنگ یزیدیان می‏رفت کاری چون اهل مدینه انجام می‏داد و در پی آن اهل بیتش مورد تعرض قرار می‏گرفتند ولی این کار امام حسین(ع) و همراه بردن آنان، اگر چه سختی‏ها و ناهنجاری‏هایی برای آنان داشت ولی آنان را از هر گونه تعرض و هتک حرمت حفظ کرد. و شاید به همین جهت به آنان فرمود: بعد از این خواری نمی‏بینید.

لاترون هونا بعد هذا الیوم ابدا.

38- ر.ک: پیام زن، شماره 69، عاشورا، حفظ کرامت و حجاب زن.

39- سوره شعراء، آیه 214. «و خویشان نزدیکت را هشدار ده.»

40- سوره تحریم، آیه 6، خود و خانواده‏تان را از آتشی که سوخت آن مردم و سنگ است حفظ کنید.»

41- ر.ک: موسوعة کلمات الامام الحسین، 499. انا الحسین بن‏علی آلیت ان لا أنثنی احمی عیالات ابی امضی علی دین النبی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:12  توسط خادمین اهل بیت | 

امام حسین(ع) و علل همراه بردن خانواده به کربلا

پدیدآورنده:احمد عابدنی،

طرح سؤال

یکی از سؤال‏هایی که معمولاً ذهن هر شیعه بلکه هر مسلمان یا هر انسان آگاه از حادثه کربلا را به خود مشغول می‏سازد این است که چرا امام حسین (ع) زنان، فرزندان خردسال، خواهران و... را به همراه خود به کربلا برد. با اینکه افراد در سختیها، خود سپر بلا می‏شوند و زنان را از حوادث سخت و تلخ دور نگه می‏دارند و خصوصاً افرادی که غیور هستند و نمی‏خواهند زن و فرزندان در معرض دید نامحرم یا مورد آزار و اذیت دیگران قرار گیرند، با کوچکترین احتمال خطر خانواده خود را به منطقه خطر خیز نمی‏برند یا اگر در منطقه خطر واقع شدند به هر راهی که شده تلاش می‏کند خانواده خود را از آن منطقه بیرون سازند.

اما می‏بینیم که در حادثه کربلا این چنین نشده است. ما حتی اگر علم غیب امام(ع) و پیشگوییهای پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) و رؤیاهای شخصی امام حسین(ع) در باره کشته شدن او در نزیکی کوفه را کنار بگذاریم و نادیده بگیریم باز از نظر تحلیل سیاسی و احتیاط کاری که یک مبارز سیاسی و یک رهبر و فرمانده معمولی باید داشته باشد نباید چنین کاری صورت می‏گرفت و احتیاط ایجاب می‏کرد که در زمینه‏ای که احتمال خطر وجود دارد زن و فرزندان خود را در خطر داخل نسازد.

بنابراین حتماً در این کار امام حسین(ع) رمز و رازهایی نهفته است و مطالبی وجود دارد که باید مورد بررسی دقیق قرار گیرد و با یک یا دو جمله کوتاه نمی‏توان جوابش را بیان ساخت و مقاله‏ای تحقیقی در این راستا لازم است که شاید نوشته حاضر کمی از راه را بپیماید و چراغی فرا روی دیگران باشد تا بحث کامل گردد. این مقاله در دو بخش تنظیم شده است. بخش اول که پیش رو دارید به عنوان مقدمه‏ای است بر موضوع اصلی بحث که در شماره بعد خواهیم آورد.

مقدمه: مقایسه قرآن و عترت

1. مشترکات:

همان گونه که قرآن، به عنوان کتاب الهی و به عنوان «ثقل اکبر» که رسول اکرم (ص) آن را در بین امت وا نهاد و به دیار باقی شتافت،(1) نیاز به تفسیر دارد و مفسران فراوان و صاحب دیدگاههای متفاوت عرفانی، فلسفی، روایی، ادبی و... در هر عصری به تفسیر آن پرداخته‏اند و دیگران با استفاده از داشته‏های گذشته و پیشرفتهای عصر خود، باز به تفسیر جدیدی دست زده‏اند ولی با این حال هیچ کس نتوانسته ادعا کند که مقصود خداوند را فهمیده و تفسیر او کاملترین و بهترین تفسیر است بلکه هر چه پیش می‏رود سؤال‏هایی برایش حل می‏شود ولی رمز و رازهای دیگران برایش مخفی می‏ماند، به همین مثابه عمل امام حسین(ع) به عنوان ثقل اصغر که او را نیز رسول گرامی اکرم به عنوان حجتی دیگر در بین ما وا نهاد(2) نیاز به تفسیر و تحلیل دارد و نه تنها دانستن تاریخ کربلا به تنهایی برای جواب به تمامی سؤال‏ها کافی نیست بلکه تحلیلهای گذشتگان ما را بی‏نیاز از تحلیل و تفسیر جدید نمی‏نماید و در هر زمان و در هر شرایط باید عمل ثقل اصغر، چونان آیات ثقل اکبر مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد و هیچ کس نمی‏تواند تحلیل و تفسیر خود را بهترین و یا بی‏نقص بداند. بلکه مجموع شواهد و قراینی که نزد یک شخص موجود است او را به تحلیل و تفسیری می‏رساند.

باز همان گونه که قرآن دارای تأویل و دارای بطن یا بطون گوناگون است، عمل امام حسین (ع) به عنوان ثقل اصغر دارای تأویل و بطن است.

بسیاری از احادیث در ذیل آیاتی از قرآن وارد شده و مطالبی را بیان داشته که قرینه لفظی بر خلاف یا وفاق آن وجود ندارد و از باب بیان مصداق نیز نمی‏باشد که مفسران آن روایات را از تأویلات یا بطون می‏دانند در نهضت امام حسین(ع) نیز از این گونه روایات و اعمال وجود دارد. مثلا طراز «قتیل العبرات» می‏تواند از بطون حرکت امام حسین(ع) باشد، زیرا هیچ کس قیام نمی‏کند و کشته نمی‏شود تا بر او بگریند بلکه این جمله حقایق دیگری را در نظر دارد. فدا ساختن طفل شیرخوار به آن گونه مخصوص نیز هم همین گونه است.

بنابر این نباید تصور کرد که با تحلیلهای ما، عمق نهضت حسینی کشف خواهد شد بلکه اموری و رموزی در نهضت حضرت وجود دارد که راه دسترسی به آن تنها حدیث صحیح از ائمه معصومان، یا پرده‏برداری حضرت حجت از آن می‏باشد.

2. تفاوت‏ها:

اگر چه قرآن و عترت هر دو در حجت بودن، در نیاز به تفسیر داشتن، در ورود بر حوض کوثر و در هدایت‏گری مشترکند اما تفاوتهای متعددی نیز دارند که ما به برخی از آنها که در بحثهای آینده دخالت بیشتری دارد اشاره می‏کنیم.

الف: قرآن عبارت از یک سری الفاظی است که بدون تحریف، بدون کم و زیاد و بدون جابه‏جایی به ما رسیده است بنابراین اگر از آیه‏ای با توجه به تمامی مبانی تفسیری اعم از ادبیات، دلیلهای متصل عقلی و نقلی و... مطلبی فهمیدیم همان برای ما حجت است؛ اگر چه با فهم دیگران در آن زمینه مخالفت کرده باشیم و برای فهم بیشتر از آن باید در استدلال کلمات، جای استعمال آن، حروف اضافه، ضمایر، اشارات و لطایف آن دقت کنیم و وصول به ژرفای قرآن در گرو دقت در الفاظ قرآن و رعایت قوانین فن، با توجه به اندوخته‏های بیرونی است. اما در فهم سنت و از جمله حادثه کربلا اولا: ما با الفاظ مواجه نیستیم بلکه حرکت امام حسین(ع) از مدینه تا کربلا و همراهسازی خانواده با خود، یک عمل است. بنابراین طریقه تحلیل آن با طریقه تفسیر قرآن متفاوت می‏باشد زیرا در تفسیر، رعایت قواعد ادبی، صرفی، نحوی، و.... لازم است. اما در تحلیل عمل، رعایت آن قواعد جا ندارد بلکه باید حرکتی عاقلانه باشد، قابل دفاع منطقی باشد و از نظر سیاسی تحلیلی باشد که عاقلان و خردمندان آن را بپذیرند. ثانیاً بسیاری از الفاظی که در نهضت امام حسین(ع) با آن مواجهیم از نظر سندی قابل اشکال است و معلوم نیست که همین الفاظ از امام (ع) صادر شده باشد خصوصا حادثه‏ای که افراد بسیار کمی از آن جان سالم به در برده‏اند و حوادث اتفاق‏افتاده، معمولاً از زبان دیگرانی که در صحنه نبوده‏اند نقل شده و گاهی در طول زمان با خرافات نیز مخلوط گشته است. ولی به هر حال اصل همراهی زن و فرزند با آن حضرت قابل تشکیک نیست. اگر چه جزئیات آن قابل اثبات نباشد.

ب: در تفسیر قرآن راحت‏تر می‏توان یک سوره یا یک پاراگراف از یک سوره را بدون در نظر گرفتن کل قرآن مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و امور زیادی از آن فهمید ولی در بررسی سنت، خصوصا نهضت امام حسین(ع) که یک عمل اجتماعی و برخاسته از یک سری تغییر و تحولات اجتماعی بوده و به راحتی نمی‏توان به یک گوشه خاصی از حادثه پرداخت و جوّها، شرایط اجتماعی آن روز، دیدگاههای مردم، وضع و رفتارهای خلفای سابق و... را نادیده گرفت. و اگر بدون در نظر گرفتن سایر امور، به یک حادثه نظر شود تفسیر بسیار ناقص به دست خواهد آمد.

بنابراین در بررسی هر نکته از نهضت امام حسین(ع) به ناچار باید اجمالاً حوادث متعدد مرتبط به آن توضیح داده شود و جو و شرایط آن روزگار به تفسیر کشیده شود تا با توجه به آن مجموعه جواب صحیح به دست آید.

ج: قرآن در آیات فراوانی انسان را به تدبر و تفکر در خود فرا خوانده و معمولاً پس از بیان حکمی از احکام علتی و حکمتی برای آن ذکر کرده و یا با جمله‏های «لعلکم تعقلون»، «تتفکرون»، «تتذکرون»، و... عقل انسان را به کار گرفته و هیچ کس نمی‏تواند تعبد صرف و بی‏دلیل خود به حکمی از احکام را به قرآن نسبت دهد ولی سنت، خصوصا قیام امام حسین(ع) چون عمل است و عمل زبان و لفظ ندارد و ادراک تصمیم‏های امام و عملش از سطح فکر ما بالاتر است، افرادی خواسته‏اند آن را اموری تعبدی جلوه دهند و با تمسک به جملاتی نظیر «ان الله شاء ان یراک قتیلا؛(3) خداوند خواسته تو را کشته ببیند.» یا «ان الله شاء ان یراهن سبایا؛(4) خداوند خواسته اهل بیت تو را اسیر ببیند» یا با نقل روایاتی مبنی بر اینکه پیامبر اکرم(ص) تکلیف هر یک از امامها را قبلا مشخص کرده و در نامه‏ای مهر و موم شده به هر یک داده و او نیز طبق مضمون نامه عمل کرده است، خواسته‏اند اعمال ائمه اطهار(ع) را تعبدی صرف قرار دهند.(5)

در صورتی که اگر عمل آنان اموری صرفا تعبدی و از پیش تعیین شده باشد و طبق عقل و شرایط روزگار تصمیم نگرفته باشند چه بسا کارشان برای ما درس‏آموز نخواهد بود زیرا هر چند حوادثی مشابه آن زمان، اکنون رخ دهد ولی رؤیای صادق یا نامه مکتوب مهر شده‏ای برای ما نیامده تا تکلیف خود را بدانیم و اساسا دیگر عترت و سنت، راهنما نخواهند بود و تمسک به آنان معنای محصلی نخواهد داشت بلکه رؤیا و نامه مهر شده حجیت خواهند داشت که برای ما وجود خارجی ندارد.

بنابراین برای آنکه بتوانیم از زندگی ائمه اطهار و خصوصاً امام حسین(ع) درس فرا گیریم و به فرمایش خودش «لکم فیّ اسوة» جامه کاربردی و اجرایی بپوشیم، باید اولاً: علم غیبها و اخبار غیبی که آن حضرت داشته و ما به آن دسترسی نداریم را به کناری وا نهیم. ثانیاً: جملاتی نظیر «ان الله شاء ان یراک قتیلا» را جوابی اقناعی برای طرف مقابل بدانیم و بگوییم چون اسرار نظامی، طرحهای عملیاتی و بسیاری از حوادث آینده و استراتژی و تاکتیک‏ها، نباید قبل از عمل، بیان می‏شد و گرنه احتمال بهره‏برداری دشمن از آن وجود داشت، امام با بیان رؤیای خود به‏گونه سربسته طرف مقابل را قانع ساخته و راه بحث و گفتگوی بیش از حد نیاز، در آن زمان را بسته است .

ولی این کار لزوماً به معنای بستن فکرها و عقلها، پس از اتفاق افتادن آن واقعه و گذشت چندین سال از آن نمی‏شود و گرنه روشن است که بدون تحلیل و بررسی عقل‏مدارانه و خردپذیرانه نمی‏توان از آن حادثه درس آموخت.

بخش اول

حوادث گذشته و درس‏آموزی از آن

شاید این عنوان ذهن برخی را آزار دهد و اشکال کنند که مگر امام، نیاز به درس‏آموزی داشت؟ مگر امام به همه حوادث غیب و شهود آگاه نیست؟ پس عنوان درس‏آموزی چه معنی می‏دهد؟

پاسخ: فعلا مراد انکار یا اثبات علوم اهل بیت نیست بلکه مقصود این است که اگر بر فرض محال هیچ علم غیبی و یا خبری از پیامبر اکرم (ص) به امام حسین(ع) در باره حوادث کربلا به حضرت نرسیده بود باز ایشان به عنوان یک سیاستمدار و یک رهبر عاقل و باهوش اموری را که در ذیل بیان خواهیم کرد می‏دانسته است و در آگاه بودن امام، از این حوادث، نفس اتفاق افتادن ایشان در آن زمان و مکان کافی است تا هر کسی که در آن زمان آنجا حاضر بوده آنها را به خاطر بسپارد و در آینده مورد بهره‏برداری قرار دهد. بلکه تعدادی از آن حوادث آن قدر مهم و حیرت‏انگیز بوده که حتی به خاطر سپردن نیز نیاز نداشته و خودش پیوسته در خاطرها و ذهنها باقی می‏مانده است اگر چه شخص بخواهد آنها را از صحنه ذهن خود دور سازد.

مثلاً حادثه ترور حضرت علی(ع) یا حادثه غصب فدک و برخورد با حضرت زهرا (س) از اموری است که خواهی نخواهی در ذهن فرزندان این دو باقی مانده و از آن درسهایی آموخته‏اند.

1. مرتدسازی و مرتدکشی

یکی از حوادث ناگواری که پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) اتفاق افتاد ایجاد کارخانه مرتدسازی بود. ایجاد این کارخانه، زمینه قبلی داشت زیرا بسیاری از کسانی که در سالهای آخر عمر شریف پیامبر اکرم (ص) به اسلام گرویدند شناخت چندانی از اسلام نداشتند و حتی گروههایی نیز به خاطر ترس از آینده و احتیاط در مقابل حمله‏های احتمالی مسلمانان به آنان در ظاهر به اسلام گرویدند ولی اسلام از زبانشان به درون قلبشان راهی باز نکرده بود. به همین جهت پس از رحلت رسول خدا، احساس آرامش کردند و زبان را با قلب هماهنگ ساختند و راه احتیاط گذشته را رها ساختند و صریحاً به بت‏پرستی سابق رو آوردند و خود را برای مبارزه علیه اسلام آماده ساختند که مقابله با آنان و نشان دادن قدرتی از ناحیه مسلمانان و اینکه با رحلت پیامبر اکرم(ص) دین او و راه و روش او تضعیف نشده است، کار بسیار خوب، بجا و پسندیده‏ای بود و هر مسلمان عاقل و دلسوز با آن موافقت می‏نمود.

اما حاکمان آن روز، و برنامه‏ریزان و نقشه‏کشان، این زمینه را موقعیتی خوب برای سرکوب هر نغمه مخالف دانستند و با اسم مبارزه با ارتداد هر مخالفی را سرکوب کردند و حتی کسانی را که نماز می‏خواندند، روزه می‏گرفتند و پرداخت زکات را قبول داشتند ولی در این‏که آیا آن را به خلیفه بپردازند یا به شخص دیگر، یا خود، آن را به مصارف تعیین شده در قرآن برساند تردید داشتند نیز به ارتداد محکوم شدند و مورد هجوم همه‏جانبه واقع شدند. مؤمنان واقعی پس از آزمون و خطاهای متعدد فرا گرفتند که چگونه عمل کنند و سخن بگویند تا در عین بر ملا ساختن خطا کاری‏های خلفا و حکومت، هیچ‏گاه برچسب ارتداد به پیشانیشان نچسبد و زمینه را برای بدنام‏سازی خود فراهم نکنند که خود، حدیث مفصلی دارد.

2. موج اعدام و ترور

انسانهای با ایمان، قوی و دارای سابقه طولانی، در اسلام و جهاد بودند که به هیچ نحو، برچسب ارتداد بر پیشانی آنان نمی‏چسبید و با خلیفه وقت نیز مخالف بودند و باید برای آنان فکری می‏شد.

اینان باز خودشان دو گروه بودند.

الف: گروهی که زمینه خلیفه شدن در آنان وجود داشت و این احتمال موجود بود که اگر مردم از خلیفه روی گردان شوند به سوی آنان متمایل گردند. نظیر حضرت علی (ع)، سعدبن عباده خزرجی و.... و گروهی زمینه خلیفه شدن نداشتند چون سلمان فارسی، مقداد، عمار، ابوذر، ابن مسعود و.. . که اکثرشان برده‏های آزاد شده‏ای بودند که داری ایمان کامل بودند و خلیفه را فاقد صفات لازم برای خلافت می‏دانستند.

حاکمان فکر کردند که اگر گروه اول مورد تهدید جدی یا ترور واقع شوند بدیلی برای خلیفه باقی نمی‏ماند و چشم گروه دوم نیز به خط حساب می‏افتد و برای اینکه هر دو گروه احساس کنند که تهدید جدی است، به برخی اعمال خشونت دست زندند، از جمله:

الف: همان لحظه اول پس از فوت پیامبر اکرم(ص) که ابوبکر را به خلافت برگزیدند با این استدلالها:

اسلام در خطر است، ممکن است روم و ایران به بلاد اسلام حلمه کنند، افرادی از دین برگردند، در شهرها آشوب شود و.... پس باید شخصی که هم سن و سال و همراه و یار غار پیامبر اکرم (ص) بوده است را به خلافت برگزینیم، درنگ جایز نیست و اختلاف در امر حکومت و شورایی‏سازی ای و «منّا امیر و منکم امیر» (6) گفتن به حال اسلام و مسلمانان زیانبار است و...

با چنین فضاسازی‏ها خلیفه رسول خدا مشخص شد ولی می‏بایست در همان جلسه، گوشمالی به سعد بن عباده داده می‏شد تا دیگر برای همیشه فکر خلافت از سرش بیرون رود و بفهمد که تشکیل جلسه دادن، دور از چشم مهاجران و برنامه حکومتی ریختن و خود را نامزد خلافت دانستن، هزینه سنگینی دارد. به همین جهت در همان جلسه سعد را که از زور بیماری خود را در پارچه‏ای پیچیده بود و در گوشه‏ای نشسته بود پایمال و لگدکوب کردند که نزدیک بود جان دهد و هنگامی که گفته شد مواظب باشید، کشتیدش؛ عمر گفت: خدا او را بکشد.(7)

و با این کار چشم افراد زیادی به خط حساب افتاد. حتی خود سعد که گفت: «تا آخرین تیر در ترکش با شما می‏جنگم»، در عمل چنین کاری را نکرد، تنها عزلت کامل گزید و به جماعت و جمعشان حاضر نشد.

ب: امیرالمؤمنین علی (ع) که اولین فرد ایمان‏آورنده به پیامبر اکرم(ص) و شجاعترین، مبارزترین، عالم‏ترین و فعالترین مسلمانان بود و به خاطر سابقه و همچنین معرفی در غدیر خم شایسته‏ترین فرد برای خلافت رسول خدا بود و در حین انتخاب خلیفه به غسل و کفن و دفن پیامبر اکرم(ص) مشغول بود باید یا تسلیم محض می‏شد و عملاً تسلیم محض بودنش را نشان می‏داد یا ضربه‏ای چونان سعد و بالاتر از آن می‏خورد که تا آخر، فکر رویارویی با خلیفه یا دسترسی به آن مقام را از سر بیرون کند!

حضرت علی(ع) که نتیجه معکوس مبارزه مستقیم و صریح سعد بن عباده را دیده بود و افزون بر آن دلیلهای دیگری نیز داشت که نمی‏خواست با خلیفه درگیر شود، تنها از بیعت با او خودداری کرد و با عذر اشتغال به کفن و دفن پیامبر(ص)، جمع‏آوری قرآن و... از شرکت در جماعت آنان خودداری می‏کرد و در جمعهای کوچک، سزاوارتر بودن خود به امر خلافت را گوشزد می‏نمود.

حاکمان ظاهراً برای فهمیدن مقدار التزام حضرت به اوامر حکومت و روشن‏تر شدن موضع وی، فدک را از همسرش حضرت زهرا(س) غصب کردند و کارگران وی را از آنجا بیرون انداختند تا اگر صدای مخالفت حضرت علی (ع) بلند شد وی را به دنیاخواهی و مال‏دوستی متهم سازند و بگویند در زمانی که مبارزه با کافران و مرتدان نیاز به کمک مالی دارد او از آن دریغ می‏ورزد و زمینه برای تحقیر و توهین او فراهم شود و اگر مقاومت کرد، او را در هم بشکنند.

اما حضرت علی (ع) در این رابطه سکوت کرد و حضرت زهرا (س) خود به دنبال استیفای حق خود رفت و با خطبه معروفش ابوبکر و حکومت نوبینادش را به چالش کشید.(8)

پس از رفت و آمدهای مکرر حضرت زهرا(س) و استدلال و ارائه شاهد و گرفتن نامه‏ای از ابوبکر مبنی بر مالکیت فدک، و باز پس گرفتن آن نامه از دست حضرت زهرا، توسط عمر، و پاره کردن آن، حضرت علی(ع) وارد معرکه شد و در جمع مهاجران و انصار در مسجد با ابوبکر به گفتگو پرداخت و برخی از کارهای خلاف شرعش را روشن نمود.

در اینجا بود که آنان به این نتیجه رسیدند که باید حضرت علی(ع) را از سر راه بردارند و به کارهایی دست زدند که نیازی به بازگو کردن آنها نیست.

ج: همان گونه که حاکمان و سلاطین پیوسته نشان داده‏اند که «الملک عقیم» و برخی از آنان نیز همین را با صراحت اعلام کردند و برای آنکه حکومت از دستشان خارج نشود حتی اگر به فرزندانشان شک می‏کردند آنان را نابود می‏ساختند، طبیعی بود که حاکمان وجود مخالفانی چون حضرت علی(ع) و سعد بن‏عباده را بر نتابند خصوصاً سعد که به هیچ نحو در نماز آنان شرکت نکرد و حتی در حج با آنان وقوف و کوچ نمی‏کرد(9) این بود که این بار به فکر ترور او افتادند ولی مخفیانه و به دور از چشم مردم. و چون مردم خیلی از جن سخن می‏گفتند و کارهای جنّیان در ذهنشان عجیب و خارق العاده بود، سعد را ترور کردند و از زبان جنیان شعری سرودند و در شهر مدینه، در شب تار خواندند.

نحن قتلنا سید الخزرج سعد بن عبادة و رمیناه بسهمین فلم نخطأ فوآده

ما رئیس قبیله خزرج، سعد بن عباده را کشتیم به قلب او دو تیر نشانه رفتیم و در آن خطا نکردیم .

و در کتابها نیز به عنوان سروده جنیان نقل شده.(10)

این گونه کارها صورت می‏گرفت. برخی افراد با نفوذ را مخفیانه و با انواع حیله، و برخی افراد معمولی را علنی و در پیش چشم مردم می‏کشتند مثلاً خلیفه اول دستور داد که «فجاءة» را در پیش چشم مردم در بقیع به آتش بکشند و چون عکس‏العمل منفی مردم را دید در آخر عمر، اعلام پشیمانی کرد و گفت «وددت انی لم اکن حرقت الفجاءة و اطلقته نجیحاً او قتلته صریحا(11) دوست داشتم که فجائة را آتش نمی‏زدم یا او را رها می‏ساختم و یا می‏کشتم».

این گونه چنگ و دندان نشان دادنها موجب شد که مؤمنان، راه مبارزه را عوض کنند و به فکر چاره دیگری بیفتند. مؤمن که از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‏شود(12)، او که دیگران موجب عبرت و درس آموزی وی می‏شوند(13)، او که در مقابل حوادث چون منافق، چوب خشک نیست تا شکسته شود بلکه چونان شاخه گیاه نرم و مستقیمی است که همراه طوفان‏های سهمگین سر فرود می‏آورد و پس از بر طرف شدن طوفان دوباره، مستقیم و استوار راه خود را ادامه می‏دهد(14) و همو که با چراغ دین و دانش راه صحیح را می‏پیماید. امام حسین(ع) به عنوان یک مؤمن از این حوادث فرا گرفت که باید به گونه‏ای عمل کند که هیچ‏گاه زمینه ترور او فراهم نشود همان گونه که مواظب بود هیچ‏گاه زمینه ارتداد به وی نیز فراهم نگردد و طوری عمل نکند که جاهلان ر ا علیه او بشورانند و علیه او جنگ مذهبی به راه بیندازند.

وصیت نامه حضرت و گواهی او به وحدانیت خدا، رسالت پیامبر اکرم، حقانیت قیامت، صراط و... یک علت آن پیشگیری از بروز هرگونه شبهه بی‏دینی و ارتداد از دامن خود و اهل بیتش بود.

حرکت کردن از راههای اصلی، و به طور علنی از مدینه و انتخاب مکه حرم امن الهی به عنوان اولین اقامت‏گاه، پس از خانه و کاشانه خود، افزون بر سایز فواید که در کتابهای مختلف بیان شده می‏تواند برای جلوگیری از ترور نیز باشد، تا نتوانند مخفیانه و دور از چشم دیگران او را ترور کنند و به جنیان یا حرامیان راهزن نسبت دهند.

بنابراین چون امام حسین (ع) حوادث قبلی اعم از ترور علنی و مخفی، نسبت ارتداد و... را دیده است، در عمل سعی کرده به گونه‏ای رفتار کند که هیچ زمینه‏ای برای هیچ یک از آن رفتارها پیش نیاید. که این مطلب را در فصل بعدی با توضیح بیشتری بررسی خواهیم کرد.

3. محصورسازی در مدینه

از شیوه‏های دیگری که برخی خلفای پس از پیامبر اکرم (ص) به ویژه خلیفه دوم از آن استفاده می‏کرد، محصور ساختن مخالفان دانشمند و بانفوذ در شهر مدینه بود. آنان پیوسته از مطرح شدن فضایل خاندان پیامبر اکرم (ص) و بویژه فضایل حضرت علی(ع) ترس و وحشت داشتند و به همین جهت ابتدا به عنوان صیانت قرآن از تحریف، نشر و کتابت احادیث را ممنوع کردند و این ممنوعیت تا زمان عمر بن‏عبدالعزیز ادامه یافت. آنان حتی روزی را به عنوان روز سوزاندن غیر قرآن اعلام کردند و با تبلیغ فراوان، مردم را به سوزاندن حدیثهای دست نویس خود ترغیب کردند و حتی خود خلیفه، حدیث‏های دست نویس خود را آورد و در پیش چشم دیگران از بین برد.

سپس از مسافرت و تبلیغ حافظان قرآنی که متمایل به خاندان پیامبر اکرم(ص) بودند جلوگیری کردند و آنان را در مدینه نگه داشتند. گاهی به عنوان مشاوران خلیفه و اهل حل و عقد، زمانی به عنوان نیاز عاصمه اسلام به تبلیغ و رشد و... و اگر زمانی مجبور می‏شدند یکی از آنها را به سرزمینی گسیل کنند، افزون بر تأکیدهای عمومی گاهی خود خلیفه، در مراسم بدرقه و تودیع شرکت می‏کرد و باز سفارش می‏نمود که مردم را از قرآن باز نگیرید و به سنت و حدیث مشغول نسازید!

این گونه برخوردها تا زمان معاویه نیز ادامه داشت. برگشتن امام حسن(ع) و امام حسین (ع) به مدینه و نبودن هیچ خبر و حدیثی از آن بزرگواران در طول دو دهه نتیجه همین سیاست بود.

اما این دو امام همام، در این دوره نسبتاً طولانی به تربیت و پرورش فرزندان و خانواده خویش پرداختند، اگر چه آنان ائمه(ع) را درون خانه نیز آزاد نمی‏گذاشتند و تطمیع جعده همسر امام حسن(ع) و تحریک او در جهت سم خورانیدن به حضرت مجتبی (ع) نشان از عمق خفقان بنی‏امیه دارد.

ولی به هر حال وجود افرادی مقاوم در صحرای کربلا و پس از آن و تسلیم دشمن نشدن هیچ یک و سخنان سنجیده و منطقی هر یک، در میدان مبارزه و در طول اسارت، و صبر و تحمل آنان و سکوت و فریاد آنان همه و همه حکایت می‏کند که امام حسن (ع) یک دهه آخر عمرش و امام حسین (ع) دو دهه، یک دهه همراه با برادر و دهه دیگر پس از شهادت برادر، به انسان سازی، پرورش روحی افراد پرداخته است و کاری که اولین رسالت پیامبر اکرم (ص) بود و «و انذر عشیرتک الاقربین؛(15) و خویشان نزدیکت را هشدار ده» را به بهترین نحو انجام داده‏اند .

نمونه‏ای از درسهای روحی که در آن دوره حضرت اباعبدالله (ع) به خانواده خویش و برخی از یاران بسیار نزدیک یاد می‏داده دعای عرفه آن حضرت است که در آن رگ و پوست یکایک شریانها و تمامی ذره ذره جسمش به یگانگی خدا شهادت می‏دهند و خداوند را پیوسته و در هر حال رقیب خود می‏داند و غیر خدا را در مقابل خدا، هیچ می‏انگارد و حب خدا را بزرگترین نصیب انسان از زندگی می‏داند و چنان اوج می‏گیرد که نیکویی‏های خود را در مقابل عظمت پروردگار، بدی قلمداد می‏کند و وجود خود را در مقابل او به هیچ می‏انگارد. (16)

4. شکنجه، آزار، تبعید و قطع حقوق

از شیوه‏های دیگر برخورد برخی حاکمان با مخالفان، شکنجه کردن بود. ابن‏مسعود، ابوذر، عمار و... قربانی این گونه برخوردها بودند و حتی ابن‏مسعود در این راه پهلویش شکست و در حال فقر و ناداری که حقوقش نیز قطع شده بود، در خانه جان داد، اگر چه آخرین لحظات عمرش، عثمان به بالینش آمد و از گذشته به نوعی معذرت خواهی کرد و خواست حقوق قطع شده او را بپردازد ولی ابن‏مسعود از گرفتن آن امتناع نمود و گفت: در وقتی که بدان نیاز داشتم نپرداختی و اکنون دیگر بدان نیازی ندارم. ابوذر علاوه بر ضرب و شتم و قطع حقوق تحمل تبعید به شام و احضار به مدینه و سرانجام تبعید به ربذه را نیز پذیرا شد و در اوج فقر و بی‏کسی در آنجا جان داد.

این شیوه‏ها برای به کار می‏رفت، که زمینه اجتماعی برای خلیفه شدن برایشان نبود آنان که قبلاً برده بودند و به برکت اسلام آزاد گشته بودند و طایفه و عشیره و حامیان نسبی قوی نداشتند تا از آنان حمایت کنند.

در چنین وقتی وظیفه گروه اول، تنها دعوت کردن شکنجه شدگان و تبعید شدگان به صبر بود. البته گاهی مراجعه به خلیفه و مناقشه‏ای بسیار آرام با او و یاری اندک به افراد قطع حقوق شده از کارهایی بود که در آن دوره انجام می‏شد، خلیفه معمولاً تحمل انتقاد تند را نداشت حتی عثمان از اینکه کسانی، ابوذر را برای رفتن به تبعیدگاهش، ربذه بدرقه کنند نیز ناراحت بود و بدرقه جمع چهار نفری حضرت علی(ع)، عقیل، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) از ابوذر، را بر نتافت و به درگیری کشیده شد. و در همه این مواقع هر شخص زیرکی فرا می‏گرفت که با خلیفه و صاحب قدرت، چگونه باید برخورد کرد؟!

5. مسموم‏سازی

مسموم سازی شیوه‏ای بود که در حکومت معاویه شروع شد و اولین بار «مالک» سردار رشید حضرت علی(ع) به عسل مسموم از پای در آمد. این شیوه طرح پیشرفته ترور بود خصوصاً که امکان داشت این طرح به دست افراد خوب، مخلص و ناآگاه، با پشتیبانی افراد خبیث و آگاه انجام شود و به ویژه که بسیار مخفیانه بود و ممکن بود در بین عوام، آن را به دست تقدیر و خواست خدا، نسبت داد و به جای آنکه مستقیماً بخواهند کسی را بکشند تا تبعاتش دامنشان را بگیرد، یا جنیان را قاتل نشان دهند تا کسی قبول نکند، این بار، امکان داشت که از لفظ تقدیر خدا و خواست او و اجابت دعای شامیان در مسجد استفاده کرد و علاوه بر از بین بردن دشمن، معاویه را نیز شخصی مستجاب‏الدعوة قلمداد کرد.

این طرح آن قدر مؤثر و بی‏خطر بود که معاویه تصمیم گرفت، رقیب اصلی خود امام حسن مجتبی(ع) را نیز با همین شیوه، از پای در آورد. فریفتن «جعده» همسر حضرت(ع) برای زهر دادن به حضرت در همین راستا بود.

اما همان گونه که طرحهای قبلی به رسوایی گرایید و بیش از یکی از دو مورد کارایی نداشت، طرح مسموم سازی نیز عقیم ماند و دست معاویه رو شد و امام حسین(ع) نیز در برابر این توطئه هوشیار بود و تا پیدا کردن راه دیگری برای از بین بردن امام(ع) و برداشتن تمامی موانع از سر راه حکومت یزید مرگ معاویه فرا رسید.

6. اتهام از خوارج بودن

یکی دیگر از توطئه‏هایی که از زمان حاکمیت مطلق معاویه شروع شد و تا سالها پس از او نیز وجود داشت و حسابهای شخصی زیادی را با آن تصفیه کردند مارک «خارجی» بودن، بود.

خوارج نطفه‏اشان در جنگ صفین و با قرآن بر سر نیزه کردن معاویه بسته شد. آنان از لشکریان حضرت علی (ع) بودند و با و شجاعت می‏جنگیدند. در گذشته کمتر کسی درصدد انسان سازی نبود زیرا خلفا نه توان آن را داشتند و نه نیاز آن را حس می‏کردند، آنان بیشتر درصدد کشورگشایی یا تحکیم موقعیت خود بودند، حضرت علی(ع) نیز امکاناتی در اختیار نداشت و شعاعهای پرفروغش در مدینه و در جمع محدودی محصور شده بود، پس از به خلافت رسیدنش نیز انواع مشکلات از جمله، دو جنگ جمل و صفین و خرابکاری‏های به جای مانده از سابق، تمام توان و نیروی او را گرفت. از سوی دیگر طبیعت کار فرهنگی و انسان‏سازی، نیازمند زمان طولانی و فراغت بال است. به همین جهت جمع زیادی از لشکریان حضرت ناآگاهان شمشیر زنی بودند که نه صحابه پیامبر اکرم بودند تا از محضر او کسب دانش کرده باشند و نه در دوران خانه نشینی حضرت علی(ع) توانسته بودند از چشمه‏سار علم او استفاده کنند و نه پس از به خلافت رسیدنش. به همین جهت در بحبوحه جنگ، وقتی معاویه قرآنها را بر سر نیزه کرد، دست از جنگ کشیدند و گفتند: «ما با قرآن نمی‏جنگیم» و نتوانستند توطئه بودن این عمل را درک کنند.

آنان نه تنها جنگ نکردند بلکه ادامه جنگیدن حضرت علی (ع) را خلاف شرع دانسته و او را به دست کشیدن از جنگ مجبور ساختند. پس از جریان حکمیت، و توطئه عزل شدن حضرت علی(ع) و بر حکومت ماندن معاویه، خوارج متوجه اشتباه اول خود شدند ولی دستی ناپیدا از ناآگاهی آنان استفاده کرد و توطئه دوم را رقم زد و گفتند چون حضرت علی(ع) حکمیت را پذیرفته، گناهی مرتکب شده و باید توبه کند! و این توطئه جدید شمشیر دو لبی بود که هر دو لب آن متوجه حضرت علی (ع) بود و خوارج از آن غافل بودند و آلت دست دشمن. زیرا اگر حضرت، به حرف آنان عمل می‏کرد، آن دست ناپیدا مطرح می‏ساخت که توبه کردن، اعتراف ضمنی به گناه است و باید در مقابل گناهی که انجام داده محاکمه و محکوم شود و اگر توبه نمی‏کرد - همان گونه که نکرد - به جرم اینکه گناه کرده و بر گناه خود اصرار دارد کافر شمرده می‏شد و مستحق مرگ.

و نه تنها خود حضرت مستحق مرگ بود بلکه هر کسی که حکومت او را قبول داشت یا ذره‏ای محبت علی(ع) را به دل داشت گناهکار بود و سزاوار مرگ. و با همین توجیهات، شکنجه و کشتار دوستان و یاوران حضرت علی(ع) در هر کجا که امکان داشت آغاز شد. و در دل مردم از این گروه چنان ترس و وحشتی ایجاد شد که هر کجا اسم خوارج شنیده می‏شد لرزه بر اندام مردم می‏افتاد. امیرالمؤمنین(ع) اگر چه چشم این فتنه را کور کرد و آنان که به هیچ صراطی مستقیم نبودند از دم تیغ گذراند و پیشگویی‏های رسول اکرم(ص) را به همه نشان داد ولی پس از آن واقعه فرمود:

«لا تقاتلوا الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فأخطأه، کمن طلب الباطل فأدرکه؛(17)

پس از من با خوارج جنگ نکنید زیرا کسی که خواستار حق است اما خطا می‏کند همانند کسی که باطل را طلب می‏کند و به آن می‏رسد، نیست».

و با این جمله نشان داد که دشمن اصلی، معاویه و یاورانش هستند که خواستار باطل هستند و با نقشه‏های شیطانی خود، به آن می‏رسند نه خوارج که خواستار حقند ولی جهالت و ناآگاهی، آنان را به کارهای خلاف می‏کشاند.

و با اینکه حضرت فرمود: «از آنان بیش از ده نقر زنده نمی‏مانند و از شما بیش از ده نفر کشته نمی‏شوند و قتلگاهشان این سوی نهر است»،(18) و دیدند که سخن حضرت علی (ع) در مورد کشته‏ها و محل آن درست درآمد حکومت‏ها از عنوان جنگ با خوارج بیشترین بهره را بردند، بویژه پس از شهادت حضرت علی(ع) و خصوصاً که به دست یکی از خوارج به شهادت رسید ترس عجیبی سراسر جامعه اسلامی را فرا گرفت و حکومت معاویه از این حربه بزرگترین استفاده را کرد و هر گروه مخالفی را به اسم خوارج سرکوب نمود. و برچسب خارجی برای معاویه ارزشی بالاتر از مارک ارتداد برای خلیفه اول و دوم پیدا کرد و اساساً در زمان معاویه تنها مارک مفید برای کشتار و قلع و قمع، برچسب خارجی بود و این اتهام در زمانهای بعدی نیز کاربرد زیادی داشت به حدی که یزید نیز تلاش می‏کرد شهدای کربلا را در کوفه و شهرهای مسیر راه تا شام خارجی جلوه دهد.

نتیجه

تا اینجا راههایی که خلفای حکومت‏ها برای برخورد با مخالفان خود مورد استفاده قرار داده بودند، به طور بسیار فشرده مطرح شد و معلوم گشت که آنان از ترور، شکنجه، اتهام ارتداد، اتهام خارجی بودن، محصورسازی و مسموم‏سازی استفاده کرده‏اند و هرگاه توطئه‏ای کشف شده و حربه‏ای از دستشان افتاده به حربه جدیدی متوسل شده‏اند. هر یک از آنان از تجربه قبلی استفاده کرده و علاوه بر آن راه جدیدی برای برخورد با مخالفان ابداع و اختراع کرده است. ابداع راه جدید، معمولاً معلول این بوده که توطئه سابق کشف شده و افراد خود را در برابر آن به نحوی صیانت کرده‏اند که آن حربه، دیگر مؤثر واقع نشود و نتوان آن اتهام یا جرم را متوجه افراد دانست .

در ضمن طرحها و ابداعهای حاکمان، به طور اجمال چگونگی مقابله با آنها نیز اشاره شد ولی در قسمت بعد در این رابطه توضیحهای بیشتری بیان خواهد شد. ان شاءاللّه‏ادامه دارد.

پی ‏نوشتها:

1. اشاره به حدیث متواتر ومعروفی است که شیعه و سنی با الفاظ و عبارتهای گوناگون نقل کرده‏اند: انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا بعدی ابدا، کتاب الله و عترتی اهل بیتی؛ من در بین شما دو چیز گرانبها وا می‏نهم که اگر به آن دو تمسک جویید، هیچ‏گاه گمراه نمی‏شوید، کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم. (وسائل الشیعه، ج 27، ص 33، روایت 44/33، چاپ آل البیت) و در برخی احادیث آمده «احدهما اکبر من الاخر» یا «احدهما اعظم من الاخر». ر.ک: بحارالانوار، ج1، ص 158 و 369.

2. همان.

3. ر.ک: موسوعه کلمات الامام الحسین، 329.

4. همان.

5.

6. السیرة النبویه، ابن هشام، 3-4، ص 660، تاریخ طبری، 2/456، موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت .

7. ر.ک: همان، همچنین ر.ک: تاریخ طبری، 2/458 و 459.

8. ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 16/211.

9. تاریخ طبری، 2/458.

10. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج17، ص 223، دار الکتب العلمیه، همچنین ر.ک: اسدالغابة 2/443، دارالکتب العلمیة، بیروت.

11. مروج الذهب، 2/303، دارالفکر، بیروت، شرح نهج‏البلاغه ابن ابی‏احدید، 17/222، فجاءة اسمش «ایاس بن عبدالله بن عبد یا لیل»(1) بود. «او نزد ابوبکر آمد و از او تقاضای سلاح کرد تا با مرتدان بجنگد، پس از گرفتن اسلحه به راه‏زنی و غارت اموال مسلمانان و مرتدان پرداخت و هر کسی را که می‏یافت می‏کشت، همانند کاری که خوارج - در زمان حضرت علی (ع) - می‏کردند».(2) ابوبکر «طریفة بن حاجر» را در تعقیب او فرستاد، طریفة و برادرش «معن» همراه «خالد بن ولید» بودند، «فجاءة» نیز با «نجبة» همراه بود، طریفه با نجبة جنگید و نجبة در حال ارتداد کشته شد. سپس طریفه حرکت کرد تا به فجاءه رسید و او را اسیر کرد و نزد ابوبکر فرستاد. ابوبکر نیز او را آتش زد.(3)

1. اسدالغابة، 3/73، ذیل طریفة بن حاجز.

2. شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏احدید، 17/222، ایراد یازدهم به ابوبکر.

3. اسدالغابة، 3/73، ذیل طریفة بن حاجز.

12. لا یلسع المؤمن من جحر مرتین (من لا یحضره الفقیه، 4/378).

13. ان السعید من وعظ بغیره (همان، 4/377 و 402؛ کافی، 8/72 و 81).

14. عن النبی(ص): مثل المؤمن مثل الخامة من الزرع، تکفئها الریاح تصرفها مرة و تعدلها اخری.... و مثل المنافق مثل الأرزة المجذیة التی لا یصیبها شی‏ء حتی یکون انجعافها مرة واحدة (بحار، 68/218، همچنین ر.ک: کافی، 2/257) آنچه در متن آمد، برگرفته و استفاده‏ای از حدیث است نه معنای مستقیم آن.

15. سوره شعراء، آیه 214.

16. ر.ک: کلیات مفاتیح الجنان، دعای عرفه .

17. نهج‏البلاغه، صبحی صالح، خطبه 61.

18. همان، خطبه59.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:3  توسط خادمین اهل بیت | 

نبرد نا برابر

 

آنگاه دو جوان جابری به نامهای، سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبد الله بن سریع که عموزاده و پسران یک مادر بودند گریه کنان پیش امام آمدند.امام به آنها گفت: «برادرزادگان برای چه می‏گریید؟ امیدوارم همچنان نور دیده من باشید.»

گفتند: خداوند ما را فدایت کند.به خدا بر خویشتن نمی‏گرییم.بر تو می‏گرییم که می‏بینیم این چنین تو را محاصره کرده‏اند و یارای دفاع از تو نداریم.امام گفت: برادرزادگان، خداوند، در این پشتیبانی که به جان از من می‏کنید و در عین حال خوشدل هستید بهترین پاداش پرهیزکاران را به شما بدهد.پس آن دو پیش آمدند و گفتند: سلام بر تو ای فرزند پیمبر خدا.حسین ع گفت : بر شما نیز سلام و رحمت و برکات خدا باد.پس آنها به میدان شتافتند و بجنگیدند تا کشته شدند.

دیگر از کسانی که همراه امام جنگید، یکی از خدمتکاران آن حضرت به نام اسلم بود.او غلام ترکی بود که قرآن را بسیار می‏خواند.پس به میدان آمد، و به شدت جنگید، چندان که عده بسیاری از دشمن را به هلاکت رساند، و سرانجام بر اثر هجوم دشمن بر زمین افتاد.حسین ع پیش روی او بیامد و بر او بگریست.غلام چشم بگشود و نگاهش به آن حضرت افتاد و لبخند زد و به دیدار پروردگار خود شتافت.

هر یک از یاران امام حسین ع که می‏خواست به سوی میدان رود نزد آن حضرت می‏آمد و می‏گفت : سلام بر تو ای فرزند پیمبر خدا ص.حضرت آنان را پاسخ می‏داد و می‏گفت: بر شما نیز سلام باد.به زودی ما نیز به شما ملحق خواهیم شد.آنگاه این آیه را تلاوت می‏کرد: (فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) .

بدین ترتیب آخرین نفر از یاران حسین ع به میدان آمد و کشته شد، تا سرانجام از همراهان آن حضرت جز خاندان وی کسی با او باقی نماند.آنها نیز فرزندان علی ع فرزندان جعفر، فرزندان عقیل، فرزندان امام حسن ع و فرزندان خود امام حسین ع بودند.پس به گرد هم جمع شدند و با یکدیگر تودیع کردند و روانه میدان جنگ شدند.به اتفاق تاریخ نویسان تعداد آنها هفده نفر بوده است.هر چند به روایت امام رضا ع تعداد کسانی از خاندان وی که با آن حضرت به شهادت رسیده‏اند هجده نفر ذکر شده است، اما این تعداد ممکن است که مسلم بن عقیل را نیز با آنان ضمیمه کرده باشند و با اینکه شهادت او در روز عاشورا نبوده اما به هر حال جزء کسانی است که در راه آن حضرت به شهادت رسیده است، و چون همه روایاتی را که مورخین در این مورد ذکر کرده‏اند در اینجا بیاوریم و مسلم را نیز جزء آنها قرار دهیم، خواهیم دید که تعداد افراد بنی هاشم که به شهادت رسیده‏اند به سی نفر و یا کمی بیشتر از این تعداد خواهد رسید و ما به زودی فهرست اسامی شهدا را ذکر خواهیم کرد.سراقه باهلی در شعر خود نام شهدا را ذکر کرده اما در مروج الذهب آمده است که: شعر مزبور را مسلم بن قتیبه آزاد شده بنی هاشم سروده است:

عین بکی بعبرة و عویل

و اندبی ان ندبت آل الرسول

تسعة منهم لصلب علی

قد أبیدوا و سبعة لعقیل

و ابن علم النبی عونا اخاهم

لیس فیما ینو بهم بخذول

و سمی النبی غودر فیهم

قد علوه بصارم مسلول

نخستین کسی که از خاندان حسین ع به شهادت رسید، علی اکبر فرزند آن حضرت بود.وی، در آن زمان در زیبایی صورت و سیرت و اخلاق از همه کس والاتر بود، و سنش از هجده و یا نوزده سال بیشتر نبود.برخی نیز گفته‏اند که وی بیست و پنج سال داشت و نخستین شهید از خاندان ابی طالب بود. همین که علی اکبر عازم میدان گردید از پدر بزرگوار خود اجازه نبرد خواست پس امام او را اجازه داد.همین که به سوی میدان شتافت پدر بزرگوارش، با نومیدی نگاهی به آن جوان کرد و در حالی که می‏گریست، دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت: بار الها تو خود گواه باش اکنون جوانی به مبارزه این قوم می‏رود، که در آفرینش و اخلاق و گفتار شبیه‏ترین مردم به پیمبر توست.و هر وقت که ما مشتاق دیدار پیامبر تو می‏شدیم، بر وی نظر می‏کردیم .پس با صدایی رسا این آیه از قرآن کریم را تلاوت کرد: «ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم. (3) »

علی اکبر حمله را آغاز کرد، در حالی که رجز می‏خواند و می‏گفت:

انا علی بن الحسین بن علی

نحن و بیت الله اولی بالنبی

تالله لا یحکم فینا ابن الدعی

اضرب بالسیف أحامی عن أبی

ضرب غلام هاشمی علوی

پس بر شدت حملات خود بر دشمن بیفزود.یک بار از میدان نزد پدر بازگشت و از وی خواست که او را سیراب سازد.امام حسین ع گفت: ای فرزند جنگ را ادامه ده که به زودی و پیش از آنکه آفتاب غروب کند به دست پیمبر خدا ص سیراب می‏گردی.

وی پی‏درپی بر دشمن حمله می‏برد، و مردم کوفه از کشتن او خودداری می‏کردند.همین که گروه بسیاری از دشمن را به هلاکت رساند، مرة بن منقذ عبدی او را بدید و گفت: اگر این جوان بر من بگذرد و چنین کند، گناهان عرب بر من باشد، اگر پدرش را عزادار نکنم.

پس وی همچنان بر آنان حمله می‏کرد.در این اثنا ناگاه مرة بن منقد راه را بر او گرفت و نیزه‏ای به او زد و به روایتی دیگر تیری بر او بینداخت که بر زمین افتاد.در آخرین لحظات حیات گفت: ای پدر، سلام بر تو.این جدم پیامبر خداست که بر تو سلام می‏رساند و می‏گوید: در آمدن نزد ما بشتاب.

در این حال مردم اطرافش را گرفتند و با شمشیر وی را پاره پاره کردند.حسین ع بر بالین او بیامد و گفت: ای فرزندم، خداوند قومی را که تو را از پای درآوردند، بکشد.چه بسیار نسبت به پروردگار و شکستن حرمت پیمبر جسور بودند.بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا.

در این اثنا زینب دختر علی ع با شتاب از خیمه بیرون آمده بود و فریاد می‏زد: ای حبیب من وای فرزند برادرم پس خود را بر پیکر وی انداخت.حسین ع بیامد و دست او را گرفت و سوی خیمه‏گاه برد و رو کرد به جوانان خود و گفت: برادرتان را بردارید.پس جوانان او را برداشتند و در برابر خیمه‏ای که مقابل آن جنگ می‏کردند نهادند.

آنگاه عبد الله بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب به میدان آمد.در مناقب ابن شهر آشوب آمده است که: وی نخستین فرد از خاندان امام حسین ع بود که به میدان کارزار شتافت.مادرش رقیه دختر علی بن ابی طالب ع بود.وی رجز می‏خواند و می‏گفت:

الیوم ألقی مسلما و هو ابی

و فتیة بادوا علی دین النبی

لیسوا بقوم عرفوا بالکذب

لکن خیار و کرام النسب

من هاشم السادات اهل الحسب

پس کارزار کرد و در سه حمله گروهی از افراد دشمن را به هلاکت رساند.در این موقع عمیر بن صبیح صدایی تیری به طرف وی بینداخت و به گفته بعضی نیزه‏ای بر او بزد و او دست خود را سپر پیشانی خود کرد.اما تیر به دست او خورد و آن را سوراخ کرد و به پیشانی فرو رفت و عبد الله نتوانست دست خود را حرکت دهد.پس اسید بن مالک بیامد نیزه بر قلبش بزد و وی را به شهادت رساند.

در این موقع از هر سو دشمن بر حسین و خویشان وی حمله آورد.محمد بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب به مقابله آنان شتافت، وی که مادرش زینب دختر امیر المؤمنین ع بود به شدت بجنگید، چندان که ده نفر را به هلاکت رساند.عامر بن نهشل تمیمی بر وی حمله برد و او را به شهادت رساند.

آنگاه برادرش عون بن عبد الله بن جعفر به مبارزه برخاست.او نیز که مادرش زینب دختر امیر المؤمنین ع بود رجز می‏خواند و می‏گفت:

ان تنکرونی فأنا ابن جعفر

شهید صدق فی الجنان أزهر

یطیر فیها بجناح أخضر

کفی بهذا شرفا فی المحشر

پس به میدان رفت و سخت بجنگید تا آنجا که جمعیت بسیاری را به قتل رساند.و به دست عبد الله بن قطبه طایی به شهادت رسید. (4)

پس از او قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب ع بیامد.وی مادرش از کنیزان بود و هنوز به سن بلوغ نرسیده بود.همین که امام ع نظرش بر فرزند برادر افتاد، بیتاب شد و دست در گردن قاسم درآورد و او را در بر کشید و هر دو به شدت گریستند.پس قاسم از عموی خود اجازه خواست که به میدان کارزار برود، اما امام از اجازه دادن به وی امتناع ورزید پس قاسم دست و پای عموی خود را چندان بوسید تا اجازه گرفت و در حالی که اشک بر صورتش جاری بود به میدان آمد و گفت:

ان تنکرونی فأنا ابن الحسن

سبط النبی المصطفی و المؤتمن

هذا حسین کالاسیر المرتهن

بین أناس لا سقوا صوب المزن

وی با اینکه کودکی خردسال بود سخت بجنگید، چندان که سه تن از آنان را به خاک هلاک افکند .برخی گفته‏اند بیش از سه نفر از دشمن را به قتل رساند.

حمید بن مسلم گوید: پسری سوی ما آمد که چهره‏اش چون پاره ماه بود.شمشیری به دست داشت و پیراهنی به تن و نعلینی به پا داشت که بند یکی از آنها پاره بود و من فراموش نمی‏کنم که بند نعلین چپش بود.عمرو بن سعد بن ثقیل ازدی گفت: به خدا سوگند من به این پسر حمله خواهم کرد.گفتم: سبحان الله از این کار چه می‏خواهی؟ آیا این همه کسان که وی را محاصره کرده‏اند کافی نیست که او را از پای درآورند؟ گفت: به خدا من بر او حمله خواهم کرد.و حمله برد و رو بر نگردانید تا سر او را با شمشیر بزد که پسر به رو بر زمین افتاد و گفت : ای عموجان.حسین ع چنان در خشم و غضب فرو رفت که هرگز تا آن روز کسی وی را بدین حال ندیده بود.پس همانند پرنده‏ای شکاری برجست و با شتاب بر سپاه دشمن حمله برد و شمشیری بر عمرو بن سعد بن ثقیل فرود آورد که وی دست خود را سپر شمشیر قرار داد که از زیر مرفق قطع شد و چنان فریادی زد که لشگریان شنیدند.آنگاه حسین ع از او دور شد.سواران کوفه هجوم آوردند که عمرو بن سعد را از دست امام رهایی دهند.اسبان رو به عمرو بن سعد آوردند و بدنش را لگدکوب کردند تا جان داد.

وقتی غبار برفت، حسین ع را دیدم که بر سر آن پسر ایستاده بود و پسر با دو پای خویش زمین را می‏خراشید و حسین ع می‏گفت: از رحمت خدا دور باشند آنها که تو را کشتند.به روز رستاخیز جد تو و پدرت از جمله دشمنان آنها خواهند بود.

آنگاه گفت: به خدا برای عمویت گران است که او را بخوانی اما جوابت ندهد یا پاسخت دهد اما به تو سودی ندهد.به خدا سوگند، دشمنش بسیار و یاورش اندک است.پس وی را برداشت و سینه به سینه وی نهاد.و دو پای پسر را دیدم که روی زمین می‏کشید، سپس وی را بیاورد و با پسرش علی اکبر و دیگر کشته‏های خاندانش که اطراف وی بودند به یک جا نهاد.

گوید: من پرسیدم، این پسر که بود؟ گفتند، وی قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب ع بود.

در این موقع حسین ع با صدایی رسا گفت: ای عموزادگان شکیبا باشید و ای اهل بیت من صبر داشته باشید.به خدا سوگند که از پس امروز هرگز خواری نخواهید دید.آنگاه برادران حسین ع پیش آمدند و در راه جانبازی و یاری امام به سوی مرگ شتافتند.پس در میان برادران آن حضرت نخستین کس که به نبرد برخاست ابو بکر بن علی بود، که به نام عبید الله خوانده می‏شد .و مادرش لیلی دختر مسعود از قبیله بنی نهشل بود.سپس به سوی میدان شتافت در حالی که رجز می‏خواند و می‏گفت:

شیخی علی ذو الفخار الاطول

من هاشم الصدق الکریم المفضل

هذا حسین ابن النبی المرسل

عنه نحامی بالحسام المصقل

تفدیه نفسی من اخ مبجل

وی همچنان بجنگید تا آنگاه که به دست زحر بن بدر نخعی به شهادت رسید.در این اثنا برادر دیگر امام، عمر بن علی پیش آمد و بر زحر بن بدر قاتل برادرش حمله برد.و او را از پای درآورد.مردم کوفه بر وی هجوم آوردند و از هر سو بر وی شمشیر زدند، در حالی که می‏گفت :

خلوا عداة الله خلوا عن عمر

خلوا عن اللیث الهصور المکفهر

یضربکم بسیفه و لا یفر

و لیس فیها کالجبان المنحجر

پس به شدت بجنگید تا به شهادت رسید.

همین که عباس بن علی مشاهده کرد که کشتگان خاندان حسین ع بسیار شده‏اند نزد برادران خود آمد.آنان عبارت بودند: از عبد الله که بیست و پنج سال از سنش می‏گذشت.جعفر که نوزده ساله بود و عثمان که بیست و یک ساله بود.مادر آنها ام البنین دختر خالد بن حرام کلابیه و نامش فاطمه بود، پس رو کرد به برادران مادری خود و گفت: ای فرزندان مادرم، پیش روید، تا من ببینم شما را که برای خدا و پیمبرش خیر خواهی کردید زیرا که شما فرزندی ندارید .پس پیش رفتند و به شدت جنگیدند تا به شهادت رسیدند.

آنگاه عباس بن علی برادر آنها به میدان کارزار شتافت.وی که از دیگر برادران خود بزرگتر بود، کنیه‏اش ابو الفضل، و القابش سقا و قمر بنی هاشم و خود پرچمدار امام حسین ع بود .وی سیمایی زیبا و قامتی چندان بلند داشت که چون بر اسب می‏نشست پایش بر زمین می‏کشید .برخی از راویان گفته‏اند: که عباس به منظور آوردن آب از اطراف خیمه‏ها به راه افتاد .پس حمله را آغاز کرد در حالی که می‏گفت:

لا ارهب الموت اذا الموت رقا

حتی اواری فی المصالیت لقا

نفسی لسبط المصطفی الطهر وقا

انی انا العباس اغدو بالسقا

و لا اخاف الشر یوم الملتقی

وی همچنان بر دشمن حمله برد تا آنان را تار و مار ساخت، در این هنگام زید بن ورقاء بر دست راست وی شمشیر بزد و آن را از بدن جدا ساخت، پس شمشیر را بر دست چپ گرفت و بر دشمن حمله برد و رجز خواند و گفت:

و الله ان قطعتم یمینی

انی احامی دائما عن دینی

و عن امام صادق الیقین

نجل النبی الطاهر الامین

حکیم بن طفیل دست چپ عباس را بزد و آن را بینداخت.آنگاه اشعاری به این شرح می‏خواند :

یا نفس لا تخشی من الکفار

و ابشری برحمة الجبار

مع النبی السید المختار

قد قطعوا ببغیهم یساری

فاصلهم یا رب حر النار

سپس با ضربه‏ای که یکی دیگر از دشمنان بر او وارد ساخت به شهادت رسید.روایات دیگری در چگونگی کشته شدن عباس بن علی آمده است، بدین ترتیب که: وقتی تشنگی بر امام شدت یافت بر مرکب خود نشست و به سوی فرات براه افتاد و برادرش نیز همراه وی نبود.پس سواران لشگر ابن سعد راه را بر او گرفتند.و عباس را محاصره کردند.و به وی حمله‏ور شدند، آنگاه خود به تنهایی با آنان بجنگید تا کشته شد و کشته شدن وی بدین ترتیب بود که زید بن ورقاء حنفی و حکیم بن طفیل سنیسی پس از آنکه زخمهای شدیدی برداشته و نیروی حرکت از وی سلب شده بود او را از پای درآوردند.پس حسین ع در قتل او سخت گریست و اشک از دیدگانش سرازیر شد، و چه نیکو گفته است شاعری که در مدح او آورده است:

احق الناس ان یبکی علیه

فتی ابکی الحسین بکر بلاء

اخوه و ابن والده علی

ابو الفضل المضرج بالدماء

و من واساه لا یثنیه شی‏ء

و جادله علی عطش بماء

آنگاه حسین ع به سوی قوم آمد.مبارز می‏طلبید و همچنان می‏جنگید و هر کس که به مقابله وی می‏آمد، بی‏درنگ او را به خاک هلاک می‏افکند، چندان که جمعیت بسیاری از لشگریان کوفه را بکشت.پس بر جناح راست سپاه کوفه حمله برد در حالی که می‏گفت:

القتل اولی من رکوب العار

و العار اولی من دخول النار

و الله من هذا و هذا جاری

و چون بر جناح چپ می‏تاخت می‏گفت:

انا الحسین بن علی

آلیت ان لا انثنی

احمی عیالات ابی

امضی علی دین النبی

در این هنگام پسری از خاندان امام از خیمه‏ها بیرون آمد.نامش محمد بن ابی سعید بن عقیل بود.دو مروارید در گوش داشت که وقتی به یک سو می‏نگریست در حرکت بود، و چوبی به دست داشت.وحشت زده بود و به راست و چپ می‏نگریست.در این موقع ناگهان هانی بن ثبیت حضرمی بیامد و بر وی حمله برد و با شمشیر او را بزد و از پای درآورد.همین که مادرش شهربانویه وی را بدین حال دید چندان در غم و اندوه شد که گویی از هوش برفت.

حسین ع در این موقع ندا سر داد: آیا کسی هست که از حرم پیمبر خدا دفاع کند؟ آیا هیچ یکتا پرستی یافت می‏شود که درباره ما ترس از خدا داشته باشد؟ زنها با شنیدن این سخنان گریه و زاری سردادند.پس حسین ع به خیمه‏گاه آمد و به زینب گفت: فرزند کوچک مرا بیاور تا با او وداع کنم.زینب کودک وی را که نامش عبد الله و مادرش رباب دختر امرئی القیس بود، نزد حسین آورد.آن حضرت وی را در آغوش گرفت.همین که خواست وی را ببوسد، ناگاه حرملة بن کاهل اسدی وی را هدف تیر قرار داد، که تیر در حلق کودک جای گرفت و در همان دم جان سپرد.

حسین ع به زینب گفت: این کودک را بگیر.آنگاه دست خود را زیر گلوی او گرفت و چون دستش از خون پر شد به سوی آسمان پاشید و گفت: این مصائب بر من آسان است، زیرا در راه خداست و خدای می‏بیند.پس وی را بیاورد و در کنار شهیدان دیگر اهل بیت خود نهاد.

در روایت دیگری آمده است که حسین ع با نیام شمشیر خویش گودی در زمین کند و آن کودک را که به خون خویش آغشته بود دفن کرد.

حسین ع تشنه بود، و تشنگی وی سخت شد.نزدیک آمد که آب بنوشد.حصین بن تمیم تیری سوی وی انداخت، که به دهان شریف آن حضرت خورد.خون از دهان خویش می‏گرفت و به هوا می‏افکند.پس قوم از هر سو بر او حمله و اردوگاه وی را محاصره کردند.وقتی که تشنگی بر وی سخت شد بر مرکب خویش نشست و به سوی فرات روان گردید.سپس سواران پیش آمدند و راه را بر او بستند .یکی از بنی ابان بن دارم گفت: وای بر شما میان وی و فرات حایل شوید که نتوانند به آب دست یابند.پس میان حسین و فرات حایل شدند.حسین ع گفت: «بار الها تشنه‏اش بدار.»

به روایت دیگری، گفت: خدایا او را تشنه بمیران و از آمرزش خود وی را محروم ساز.پس مرد دارمی که در خشم فرو رفته بود تیری بینداخت و آن را در زیر چانه شریف آن حضرت جای داد .حسین ع تیر را بیرون کشید و دو دست خود را بگشود که از خون پر شد و به سوی آسمان پاشید .آنگاه حمد خدا و ثنای او کرد.سپس گفت: بارالها از رفتاری که با پسر دختر پیمبرت می‏کنند شکایت به تو می‏آورم.

حسین ع به جای خویش بازگشت تشنگی بر وی سخت شده بود.شمر بن ذی الجوشن با گروهی از همراهان خویش پیش آمدند و آن حضرت را محاصره کردند.پس مردی از آنان که نامش مالک بن نسر کندی بود با سرعت خود را به وی نزدیک ساخت و در حالی که به حسین ع دشنام می‏داد شمشیر بر سر مبارک آن حضرت بزد.کلاه آن حضرت شکافت و شمشیر بر سر مقدسش رسید و خون جاری شد، چندان که آن کلاه از خون پر گشت.سپس آن کلاه را به یک سو انداخت پارچه‏ای خواست و سر را ببست و کلاه دیگری خواست و بر سر نهاد و عمامه‏ای بر آن بست.مالک بن یسر کندی آن کلاه پر خون را که از خز بود برگرفت و پس از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست آن را از آلایش خون بشوید.همسرش که از این امر آگاه شد رو کرد به او و گفت: لباس فرزند پیمبر خدا را برگرفته و به خانه من آورده‏ای.از این خانه بیرون بر.

شمر بن ذی الجوشن با همراهان خود به مواضع خویش بازگشتند.پس اندکی درنگ کردند.سپس بار دیگر به سوی حسین ع روی آوردند.آن حضرت نیز به شدت بر آنان حمله برد.آنان نیز به مقابله برخاستند، و اطراف او را گرفتند.در این اثنا عبد الله بن حسن بن علی ع که کودکی نابالغ بود از پیش زنان بیرون آمد و خود را کنار حسین ع رسانید.خواهرش زینب دختر علی ع او را بگرفت که نگاهش بدارد.حسین ع گفت: «خواهرم نگاهش بدار.» اما کودک نپذیرفت و به شدت امتناع ورزید و به سرعت سوی عموی خود آمد و پهلوی وی ایستاد و گفت: به خدا از عمویم جدا نخواهم شد.

در این هنگام ابجر بن کعب شمشیری به حسین ع فرود آورد.کودک گفت: ای پسر زن ناپاک، عموی مرا می‏کشی؟ پس ابجر آن کودک را با شمشیر بزد.کودک دست را سپر کرد و آن شمشیر دست او را جدا ساخت.که تنها به پوست بند بود.کودک فریاد زد، ای عموجان، حسین ع او را گرفت و به سینه چسبانید و گفت: فرزند برادر، بر این حادثه که بر تو رخ داده شکیبایی کن و آن را ذخیره خیر ساز که خدا تو را پیش پدران شایسته‏ات می‏برد.پیش رسول خدا ص و علی و حمزه و جعفر و حسن که خداوند بر همه آنها درود فرستد.پس حرمله تیری به جانب آن کودک رها ساخت و در حالی که در دست عموی خویش بود وی را شهید کرد.

همین که امام با سه چهار کس از یاران خود و به روایت دیگر با سه نفر از خاندان خویش بماند، گفت: جامه‏ای برای من بیاورید که کسی بر آن طمع نکند تا در زیر جامه‏هایم بپوشم، که چون کشته شوم و جامه‏هایم را درآورند، آن را بیرون نکنند.پس جامه‏ای کهنه برایش حاضر کردند.اما از پوشیدن آن خودداری کرد و گفت: این جامه مذلت است که پوشیدن آن شایسته من نیست.به روایت دیگر گفت: این لباس اهل ذمه است.پس لباس مندرسی آوردند و آن را خود پاره کرد و در زیر جامه‏های خود پوشید.در روایت دیگری آمده است که: لباس بزرگتری آوردند و آن را پوشید و چون شهید شد آن جامه را نیز از تن شریفش درآوردند و وی را برهنه واگذاشتند .برخی از تاریخ نویسان نوشته‏اند جامه زیری خواست که یمنی و خوش بافت و شفاف بود.پس آن را پاره کرد که پس از شهادت از تن او درنیاورند.اما همین که به شهادت رسید ابجر بن کعب بیامد و آن را درآورد و آن بزرگوار را برهنه واگذاشت.حسین ع به طرف قوم حرکت کرده بود و از خود دفاع می‏کرد، و آن سه تن که با وی بودند، نیز از آن جناب دفاع می‏کردند، چندان که آن سه نفر نیز شهید شدند، و آن حضرت تنها ماند و زخمهای گران که بر سر و بدنش وارد آمده بود وی را سنگین کرده بود.با این وصف بر آنان شمشیر می‏زد.پس دشمن از راست و چپ به وی حمله بردند و او ابتدا به جناح راست دشمن و سپس به جناح چپ آنان حمله برد، تا پراکنده شدند.

در روایتی آمده است: به خدا هرگز مغلوبی را ندیده بودم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و چون آن بزرگوار چنان قوی‏دل و نیرومند و آرام خاطر و بر پیشروی از او دلیرتر باشد.به خدا پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدم.چون پیادگان بر او حمله می‏بردند با شمشیر بر آنان حمله می‏برد و آنان از راست و چپش می‏گریختند، چنانچه گوسفندان از برابر گرگی فرار کنند.حسین ع با شجاعت و دلیری به صفوف دشمن می‏تاخت و هر چند که تعداد سپاهیان کوفه به سی هزار نفر می‏رسید، با این حال وی با حملات پی در پی خود آنان را همچون ملخهایی که در هوا پراکنده شوند تار و مار می‏ساخت.آنگاه به جایگاه خویش بازمی‏گشت و می‏گفت: «لا حول و لا قوة الا بالله...» شمر بن ذی الجوشن که صحنه را چنین دید سواران را پیش خواند و آنان در پشت مردان پیاده قرار گرفتند.آنگاه تیر اندازان را بگفت که وی را تیرباران کنند.پس از هر سو تیرها را به سوی او رها ساختند چندان که بدن شریفش همانند خارپشت از آن تیرها نمایان گردید.پس امام از جنگ با آنان باز ایستاد، و مردم در برابرش صف کشیدند.سپس شمر با گروهی از همراهان خویش میان امام و خیمه‏گاه حایل شدند.پس حسین ع با صدایی رسا گفت: ای پیروان آل سفیان، اگر دین ندارید و از روز معاد نمی‏ترسید، در کار دنیای خویش آزاده باشید.نژاد خود را در نظر گیرید.مگر نه این است که خود را از عرب می‏دانید.شمر بانگ زد: ای پسر فاطمه چه می‏گویی؟ حسین ع گفت: من با شما می‏جنگم و شما با من.زنها که گناهی ندارند، تا آنگاه که من زنده هستم، از هجوم سرکشها و نادانان و افراد ستمکار به حرم من مانع گردید.شمر گفت: این مطلب را پذیرفتم .آنگاه فریاد زد، کاری به حرم او نداشته باشید.به سراغ خودش بروید.وی جوانمردی بزرگ است .پس قوم آماده جنگ شدند.شمر لشگریان را بر حسین بشورانید.حسین ع نیز بر آنان حمله برد، و آنان را عقب راند.در آن موقع حسین ع شربت آبی می‏طلبید، اما نمی‏یافت و هر بار که می‏خواست با اسب به سوی فرات روان شود، سیل جمعیت بر وی حمله می‏بردند و از ورود وی به فرات جلوگیری می‏کردند.در حالی که زخمها بر پیکر آن حضرت سنگینی می‏کرد و تیرها چون خارپشت بر بدنش نمایان بود، صالح بن وهب مزنی با نیزه بر وی حمله برد و آن در پای حضرت فرو رفت و از اسب به روی زمین افتاد.گونه راست را بر خاک نهاد.سپس برخاست.در این حال بود که زینب خواهر امام از خیمه بیرون آمد در حالی که ندا در داد: ای وای، برادرم، سرورم .پس به سوی عمر پسر سعد شتافت و گفت: ابو عبد الله را می‏کشند و تو نگاه می‏کنی؟ عمر گریست و اشکهایش برد و گونه و ریشش روان شد.پس روی از زینب بگردانید.زینب به سوی لشگر رو کرده فریاد زد: وای بر شما مگر در میان شما یک نفر مسلمان نیست؟ هیچ یک از آنان وی را پاسخ نگفتند.آنگاه حسین ع پیاده می‏جنگید.چون یکه سواری شجاع و دلیر از تیر دوری می‏جست.جای حمله را می‏یافت و به سواران حمله می‏برد، در حالی که می‏گفت: «آیا برای کشتن من گرد آمده‏اید؟ به خدا پس از من از بندگان خدا کسی را نخواهید کشت که خدای از کشتن وی بیش از کشتن من بر شما غضب آرد.امیدوارم خداوند ناجوانمردی شما را مایه حرمت من گرداند، و آنگونه که خود ندانید، انتقام مرا از شما بگیرد.به خدا چنانچه مرا بکشید خداوند شما را به جان هم اندازد.خونهایتان را بریزد و به این اکتفا نکند، و بدون شک عذاب دردناک شما را دو برابر سازد.»

پس امام همچنان بجنگید.چندان که هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد و همین که ضعف بر او غلبه کرد، لحظه‏ای ایستاد که استراحت کند.در این حال بود که ناگاه سنگی بر پیشانی وی اصابت کرد.پیراهن خود را گرفت که خون از پیشانیش پاک کند.سپس در همین اثنا تیر سه شعبه زهر آلودی بیامد و در قلب آن حضرت فرو رفت.پس گفت: بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله ص.آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا تو می‏دانی که این لشگر، کسی را می‏کشند که جز او پسر دختر پیمبری در روی زمین نیست.پس از آن تیر را از پشت سر بیرون کشید و خون مانند ناودان جاری گردید و از اثر آن نیروی جنگ از او سلب شد و ایستاد.پس مدتی دراز هم‏چنان بایستاد، و هر کس می‏خواست به وی نزدیک شود، بی‏درنگ بازمی‏گشت و از او دور می‏شد.زیرا نمی‏خواست که نزد خدا خون حسین ع را به گردن بگیرد.آنگاه شمر به سواره‏ها و پیاده‏ها بانگ زد: وای بر شما، منتظر چه هستید.مادرهایتان عزادارتان شود .بکشید او را.پس از هر سو به وی حمله بردند.زرعة بن شریک ضربتی بر دست چپ حسین وارد آورد .آن حضرت نیز شمشیری بر او زد که از پای درآمد.یکی دیگر نیز ضربتی به شانه مقدسش زد که به صورت روی زمین قرار گرفت.خستگی و رنج بر وی چیره شده بود.همین که می‏خواست برخیزد، از شدت ضعف بر زمین می‏افتاد.در این حال سنان بن انس نخعی نیزه‏ای بر گلوی حسین ع زد و باز بیرون آورد و در استخوانهای سینه او فرو برد.سپس تیری به سوی حسین ع انداخت، که بر گلوی او وارد آمد.از اثر آن تیر بر زمین افتاد.پس برخاست و نشست و تیر را از گلوی خویش بیرون آورد و هر دو دست خود را زیر خونها می‏گرفت و چون پر می‏شد بر سر و محاسنش می‏مالید و می‏گفت: این چنین به دیدار خداوند می‏روم که به خون خود خضاب کرده‏ام و حق مرا غصب کرده‏اند.

پی‏نوشتها:

1ـ از روایات چنین برمی‏آید که پیش از حر عده دیگری نیز شهید شده‏اند، تاریخ ابن اثیر نیز این امر را تأیید کرده است، اما برخی از تاریخ‏نویسان گویند: در میان قهرمانان مبارزه، حر نخستین شهید بوده و بعضی دیگر نیز وی را نخستین شهید دانسته‏اند و چنانکه از ارشاد شیخ مفید برمی‏آید: غیر از مسلم بن عوسجه حر نخستین کسی بوده که در رکاب امام حسین ع شهید شده است.مؤلف.

2ـ سوره احزاب آیه 22

3ـ سوره آل عمران آیه 23ـ 24

4ـ در تاریخ طبری چنین آمده است که بر عکس آنچه را که در اینجا ذکر کردیم قاتل نامبرده عامر بن نهشل بوده و عبد الله بن قطبه قاتل برادرش بوده است. (مؤلف)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:59  توسط خادمین اهل بیت | 

نبرد نا برابر

در این هنگام یسار، آزاد شده زیاد و سالم آزاد شده عبید الله بن زیاد به میدان آمدند و گفتند: هماوردی هست که سوی ما آید؟ پس عبد الله بن عمیر بن جناب کلبی برخاست و از امام اجازه خواست که با آنان نبرد کند.او مردی بلند قامت بود و بازوانی ستبر داشت.حسین ع نگاهی به وی افکند و گفت: گمان دارم که کشنده همگنان اوست.پس وی را اجازه داد.وی شبانه از کوفه حرکت کرده بود و همسرش، ام وهب، نیز با او بود، و خود را به امام رساند.وی همین که دریافت که سپاهیان بسیاری در نخیله برای نبرد با حسین ع آماده می‏شوند گفت: به خدا من بسیار علاقه داشتم با مشرکان پیکار کنم.اینک ثواب جنگ با اینان که به جنگ پسر دختر پیمبرشان می‏روند به نزد خدای بیشتر از ثواب نبرد با مشرکان است.پس به نزد همسر خویش رفت و آنچه را شنیده بود با وی بگفت.همسرش گفت: کار ثواب می‏کنی.هر چه زودتر برو.مرا نیز همراه خویش ببر.عبد الله بن عمیر بر یسار، حمله شدیدی برد و با شمشیر خویش او را بزد، تا او را به خاک افکند.وی نخستین کسی بود که از سپاه ابن سعد به قتل رسید.

در آن حال که عبد الله سرگرم زدن او بود.سالم آزاد شده عبید الله بر وی حمله برد.یاران حسین فریاد زدند، برده سوی تو آمد.اما عبد الله اعتنایی نکرد.تا نزدیک شد.همین که خواست شمشیری بر عبد الله بزند، وی دست چپ خویش را جلو آن برد و در نتیجه انگشتان دست چپش بیفتاد.اما بدان زخم اعتنایی نکرد.و با شمشیر خود چندان ضربتش زد که به هلاکت رسید.عبد الله که هر دو را کشته بود بیامد و در حالی که رجز می‏خواند گفت:

حسبی بیتی فی علیم حسبی

انی مرؤ ذو مرة و عصب

و لست بالخوار عند النکب

انی زعیم لک ام وهب

بالطعن فیهم صادقا و الضرب

ضرب غلام مؤمن بالرب

در این اثنا ام وهب چوب بزرگی که خیمه‏اش را بدان بسته بود بر دست گرفت و نزد شوهر آمد و به وی گفت: پدر و مادرم به فدایت! از پاکان، از خاندان محمد دفاع کن.عبد الله نزد وی آمد که او را پیش زنان ببرد.اما همسرش که جامه وی را گرفته بود، می‏کشید و می‏گفت، تو را رها نخواهم کرد.باید من هم با تو بمیرم.در این هنگام حسین ع نداد داد و گفت: خداوند شما خاندان را پاداش نیک دهد.ای زن خدا تو را رحمت آرد.پیش زنان بازگرد.و با آنها بنشین که بر زنان پیکار نیست.ام وهب پذیرفت و پیش زنان بازگشت.

سپس عبد الله به میدان کارزار رفت و همچنان به نبرد پرداخت تا دو نفر دیگر از افراد دشمن را بکشت، و سرانجام به دست هانی بن ثبیت حضرمی و بکیر بن حی تمیمی به شهادت رسید .همسرش ام وهب بر جسدش حاضر شد و در حالی که خاک از چهره‏اش پاک می‏کرد گفت: بهشت بر تو گوارا باد، شمر که وی را بدین حال مشاهده کرد به غلام خود که رستم نام داشت دستور داد وی را از پای درآورد.او نیز با چوب بر سر ام وهب زد و بدین ترتیب این زن نیز در کنار همسرش به شهادت رسید.

پس از این دو نفر، عمر بن خالد صیداوی که از یاران حسین ع بود پیش آمد و خود را آماده رفتن به میدان کارزار ساخت.پس امام به وی گفت: به سوی میدان حرکت کن که ما نیز بزودی به تو خواهیم پیوست.عمر بن خالد که سعد غلام آزاد شده او نیز همراهش بود و جبار بن حارث سلمانی و مجمع بن عبید الله عایذی بر سپاه دشمن حمله بردند و صفوف آنان را در هم شکستند .لشگر ابن سعد آنان را محاصره کرد چندان که ارتباط آنها با امام قطع شد.پس عباس بن علی ع با یک حمله ناگهانی آنان را از میان انبوه دشمن رها ساخت.هر چند که این چهار تن به شدت مجروح شده بودند، با این وصف باز هم یک بار دیگر حمله را آغاز کردند و به نبرد ادامه دادند، و بسیاری از یاران ابن سعد را به هلاکت رساندند، و خود نیز به شهادت رسیدند.

عمرو بن حجاج با گروه بسیاری از لشگریان کوفه که با وی بودند بر جناح راست یاران حسین ع حمله آورد.همین که به یاران حسین ع نزدیک شدند زانو بر زمین نهادند و نیزه‏های خود را به سوی ایشان گرفتند.اسبان لشگر عمرو که چنین دیدند پیش نرفتند و چون خواستند بازگردند، یاران حسین ع بی‏درنگ آنان را تیر باران کردند.گروهی از سپاه دشمن را بر زمین افکندند و گروهی را نیز زخمی ساختند.مردی از افراد بنی تمیم به نام عبد الله بن حوزه از سپاه ابن سعد بیامد و در برابر حسین بایستاد و گفت: ای حسین با خبر باش که سوی آتش می‏روی .حسین ع گفت: هرگز، من به سوی پروردگار مهربان و توبه پذیر و در خور اطاعت می‏روم.پس حسین دست به دعا برداشت و گفت: خدایا او را به جهنم ببر.دیری نپایید که اسبش سرکشی آغاز کرد و او را به طرف جویی برد که در آن افتاد و پای چپش در رکاب و پای راست او بیرون ماند.در این اثنا مسلم بن عوسجه پیش آمد و پای راستش را با شمشیر بزد و اسب به همان حال می‏دوید و سرش را به سنگها و تنه درختها می‏زد، تا جان داد و خداوند بی‏درنگ او را به آتش دوزخ فرستاد.

مسروق بن وایل حضرمی که جزء سوارانی بود که همراه ابن سعد به میدان نبرد آمده بود، می‏گوید : من با خودم می‏گفتم چه خوب بود به سر امام حسین دست می‏یافتم و به سبب آن به نزد ابن زیاد منزلتی پیدا می‏کردم.اما همین که مسروق آنچه را که در اثر دعای امام حسین ع بر سر ابن حوزه آمد مشاهده کرد، از میدان بازگشت و سپاه را پشت سر نهاد.و گفت: از این خاندان چیزی دیدم که هرگز با آنها جنگ نخواهم کرد.

پس از این جریان جنگ درگیر شد.بریر بن خضیر همدانی، مردی زاهد و عابد و در قرائت قرآن بر همه قاریان اهل زمان خود برتری داشت چنان که او را سید القراء می‏گفتند، خود می‏گفت :

انا بریر و ابی خضیر

لا خیر فیمن لیس فیه خیر

گویند یزید بن معقل با وی درگیر شد.پس حضیر بدو گفت: می‏خواهی با همدیگر دعا کنیم و از خدا بخواهیم که دروغگو را لعنت کند و خطا کار را بکشد. بدین ترتیب دست به سوی خدا برداشتند.سپس به مقابله یکدیگر شتافتند و هر یک ضربتی به دیگری زدند.یزید بن معقل ضربتی سبک به بریر بن حضیر زد، که زیانی به او نرسید.بریر ضربتی کوبنده به او زد که زره، سر را شکافت و به مغز او رسید و از پای درآمد.در این هنگام کعب بن جابر ازدی به بریر حمله برد و به وی ضربت زد تا او را بر زمین انداخت و سرنیزه را به پشت او فرو برد.آنگاه پیش رفت و چندان با شمشیر او را بزد تا از دنیا برفت.خداوند از او خوشنود گردد.در بعضی از روایات آمده است که بریر تعداد سی تن از سپاه دشمن را بکشت.

همین که کعب بن جابر قاتل بریر از میدان نبرد بازگشت و به خانه رفت همسرش وی را به باد انتقاد گرفت و گفت: تو به دشمنان پسر فاطمه کمک کردی و بریر را که سرور قاریان بود کشتی .من هرگز با تو یک کلمه سخن نخواهم گفت.

آنگاه وهب بن حباب کلبی که از یاران حسین ع بود پای به میدان نهاد.مادر و همسرش با وی بودند.پس مادرش به وی گفت، بپا خیز و برای نبرد خود را آماده ساز.و پسر دختر پیامبر خدا ص را یاری و حمایت کن.وهب گفت: من به میدان خواهم رفت و هرگز در این امر کوتاهی نخواهم کرد.سپس به سوی میدان کارزار به راه افتاد در حالی که رجز می‏خواند و می‏گفت :

سوف ترونی و ترون ضربی

و حملتی و صولتی فی الحرب

ادرک ثاری بعد ثار صحبی

و ادفع الکرب امام الکرب

لیس جهادی فی الوغی باللعب

بدین ترتیب حمله را آغاز کرد و چندان بجنگید که گروه بسیاری را به قتل رسانید.همین که از میدان بازگشت به نزد مادر و همسر شتافت و از مادر پرسید: آیا از من راضی شدی؟ مادرش گفت: راضی نشوم تا آنکه در پیش روی امام حسین ع کشته شوی.همسرش گفت: تو را به خدا سوگند می‏دهم که مرا تنها مگذار و به مصیبت خود مبتلا مساز.مادر به وی گفت: ای فرزند به سخن همسر اعتنا مکن و به میدان بازگرد و در یاری فرزند دختر پیامبر به نبرد ادامه بده تا از شفاعت جدش در روز قیامت برخوردار شوی، پس وهب به میدان کارزار بازگشت و همچنان به نبرد پرداخت تا آنگاه که دو دستش را قطع کردند و بدین ترتیب به شهادت رسید.خداوند از او خوشنود گردد.

در این اثنا حر پیش آمد، و به حسین ع گفت: شما می‏دانید که من نخستین کسی بودم که به مقابله با شما برخاستم اینک اجازه می‏خواهم که نخستین کشته در راه شما باشم. (1) باشد که در قیامت در ردیف کسانی که به دیدار جد بزرگوارت محمد ص نایل خواهند شد قرار گیرم.پس به لشگر عمر بن سعد حمله برد، در حالی که ابتدا شعری از عنتره می‏خواند:

ما زلت ارمیهم بغرة وجهه

و لبانه حتی تسربل بالدم

سپس به خواندن رجز پرداخت و نبرد شدیدی را آغاز کرد و بر سپاه دشمن می‏تاخت و می‏گفت :

انی انا الحر و مأوی الضیف

اضرب فی اعراضکم بالسیف

عن خیر من حل بأرض الخیف

اضربکم و لا اری من حیف

انی انا الحر و نجل الحر

اشجع من ذی لبد هزبر

و لست بالجبان عند الکر

لکننی الوقاف عند الفر

بدین ترتیب با شمشیر خویش بر دشمن حمله برد، چندان که بیش از چهل نفر از آنان را بکشت .زهیر بن قین نیز به همراه حر بر دشمن می‏تاخت و همین که یکی از آنها در محاصره دشمن قرار می‏گرفت، دیگری بر آنان حمله می‏برد تا هم‏رزم خود را از چنگ دشمن رها می‏ساخت، و این امر تا مدتی ادامه داشت.سرانجام پیادگان قوم از هر سو بر او تاختند و وی را از پا درآوردند: اما یاران حسین ع بدن او را که اندک رمقی داشت برداشتند و از میدان کارزار دور ساختند و پیش روی امام نهادند.حسین ع در حالی که خاک از صورتش پاک می‏کرد می‏گفت : همچنان که مادرت تو را نام داد، حری.

آنگاه نافع بن هلال که از یاران حسین ع بود به میدان آمد و در حالی که به شدت بر دشمن هجوم می‏برد و پیکار می‏کرد چنین گفت:

انا ابن هلال الجملی

انا علی دین علی

و دینه دین النبی

پس مردی به نام مزاحم پسر حریث جهت مقابله با او سوی وی آمد.نافع بدو حمله برد و او را بکشت.گویند عده بسیاری را مجروح ساخت و دوازده یا سیزده تن از افراد دشمن را به هلاکت رساند.وی تا هنگامی که تیر در کمان داشت پیکار کرد و دست بر شمشیر خویش زد و گفت:

انا الغلام الیمنی الجملی

دینی علی دین حسین و علی

اضربکم ضرب غلام بطل

ان اقتل الیوم فهذا املی

فذاک رأیی و الا قی عملی

سپس دشمن بر وی حمله آورد و در حالی که بازوانش شکسته شده بود به اسارت آنان درآمد.شمشیر او را گرفتند و نزد ابن سعد بردند.ابن سعد رو کرد به او و گفت: چرا خود را به این وضع درآورده‏ای؟ ، نافع پاسخ داد، پروردگار من از هدف من بخوبی آگاه است و در حالی که خون بر سر و رویش جاری بود گفت: من علاوه بر تعدادی از افراد شما را که مجروح ساخته‏ام دوازده تن را نیز کشته‏ام و اگر بازوان مرا نشکسته بودند هرگز یارای دستگیری مرا نداشتند.در این هنگام شمر به قصد کشتن او شمشیر برکشید.پس نافع خطاب به شمر گفت: به خدا سوگند.اگر تو از مردم مسلمان بودی و خون ما به دست تو می‏ریخت برای ما بسیار ناگوار بود.اما اینک شکر و سپاس به درگاه خداوندی که به دیدار او می‏رویم در حالی که خون ما به دست شرورترین خلق او ریخته می‏شود.پس شمر بر وی حمله برد و او را از پای درآورد.

آنگاه عمرو بن قرظه انصاری به میدان آمد و از حسین ع اجازه کارزار خواست.امام وی را اجازه داد.پس حمله را آغاز کرد و در حالی که به خواندن رجز می‏پرداخت، گفت:

قد علمت کتیبة الانصار 
انی سأحمی حوزة الذمار

ضرب غلام غیر نکس شاری‏ 
دون حسین مهجتی و داری

بدین ترتیب عمرو بن قرظه به نبرد پرداخت و همانند شخصی که با اشتیاق فراوان به سوی پاداش خداوند شتافته و در خدمت سلطان آسمانها با تمام توان خود جانبازی کرده است بجنگید.چندان که گروه بسیاری از سپاه ابن زیاد را به هلاکت رسانید و بدین وسیله بالاترین درجه شجاعت و جهاد را از خود نشان داد.وی با هشیاری تمام در برابر تیرها و شمشیرها ایستاد و از هر طرف که به سوی امام پرتاب می‏شد با جانبازی و فداکاری خویش از آنان جلوگیری به عمل آورد.وی با هر گونه حمله‏ای که بر حسین ع از سوی دشمن صورت می‏گرفت بر دشمن می‏تاخت و آنان را از پای درمی‏آورد.پس رو کرد به امام و گفت: ای فرزند پیامبر خدا، آیا من وظیفه خود را انجام دادم؟ امام گفت: آری، تو پیش روی من به بهشت خواهی رفت.سلام مرا به رسول خدا برسان و من نیز به زودی نزد او خواهم آمد.بدین ترتیب به کارزار پرداخت تا دشمن وی را از پای درآورد.امید که خداوند از وی خوشنود باشد.

پس جون، که غلامی سیاه و آزاد شده ابوذر غفاری بود به میدان آمد.حسین ع رو کرد به او و گفت: من به تو اذن دادم که از این سرزمین بروی و جان خود را حفظ کنی.زیرا تو به همراه ما آمدی تا به عافیت برسی.اینک خود را آزار مده.پس جون رو کرد به امام و گفت: ای فرزند رسول خدا هر چند که من مردی سیاه و در زمان خوشی و نعمت جیره خوار شما بوده‏ام اما اکنون چگونه شما را تنها گذارم.به خدا قسم بویم بد و جسمم پست و رنگم سیاه است.شما بر من منت گذارید و مرا از یاران خود قرار دهید تا در رکاب شما بجنگم و به این وسیله در بهشت جای گیرم و به این افتخار نایل آیم و رویم سفید گردد.نه به خدا سوگند از شما دور نمی‏شوم تا این خون سیاه همراه با خونهای پاک شما بر زمین ریزد.سپس در حالی که این شعر را می‏خواند، بر دشمن حمله برد.

کیف تری الکفار ضرب الاسود

بالسیف ضربا عن نبی محمد

اذب عنهم باللسان و الید

ارجو به الجنة یوم المورد

پس از جنگی سخت سرانجام از پای درآمد.پس حضرت در برابرش بایستاد و وی را دعا کرد و گفت : بارالها روی او را سفید و پاکیزه گردان و در روز حشر او را در زمره نیکان قرار بده .

پس از او عمرو بن خالد صیداوی به میدان آمد و پیش روی حسین ع ایستاد و گفت: ای ابو عبد الله، من تصمیم داشتم به یاران خود ملحق شوم، اما برای من بسیار ناگوار است که تو را بی یار و یاور و در میان اهل بیتت کشته ببینم.حسین ع به وی گفت: برو که ما نیز ساعتی دیگر به تو ملحق خواهیم شد.عمرو به میدان نبرد رفت و حمله را آغاز کرد و جنگید تا کشته شد.

در این هنگام حنظلة بن سعد شامی بیامد و در برابر حسین ع ایستاد، صورت و سینه خود را سپر شمشیرها و تیرها و نیزه‏ها قرار داد تا از اصابت آنها به حسین ع مانع گردد.شعر عرقلة بن حسان دمشقی گویی در وصف او سروده شده است:

و یرد صدر السمهری بصدره

ماذا یؤثر ذابل فی یذبل

و کأنه و المشرفی بکفه

بحر یکر علی الکماة بجدول

پس آیات عذاب را بر سپاه ابن زیاد خواند و آنان را از عذاب خداوند بیم داد، بدین ترتیب که گفت: ای مردم از آن بیم دارم که از آن عذابها که بر امتهای گذشته نازل شد بر شما نیز فرود آید، همانند عذابی که در جنگ احزاب و بر قوم نوح و عاد و ثمود و آنها که بعد از ایشان آمدند وارد آمد، و خداوند هرگز ستمی را برای بندگان خود روا نمی‏دارد.ای قوم از عذاب روز قیامت بر شما بیمناکم، آن روزی که روی خود را از محشر به سوی جهنم بگردانید و کسی را یارای نگهداری شما از عذاب خداوند نباشد.ای مردم حسین ع را نکشید، زیرا خداوند بر شما عذاب می‏فرستد و شما را هلاک خواهد کرد و آن کس که بر خدا افترا بندد زیانکار خواهد بود.پس حسین ع گفت: ای حنظله، خدای بر تو رحمت فرستد.تو خود به حال این قوم بخوبی آگاهی و می‏دانی که هر وقت آنان را به سوی حق فراخواندی چگونه تو را پاسخ گفتند و تو و یارانت را چگونه به باد ناسزا و دشنام گرفتند.اکنون نیز که اطلاع یافته‏ای برادران نیکوکار تو را به قتل رسانده‏اند آیا باز هم چنین می‏پنداری که ممکن است اینان به سوی حق راه یابند؟ .

حنظله گفت: راست گفتی.جانم فدای تو باد.پس بدین ترتیب بهتر نیست که به سوی پرورگار خود برویم و به برادران خود ملحق شویم؟ حسین ع گفت: بلی.پس بشتاب به راهی که از دنیا و آنچه در آن است بهتر خواهد بود.بشتاب به سوی پادشاهی ازلی و جاوید.پس حنظله گفت: سلام بر تو ای فرزند رسول خدا و درود خدا بر تو و بر اهل بیت تو باد.بدین امید که در بهشت به ملاقات یکدیگر نایل آییم.حنظله ادامه داده گفت: (السلام علیک یا بن رسول الله صلی الله علیک و علی اهل بیتک و عرف بیننا و بینک فی الجنه

امام حسین ع گفت: آمین، آمین.

پس حنظله به میدان تاخت و به شدت جنگید، تا سرانجام سپاه دشمن بر وی حمله بردند و او را از پای درآورند.

آنگاه مسلم بن عوسجه به میدان آمد و در حالی که رجز می‏خواند می‏گفت:

ان تسألوا عنی فانی ذو لبد

من فرع قوم من ذری بنی اسد

فمن بغانا حائد عن الرشد

و کافر بدین جبار صمد

بدین ترتیب سخت بجنگید.در این هنگام عمرو بن حجاج بانگ برآورد که ای احمقان می‏دانید که با چه کسانی می‏جنگید؟ با یکه سواران شهر، با دلاورانی جانباز که هرگز از مرگ هراسی ندارند.هیچ کس از شما تنها با آنها جنگ نکند.آنها مقدارشان کم است و چندان دوام نخواهند یافت.به خدا اگر شما تنها با سنگ بزنیدشان، آنان را خواهید کشت.عمر بن سعد گفت: راست گفتی.رأی درست همین است: پس کسی را نزد قوم فرستاد و به آنان تأکید کرد که هیچ کس به تنهایی به جنگ نرود.سپس عمرو بن حجاج با یاران خویش از جانب فرات سوی حسین ع حمله آوردند و مدتی جنگیدند.یکی از کسانی که در این میان از پای درآمد، مسلم بن عوسجه اسدی بود که رحمت خدا بر او باد.آنگاه عمرو بن حجاج و یارانش بازگشتند.همین که گرد و خاک فرو نشست، مسلم را دیدند که به زمین افتاده بود.حسین ع همراه حبیب بن مظاهر سوی وی رفت و بدو گفت : ای مسلم خدایت رحمت کند.سپس این آیه را قرائت کرد: (بعضی از ایشان تعهد خویش را به سر برده و شهادت یافته و بعضی از ایشان منتظرند و به هیچ وجه تغییری نیافته‏اند) (2)

حبیب بن مظاهر نیز بدو نزدیک شد و گفت: ای مسلم مرگ تو بر من گران است.ای مسلم مژده باد تو را به بهشت.مسلم با صدای ضعیفی بدو گفت: خدایت به نیکی بشارت دهد.حبیب گفت: اگر چنین نبود که من می‏دانم هم‏اکنون به دنبال تو می‏آمدم.دوست داشتم هر چه را می‏خواهی وصیت کنی تا به انجام آن بپردازم.

مسلم در حالی که با دست به حسین ع اشاره می‏کرد گفت: وصیت من همین است که در راه حسین ع بجنگی تا در کنار او جان دهی.

حبیب گفت: این خود برای من افتخاری است و چنین خواهم کرد.دیری نپایید که مسلم بن عوسجه به دست دشمن کشته شد.خوشنودی خدای بر او باد.وی کنیزی داشت که بانگ زد: وای سرورم، وای ابن عوسجه‏ام.در این اثنا یاران ابن سعد با شادی فریاد کردند که مسلم بن عوسجه را کشته‏ایم .

پس شبث بن ربعی به کسانی از یاران خویش که اطراف وی بودند بانگ زد: مادرتان عزادارتان شود.افراد خود را با دست خودتان می‏کشید و خود را به خاطر دیگران دچار خواری می‏سازید؟ آیا از کشتن مسلم بن عوسجه خرسندی می‏کنید؟ سوگند به آن کس که به اسلام او درآمده‏ام، وی را با مسلمانان در مکانها مختلف دیده‏ام.او در میان آنان مقامی بس بزرگ داشت.وی را در جنگ آذربایجان دیدم که پیش از آنکه سپاه مسلمین برسند شش نفر از مشرکان را به هلاکت رساند.

پس بار دیگر سپاه دشمن به سوی حسین ع حمله بردند.شمر بن ذی الجوشن با جناح چپ بر جناح چپ یاران حسین ع حمله برد که در مقابل وی پایداری کردند و او و یارانش را نیزه زدند .به حسین ع و یارانش از هر سوی حمله شد، و یاران حسین ع بجنگیدند.سوارانشان حمله آغاز کردند، هر چند که تعداد آنها سی و دو نفر بیشتر نبود با این وصف از هر سو که به آنان حمله می‏شد مردانه دفاع می‏کردند و از هر طرف که خود به سپاه کوفه حمله می‏بردند آنان را به عقب می‏راندند.همین که عزرة بن قیس که فرمانده سواران اهل کوفه بود دید که سواران وی از هر سوی عقب می‏روند.پیش عمر بن سعد فرستاد و گفت: آیا نمی‏بینی سواران من امروز از این گروه اندک چه می‏کشند؟ پیادگان و تیراندازان را به مقابله آنها فرست.

یاران حسین ع با شجاعت و پایداری با سپاه کوفه جنگیدند.جانبازی و فداکاری آنان در شدیدترین نبردی که از هیچ کس دیده نشده بود تا ظهر ادامه داشت.عمر بن سعد، حصین بن تمیم را همراه با پانصد تیرانداز فرستاد که بیامدند و به نبرد ادامه دادند و چون نزدیک حسین ع و یاران وی رسیدند و بردباری و پایداری آنان را مشاهده کردند، حصین به سپاه خود دستور داد یاران حسین را تیر باران کنند.پس همگی تیرها را رها کردند.دیری نپایید که اسبها را از پا درآوردند و مردان را مجروح ساختند، چندان که حسین ع را بدیدند که ایستاد در حالی که یک سوار با او نبود.

در این گیر و دار شمر بن ذی الجوشن با همراهانش بر حسین ع و یاران او حمله آورد.اما زهیر بن قین با ده نفر از یاران حسین ع بر ایشان حمله کرد و آنان را از کنار خیمه‏ها دور ساخت و عده‏ای از سربازانش را به هلاکت رسانید.شمر دوباره بازگشت.زهیر گروهی از آنان را بکشت و بقیه به جایگاه خویش بازگشتند، و همین که یک یا دو نفر از یاران حسین ع کشته می‏شد چون اندک بودند آشکار بود اما از لشگر ابن سعد هر چند که هر بار ده نفر کشته می‏شدند چون بسیار بودند آشکار نبود.شمر که همچنان به حملات خود ادامه می‏داد یک بار نیز تا نزدیک خیمه امام پیش رفت و نیزه در خیمه حسین ع فرو برد و بانگ زد: آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر ساکنانش آتش بزنیم، زنان فریاد زدند و از خیمه بیرون شدند.حسین ع به شمر خطاب کرد: تو می‏خواهی خانواده مرا بسوزانی؟ ، خدا تو را به آتش بسوزاند.

حمید بن مسلم به شمر گفت: تو می‏خواهی فرزندان و زنان را بکشی.به خدا همان کشتن مردان، امیر تو را خوشنود می‏کند.

در این میان شبث بن ربعی پیش آمد و رو کرد به شمر و گفت: تو ترساننده زنان شده‏ای.مادرت عزادار باد.پس سر به زیر افکنده، شرم کرد و بازگشت.جنگ میان دو گروه به شدت ادامه یافت .هر چند که سپاه دشمن از هر طرف حمله می‏کردند، اما خیمه‏ها چنان بود که نمی‏توانستند جز از یک سوی به آنها حمله کنند.چون خیمه‏ها فراهم و راست و چپ به هم پیوسته بود.وقتی عمر بن سعد چنین دید کسانی را فرستاد که خیمه‏ها را از پای درآورند، که آنها را در محاصره خویش قرار دهند.یاران حسین سه و چهار میان خیمه‏ها می‏رفتند و به هر کس که خیمه را از پای درمی‏آورد و غارت می‏کرد حمله می‏بردند و می‏کشتند و از نزدیک تیر می‏زدند و از پای می‏انداختند.در این وقت ابن سعد گفت خیمه‏ها را آتش بزنند.پس آتش بیاوردند و خیمه‏ها را آتش زدند.حسین ع گفت: بگذارید بسوزانند که چون آتش در آن افتاد نمی‏توانند از آنجا به شما دست یابند.و چنین شد و نمی‏توانستند جز از یک سوی بر آنها حمله برند.نبرد همچنان ادامه داشت، تا آنگاه که وقت نماز ظهر فرا رسید.

پس ابو ثمامه صیداوی به حسین ع گفت: ای ابو عبد الله جانم به فدایت می‏بینم که این گروه به تو نزدیک شده‏اند.نه، به خدا سوگند تو کشته نشوی تا اینکه من پیش روی تو کشته شوم .اما دوست دارم وقتی به پیشگاه پروردگار می‏روم، این نماز را که وقت آن رسیده خوانده باشم.حسین ع سر به آسمان بلند کرده گفت: نماز را به یاد آوردی.خداوند تو را جزو نمازگزاران و ذکر گویان قرار دهد.بله، اینک وقت نماز است.آنگاه گفت: از آنها بخواه دست از ما بدارند تا نماز را به جا آوریم.پس نماز را به جا آوردند.

حصین بن تمیم گفت: نمازتان قبول نمی‏شود.

حبیب بن مظاهر رو کرد به او و گفت: تو چنین می‏پنداری که نماز از خاندان پیمبر خدا قبول نمی‏شود! و نماز خری چون تو قبول می‏شود؟ !

حصین به سوی حبیب حمله آورد.حبیب به مقابله وی رفت و چهره اسب وی را با شمشیر بزد.پس اسب از جا جست و حصین بر زمین افتاد، و یارانش او را ببردند و نجات دادند.سپس بر حبیب حمله آوردند و سرانجام به دست یکی از پیادگان دشمن به زمین افتاد.

در این هنگام حسین ع به زهیر بن قین و سعید بن عبد الله گفت: جلو بایستید تا نماز ظهر را به‏جا آورم.آن دو پذیرفتند و در پیش روی حسین قرار گرفتند.حسین ع با نیمی از یاران خود نماز خوف به جا آورد و نیمی دیگر در برابر دشمن ایستادند.تیرهای دشمن از هر سو به طرف حسین پرتاب می‏شد، اما سعید بن عبد الله در برابر آنها بایستاد و با جان خود از آن حضرت دفاع، و از اصابت تیر به امام جلوگیری کرد، تا آنگاه که در اثر ضربه‏های پیاپی تیر بر زمین افتاد و در این حال گفت: خدایا لعنت و نفرین بر این قوم باد.لعن عاد و ثمود .بارالها سلام مرا به پیامبر برسان، و رنج و مصائبی که از زخم و جراحت بر من وارد آمده ابلاغ کن، زیرا که مقصود من در این امر یاری و نصرت ذریه خاندان پیمبر و اجر و ثواب تو بوده است.این را بگفت و جان بداد.خدای از او خوشنود گردد.گویند در بدنش غیر از زخم شمشیر و نیزه، سیزده تیر یافتند.برخی گفته‏اند آن حضرت و یارانش نماز را فرادا و با ایماء و اشاره به جا آوردند.

آنگاه سوید بن عمرو بن ابی مطاع که مردی پارسا و از کسانی بود که نماز بسیار می‏گذاشت به میدان آمد.وی به خواندن رجز پرداخت و می‏گفت:

اقدم حسین الیوم تلقی احمدا

و شیخک الحبر علیا ذا الندی

و حسنا کالبدر وافی الاسعدا

و عمک القوم الهمام الا رشدا

حمزة لیث الله یدعی أسدا

و ذا الجناحین تبوا مقعدا

فی جنة الفردوس یعلو صعدا

بدین ترتیب او نیز چون شیری دلیر، شجاعانه جنگید و بر شداید و سختیها صبر و پایداری فراوان کرد، تا آنجا که بر اثر جراحت زیاد، در میان کشتگان بر زمین افتاد و به همان حال بود و حرکتی از او دیده نمی‏شد.تا موقعی که شنید، سپاهیان ابن زیاد می‏گویند، حسین کشته شد.با شنیدن این خبر به شدت بی‏تاب شد و کاردی پیدا کرد و به نبرد پرداخت تا جان داد.خدای از او خوشنود گردد.

آخرین فردی که از یاران حسین ع به میدان آمد زهیر بن قین بود.وی رجز می‏خواند و می‏گفت :

انا زهیر و أنا ابن القین

أذودکم بالسیف عن حسین

ان حسینا احد السبطین

من عترة البر التقی الزین

ذاک رسول الله غیر المین

اضربکم و لا أری من شین

یا لیت نفسی قسمت قسمین

پس جنگی سخت کرد چندان که گروه بسیاری از سپاه کوفه را به هلاکت رساند.ناگاه کثیر بن عبد الله شعبی و مهاجرین أوس به شدت بر وی حمله بردند و خونش بریختند، همین که حسین ع وی را بدید که بر زمین افتاده با تأثر گفت: ای زهیر خداوند تو را از ما دور نگرداند .

آنگاه عابس بن ابی شبیب شاکری در حالی که شوذب غلام شاکر همراه وی بود پیش آمد.پس بدو گفت: ای شوذب چه می‏خواهی انجام دهی؟

گفت: درباره من چه می‏اندیشی؟ من همراه تو برای دفاع از پسر دختر پیامبر خدا می‏جنگم تا کشته شوم.عابس گفت: از تو همین انتظار را داشتم.نزد ابو عبد الله برو.زیرا که اکنون وقتی است که به همراه آن حضرت به نبرد پردازیم و بدین وسیله به اجر و پاداش الهی نائل آییم.این روزی است که می‏باید به هر وسیله می‏توانیم پاداش بجوییم که از این پس دیگر عملی نخواهد بود.بلکه موقعی است که به حساب بندگان رسیدگی خواهد شد.

پس شوذب پیش آمد و گفت: سلام بر تو ای ابو عبد الله و رحمت و برکات خدا بر تو باد.من تو را به خدا می‏سپارم.سپس بجنگید تا کشته شد.

آنگاه عابس بن ابی شبیب پیش آمد و گفت: ای ابو عبد الله به خدا سوگند بر روی زمین از نزدیک و دور کسی را عزیزتر و محبوب‏تر از تو نمی‏بینم.چنانچه می‏توانستم با چیزی عزیزتر از جانم و خونم، ستم و کشته شدن را از تو دور سازم، حتما این کار را انجام می‏دادم.سلام بر تو ای ابو عبد الله، شهادت می‏دهم که به هدایت تو و بر هدایت پدر توام.سپس در حالی که شمشیر برگرفته بود و زخمی بر پیشانی داشت به سوی دشمن رفت.وی که از همه کس دلیرتر بود، ندا می‏داد که مگر مردی نیست که با مردی به مبارزه برخیزد؟ در این موقع ابن سعد گفت سنگبارانش کنید.پس از هر طرف به سوی او سنگ پرتاب کردند.همین که وی چنین دید، زرهی که بر تن داشت بینداخت.آنگاه به قوم حمله کرد، و آنان از هر طرف به او تاختند.یکی از کسانی که در آنجا حاضر بوده است، گوید: به خدا سوگند، وی را دیدم که بیشتر از دویست کس را دنبال کرد.آنگاه از هر سو به او تاختند که کشته شد.

آنگاه حبیب بن مظاهر اسدی به میدان آمد، و به شدت بجنگید.سپس مردی از قبیله بنی تمیم که نامش بدیل بن صریم بود بر وی حمله کرد و او را بکشت و یکی دیگر از بنی تمیم نیز بر وی حمله برد و نیزه بر وی زد و حصین بن تمیم نیز نیزه‏ای بر سر او بزد و سر او را از تن جدا کرد.کشته شدن حبیب در حسین ع اثر گذاشت و گفت: او و دیگران یاران خود را پای خدا حسابش می‏کنم.حصین به مرد تمیمی گفت: من در قتل او با تو شریکم.سر را به من بده تا به گردن اسب خود آویزم تا مردم ببینند که من در قتل او شرکت داشته‏ام.آنگاه از من بگیر و برای گرفتن جایزه نزد ابن زیاد ببر.پس سر حبیب را گرفت و در میان مردم بگشت.سپس به وی بازگرداند.همین که لشگر به کوفه بازگشت شخص تمیمی سر حبیب را به گردن اسب خویش آویخته بود و این یکی از فجایعی بود که کوفیان از خود نشان می‏دادند.آری هر کس چنین صحنه‏هایی را از چنین مردمی ببیند به این مطلب پی خواهد برد که تا چه اندازه قومی به فرومایگی و سقوط کشیده می‏شود.حبیب فرزند نوجوانی به نام قاسم داشت.او همین که سر پدر را بدید به دنبال آن سوار به راه افتاد و از او جدا نمی‏شد.مرد سوار با مشاهده او با تردید از وی پرسید: ای پسر تو را چه شده که مرا تعقیب می‏کنی؟ گفت: این سری که نزد توست، سر پدر من است، آیا به من می‏دهی تا او را دفن کنم؟ گفت: ای پسر، امیر راضی نمی‏شود که او دفن شود، و من به واسطه قتل او می‏خواهم جایزه نیکی از امیر بگیرم.پسر گفت: اما بدان که خداوند به جای آن بدترین جزا را بتو خواهد داد.این را بگفت و بگریست.وی هدفی جز دنبال کردن قاتل پدر نداشت و در پی فرصتی بود که انتقام خون پدر را از وی بگیرد.پس روزی وی را بدید که در کنار خیمه‏ای ایستاده بود.قاسم بیامد و بر او حمله برد و او را بکشت و سر پدر را از وی بگرفت.

یکی دیگر از یاران حسین ع که به میدان آمد، جنادة بن حارث سلمانی بود، که همراه همسر و پسرش به یاری حسین ع آمد.پس در نبرد شرکت کرد و به شدت بجنگید تا کشته شد.همین که وی بر زمین افتاد، همسرش فرزند خود را که نوجوانی بود به نام عمر، دستور داد که به یاری حسین ع بشتابد.پس به وی گفت: ای فرزندم، به یاری فرزند پیمبر خدا برو و در جنگ شرکت کن.آنگاه عمر بیامد و پیش روی حسین بایستاد و از آن حضرت اجازه خواست که به میدان برود .حسین ع گفت: این پسر پدرش را از دست داده و شاید کشته شدن او بر مادرش خوشایند نباشد .جوان گفت: مادرم به من امر کرده است که در جنگ شرکت کنم و به یاری شما بیایم.در اینجا به این نکته بایستی اشاره کرد که برخی از انسانها دارای چنین بزرگواری هستند و به صدق و راستی و خلوص نیت آراسته می‏گردند.زنی که از یک سو همسر خود را از دست داده و خود ناظر کشته شدن او بوده و از سوی دیگر به فرزند نوجوان خود امر می‏کند، که جهت یاری حسین ع به میدان جنگ برود، در حالی که به یقین می‏داند که وی کشته خواهد شد.با این وصف وی را به سوی مرگ می‏فرستد.و این در حالی است که هرگز کسی وی را به این امر مجبور نکرده است.و فرزند این بانو نیز بی‏درنگ اطاعت می‏کند و بی آنکه در خود بیم و هراسی راه دهد به سوی مرگ می‏شتابد.

هر چند که حسین ع بدین منظور که ممکن است مرگ این نوجوان که پدرش کشته شده برای مادر او ناگوار باشد، وی را از شرکت در جنگ معاف داشت.با این حال خود امتناع ورزید و گفت : مادرم به من دستور داده است که به میدان نبرد بشتابم.

آری چه جایگاهی عظیم و چه مقامی بس ارجمند است، که قدمها در برابرش می‏لرزد و عقول را مقابل خود به حیرت وا می‏دارد.پایداری و ثبات این بانو و فرزند جوانش نشان می‏دهد که این دو چه همتی بلند و چه روحی عظیم و والا داشته‏اند.

باری این جوان به میدان شتافت.در حالی که اشعاری با صدایی رسا می‏خواند.خداوند او را جزای خیر دهد، به این ترتیب که می‏گفت:

امیری حسین و نعم الامیر

سرور فؤاد البشیر النذیر

علی و فاطمة والدا

ه فهل تعلمون له من نظیر

له طلعة مثل شمس الضحی

له غرة مثل بدر منیر

نگارنده با بررسی در کتب تاریخی و با حذف برخی از ابیات و اضافه کردن ابیاتی دیگر اشعار زیر را که زیباتر از دیگر اشعار وی بود انتخاب کرده‏ام:

(امیری حسین و نعم الامیر

امیر عظیم جلیل خطیر

حبیب الوصی عزیز البتول

(سرور فؤاد البشیر النذیر)

(علی و فاطمة والداه)

و مشبهه فی البرایا شبیر

سما قدره فوق کل الانام

(فهل تعلمون له من نظیر)

(له طلعة مثل شمس الضحی)

ترد الشموس بطرف حسیر

له راحة مثل غیث همی

(له غرة مثل بدر منیر)

پس جوان مزبور سخت بجنگید تا به دست دشمن کشته شد و بر زمین افتاد، و سر از بدنش جدا ساختند و به سوی سپاه حسین ع پرتاب کردند.مادرش سر را برداشته و در حالی که وی را تحسین می‏کرد خطاب به وی گفت: ای فرزند عزیزم، ای کسی که موجب شادی قلب و نور چشم من بودی .آنگاه سر را به سوی مردی از سپاه دشمن پرتاب کرد و خود چوب خیمه‏ای را بر دست گرفت و بر دشمن حمله برد.در حالی که اشعاری می‏خواند:

انا عجوز سیدی ضعیفة

خاویة بالیة نحیفه

أضربکم بضریة عنیفه

دون بنی فاطمة الشریفه

وی با حمله خود بر دشمن دو مرد را از پای درآورد.پس حسین ع وی را فراخواند و برای وی دعا کرد.همین که یاران حسین ع دیدند که آنها بسیار شده‏اند و نمی‏توانند از حسین ع و خودشان دفاع کنند، در میان آنها جنب‏وجوشی برپا شد که هر یک از دیگری پیش روی حسین کشته شوند.

عبد الله و عبد الرحمن که هر دو از غفاریان بودند نزد حسین ع آمدند و گفتند: ای ابو عبد الله، سلام بر تو باد.دشمن از هر طرف ما را محاصره کرده است.برآنیم که پیش روی تو کشته شویم.

گفت: خوش آمدید.نزدیک شوید.

پس به وی نزدیک شدند و بجنگیدند تا سرانجام کشته شدند.....

ادامه در پست بعدی... (۳)...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:58  توسط خادمین اهل بیت | 

نبرد نابرابر

سیره معصومان، ج 4، امین، سید محسن؛
 

همین که بامداد شد، حسین ع یاران خویش را بیاراست و با آنها نماز صبح به جا آورد.سی و دو سوار و چهل نفر پیاده با وی بودند.برخی تعداد آنها را چهل و هشت پیاده و در روایت دیگری هشتاد پیاده ذکر کرده‏اند.

از امام باقر ع، آورده‏اند که چهل و پنج سوار و صد نفر پیاده با آن حضرت بودند.و بعضی نوشته‏اند که یاران امام هفتاد سوار و صد نفر پیاده بودند.آن حضرت زهیر بن قین را به پهلوی راست و حبیب بن مظاهر را به پهلوی چپ یاران خویش قرار داد، و پرچم خویش را به عباس برادر خود سپرد.خیمه‏ها را پشت سر نهاد.مقداری هیزم و نی در محل فرو رفته‏ای جای دادند و هنگام شب آن را بیشتر حفر کردند که چون خندقی شد.بدین منظور که چنانچه دشمن از پشت سر حمله بیاورد آنها را آتش بزنند.این امر را انجام دادند و برایشان سودمند بود .

از سوی دیگر ابن سعد در آن روز که روز جمعه و یا شنبه بود یاران خویش را بیاراست.در سمت راست لشگر خود عمرو بن حجاج را قرار داد و سمت چپ را به شمر بن ذی الجوشن سپرد.عزرة بن قیس را فرمانده سواران قرار داد و در پیشاپیش پیادگان شبث بن ربعی را تعیین کرد، و پرچم را به دست درید، غلام خویش داد، فرمانده اهالی شهر عبد الله ازدی و سر گروه قبائل ربیعه و کنده قیس بن اشعث بود.فرماندهی قبایل مذحج و اسد، را به عبد الرحمن جعفی سپرد، و برای سپاه تمیم و همدان حر بن یزید ریاحی را تعیین کرد.امام دستور داد تا خیمه‏ای برپا کردند و مقداری وسایل نظافت بیاوردند و آن را در ظرفی قرار دادند، تا همگی استحمام کنند و خود را از زواید پاک سازند.سپس خویش را عطرآگین ساختند.ابتدا حسین ع وارد خیمه شد.نوشته‏اند که بریر بن خضیر همدانی و عبد الرحمن بن عبد ربه انصاری بر در خیمه ایستاده بودند که برای نظافت کدام یک زودتر وارد خیمه شود.بریر با عبد الرحمن بذله‏گویی می‏کرد .عبد الرحمن به وی گفت: ای بریر، اینک وقت یاوه‏گویی نیست.بریر بدو گفت: قوم من می‏دانند که نه در جوانی و نه در پیری یاوه گویی را دوست نداشته‏ام.اما از آنچه در پیش دارم خوشدلم.به خدای سوگند دیری نخواهد گذشت که با شمشیرهای خود، با این قوم روبرو خواهیم شد و مدتی با این دشمنان خواهیم جنگید، تا در بهشت برین جای گیریم.

آنگاه امام حسین ع بر مرکب خویش نشست و قرآن خواست و آن را پیش روی نهاد.لشگریان عمر بن سعد نیز سوار بر اسب شدند و در اطراف خیمه‏های حسین ع به تاخت و تاز پرداختند.در این گیر و دار خندقی را مشاهده کردند که در اطراف خیمه‏ها حفر شده و آتش را دیدند که از هیزم و نی در آن شعله‏ور بود.شمر با صدای بلند بانگ زد، در این دنیا پیش از روز قیامت با شتاب آتش افروخته‏ای؟ امام گفت: این کیست؟ گویا شمر است.یاران حضرت گفتند: آری شمر است.حسین ع گفت: تو به آتش دوزخ سزاوارتری که در آن بسوزی.مسلم بن عوسجه خواست تیری به طرف او بیندازد، اما حسین ع وی را از این امر بازداشت.مسلم گفت: اجازه فرما او را بزنم، زیرا او مردی فاسق و از دشمنان خدا و از جباران بزرگ است، و اکنون خداوند بر کشتن او مرا توانا ساخته است.حسین ع گفت: تیرش مزن که من خوش ندارم که جنگ را آغاز کرده باشم .سپس یکی دیگر از لشگریان ابن سعد که وی را، ابن ابی جویریه مزنی می‏گفتند، پیش آمد.و همین که مشاهده کرد در آنجا آتش شعله‏ور است به ناسزا پرداخت و گفت: ای حسین، در این دنیا آماده آتش باشید که خود در این دنیا با شتاب برای خود شعله‏ور ساخته‏اید.

تمیم بن حصین فزاری یکی دیگر از سپاهیان ابن سعد بود که پیش آمده رو کرد به امام و گفت : ای حسین و ای یاران حسین، این آب فرات است که موج می‏زند، و می‏بیند که هر کس تشنه باشد چگونه به سوی آن می‏شتابد، اما به خدا سوگند هرگز به قطره‏ای از آن دست نخواهید یافت، تا آنگاه که مرگتان فرا رسد.

آنگاه یاران ابن سعد بر مرکب خویش سوار شدند.خود او نیز پیشاپیش لشگریان بر اسب خویش که نامش یحموم بود، سوار شد و به سوی حسین ع روی آورد.بریر بن خضیر در آنجا حضور داشت .پس امام به وی گفت: با این قوم سخن بگوی.بریر بن خضیر به جانب آنان رفت و گفت: ای قوم از خدای بترسید و بدانید این عده که هم اکنون نزد شما هستند، آل محمد ص یعنی شریف‏ترین مردم روی زمین، فرزندان و خاندان و دختران و عترت رسول الله ص بدین سرزمین روی آورده‏اند .شما از آنان چه می‏خواهید؟ آنان در پاسخ بریر گفتند: منظور ما این است که آنها را نزد امیرمان ابن زیاد بریم تا او نظر خویش را با آنها اظهار کند.

بریر گفت: چرا از آنها دست بر نمی‏دارید تا از همان مکان که به سوی شما آمده‏اند بازگردند .وای بر شما، مگر فراموش کرده‏اید که شما خود نامه‏های بسیاری نوشتید و پیمانهایی بستید و خدای را بر آنها گواه گرفتید؟ اف بر شما که اهل بیت پیمبر خود را دعوت کردید و می‏پنداشتید که در راه آنها جانبازی خواهید کرد.اینک که به سوی شما آمده‏اند این گونه رفتار می‏کنید، و آنان را به تسلیم در برابر حکومت ستمکاران می‏خوانید و از آب فرات آنان را منع می‏کنید .چه بد مردمی هستید که این چنین با خاندان رسول الله ص رفتار می‏کنید.خداوند شما را در روز قیامت سیراب نفرماید که بد قومی هستید.

یکی از یاران ابن سعد پیش آمده رو کرد به بریر و فریاد کرد: از آنچه تو می‏گویی ما اطلاعی نداریم.بریر گفت: سپاس به درگاه خداوند که باعث گردید که به این وسیله بیشتر شما را بشناسم.خداوندا تو خود می‏دانی که من از اعمال این مردم دوری می‏جویم.بار الها رفتار ناپسند این قوم را به خودشان بازگردان.خداوندا چنان کن که وقتی به دیدار تو آیند آنان را مورد خشم و غضب قرار دهی.هنوز گفتار بریر پایان نیافته بود که دشمنان تیر اندازی به طرف او را آغاز کردند.و او نیز از مقابل آنان دور شد.سپس حسین ع حرکت کرد، و در برابر سپاه دشمن قرار گرفت.سیل جمعیت و صفوف انبوه لشگر نظر حضرت را به خود جلب کرد و نگاهی به عمر بن سعد افکند که پیشاپیش اشراف کوفه ایستاده بود.سپس امام خطاب به او گفت: سپاس خدای را که دنیا را بیافرید و آن را محلی قرار داد که سرانجامش نابودی است و ساکنان آن را تغییر داد و اوضاع آنان را دگرگون ساخت.گول خورده و مغرور کسی است که فریب دنیا را خورد و بدبخت کسی است که بدان دل بندد و مفتون آن گردد.پس بکوشید که این دنیای فانی شما را گول نزند که هر کس بدان تکیه کند نومیدش سازد و هر کس بدان طمع ورزد، با یأس و ناامیدی مواجه گردد.شما اکنون به امری هم‏پیمان شده‏اید که خشم و غضب خداوند را برانگیخته و به سبب آن خدا از شما روی بگردانیده و عذابش را به شما فرو فرستاده است، و رحمت خود را از شما دور ساخته است.چه نیکوست خدای ما و شما و چه بد بندگانی هستید شما که به فرمان خدا گردن نهادید و به پیامبرش محمد ص ایمان آوردید، سپس به جنگ اهل بیت و فرزندانش شتافته و برای کشتن آنها هجوم برده‏اید.بدانید که شیطان بر شما مسلط گردیده و خدای بزرگ را از یاد شما برده است.پس نابودی و هلاکت بر شما و بر آنچه که اراده کرده‏اید باد.

ما همه از خداییم و بازگشت همه به سوی اوست.آنگاه گفت: اینان قومی بودند که پس از ایمان به کفر گراییده‏اند.پس این قوم ستمگر از رحمت خدا به دور باد.ابن سعد فریاد برآورد و به یاران خود گفت: چرا با او سخن نمی‏گویید؟ وای بر شما، او فرزند پدرش علی است.به خدا قسم چنانچه یک روز دیگر نیز در اینجا توقف کند هرگز سخن او پایان نپذیرد و از محاصره و دستگیری او نومید خواهید شد.شمر پیش آمد و گفت: ای حسین، ما نمی‏دانیم تو چه می‏گویی، آنچه می‏خواهی بگوی تا ما بفهمیم.پس حسین به سخن ادامه داد و گفت: سخن من این است، که از خدا بترسید و از کشتن من دست بردارید، زیرا کشتن من و شکستن حرمتم هرگز برای شما روا نیست، مگر من پسر دختر پیمبرتان نیستم و جده من خدیجه همسر پیامبرتان نیست؟ مگر سخنی را که پیامبرتان درباره من و برادرم فرمود نشنیده‏اید که: حسن و حسین دو سرور جوانان بهشتند؟

شیخ مفید می‏گوید: آنگاه حسین ع مرکب خویش را خواست و بر آن سوار شد و با صدای بلند که همه کسان و یا بیشتر آنها می‏شنیدند گفت: ای مردم سخن مرا بشنوید و در کار من شتاب مکنید، تا درباره حقی که بر شما دارم بازگویم، و سبب آمدن خود را به سوی شما و عذر خویش را بیان کنم، چنانچه سخن مرا باور کردید و انصاف دادید به نیکبختی خواهید رسید و اگر نپذیرفتید و انصاف ندادید پس شما و همدستان خود یکدل شوید که منظورتان از خودتان نهان نباشد و درباره من هر چه خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید.یاور من خدایی است که این کتاب را نازل کرده و هم او دوستدار شایستگان است.

سپس حمد و ثنای خداوند را به جا آورد و به آنچه شایسته بود از او یاد کرد و بر پیامبر ص و فرشتگان و پیامبران درود فرستاد، و هرگز چه پیش از او و چه بعد از آن حضرت سخنی بلیغ‏تر از سخنان او از هیچ کس شنیده نشده است.سپس گفت: اما بعد نسب و نژاد مرا به یاد آورید و بنگرید که من کیستم، آنگاه به خویشتن بازگردید و خودتان را ملامت کنید و بیندیشید که آیا کشتن من برای شما رواست؟ مرا بکشید و حرمت مرا بشکنید.مگر من پسر دختر پیمبرتان و پسر وصی او و پسر عموی او نیستم که پیش از همه به خدا ایمان آورد و به رسول خدا ص در آنچه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد؟ مگر حمزه سرور شهیدان عموی من نبود؟ مگر جعفر طیار که با دو بال در بهشت پرواز کرد عموی من نبود؟ مگر سخن مشهور رسول خدا ص را نشنیده‏اید که درباره من و برادرم گفت: حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند؟ اگر سخن مرا باور می‏دارید که حق نیز همین است، به خدا می‏دانم که خدا دروغگو را دشمن دارد و دروغگو، زیان خواهد دید و من هرگز دروغ نگفته‏ام و چنانچه سخن مرا باور نمی‏دارید در میان شما کسانی هستند که اگر در این مورد از آنان بپرسید به شما خواهند گفت.

از جابر بن عبد الله انصاری، ابو سعید خدری و سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید، تا به شما بگویند که این سخن را درباره من و برادرم از پیمبر ص شنیده‏اند یا نه.آیا این گفتار رسول خدا ص، شما را از ریختن خون من باز نمی‏دارد؟

شمر بن ذی الجوشن گفت: هر کس بفهمد که تو چه می‏گویی خدا را بر یک حرف پرستش می‏کند .حبیب بن مظاهر به او گفت: به خدا من تو را چنین می‏بینم که بر هفتاد حرف پرستش می‏کنی و من گواهی می‏دهم که راست می‏گویی و نمی‏فهمی او چه می‏گوید که خدا بر دلت مهر زده است.

آنگاه امام به آنها گفت: اگر در این سخن تردید دارید، آیا در این نیز تردید دارید که من پسر پیغمبر شما هستم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما یا قوم دیگر به جز من پسر دختر پیغمبری وجود ندارد.تنها پسر پیامبر شما من هستم.وای بر شما، آیا کسی از شما را کشته‏ام که خون او را از من می‏خواهید؟ یا مالی از شما برده‏ام؟ یا قصاص جراحتی را از من می‏خواهید؟ همه آنان خاموش ماندند و با وی سخن نگفتند.سپس آن حضرت فریاد زد: ای شبث بن ربعی، ای حجار بن ابجر، ای قیس بن اشعث و ای یزید بن حارث، مگر به من ننوشتید که میوه‏ها رسیده و باغستانها سرسبز شده و تو بر لشگری وارد خواهی شد که از هر جهت آماده است که یاریت کند؟

قیس بن اشعث گفت: ما ندانیم تو چه می‏گویی، تنها سخن ما این است که به حکم عموزادگانت تسلیم شوی.زیرا که آنان با تو رفتاری ناخوشایند نخواهند داشت و جز آنچه را که دوست داری انجام نخواهند داد.

حسین ع گفت: نه به خدا مانند ذلیلان تسلیم نمی‏شوم و مانند بردگان فرار نخواهم کرد و نه اقرار به بندگی در برابر شما خواهم داشت.آنگاه گفت: ای بندگان خدا من از اینکه سنگسارم کنید به پروردگار خویش پناه می‏برم و از هر سرکشی که به روز حساب ایمان ندارد نیز به پروردگار خویش پناه می‏برم.سپس از مرکب خویش پیاده شده و عقبة بن سمعان را بگفت تا آن را زانوبند زد و دشمن به سوی آن حضرت حمله برد.

غیر از شیخ مفید، دیگر تاریخ‏نویسان گفته‏اند: حسین ع بر مرکب خویش که اسب یا شتر بود سوار شد و به سوی دشمن به راه افتاد، و از دشمن خواست آرام گیرند.اما آنان از این امر امتناع ورزیدند و از سخن گفتن او جلوگیری کردند.تا آنجا که حسین ع فریاد کرد: وای بر شما، چرا به سخنان من گوش فرا نمی‏دهید من شما را به رشد و سعادت فرا می‏خوانم.هر کس از من پیروی کند نیکبخت است، و هر کس از پیروی و اطاعت از من امتناع ورزد دچار هلاکت خواهد شد.چنین می‏بینم که همه شما نافرمانی کرده و با آنچه می‏گویم مخالفت دارید.دلهای شما از حرام انباشته شده و بر قلبهای شما مهر خورده است.وای بر شما چرا ساکت نمی‏شوید؟ چرا به سخنان من گوش فرا نمی‏دهید؟

همین که سخن حسین ع بدینجا رسید، یاران عمر بن سعد یکدیگر را ملامت کردند.و آنان را وادار ساختند که به سخن امام گوش فرا دهند، پس بار دیگر حضرت به سخن ادامه داده نخست سپاس خداوند کرد و ثنای او گفت و خدای را به آنچه سزاوار است یاد کرد و بر محمد ص و فرشتگان و پیمبران و رسولان درود فرستاد.چنان که از هیچ کس بدان فصاحت سخنی دیده نشده بود.سپس گفت: ای مردم، اندوه و حسرت بر شما باد که ما را به یاری خود فراخواندید و چون دعوت شما را پذیرفتیم و با شتاب به سوی شما آمدیم.شمشیرهایی را که از خود ما بود بر علیه ما به کار گرفتید و آتش فتنه‏ای را که دشمن مشترک شعله‏ور ساخته بود بر علیه ما برافروختید.می‏بینم که شما مردم برای نابودی دوستان خود قیام کرده‏اید و با دشمنان خود همدست شده‏اید، بی آنکه حکومت آنان در میان شما عدلی گسترده باشد و نه امیدی به آنان داشته باشید.تنها به خاطر مال حرامی که در اختیار شما قرار دهند و زندگی کم ارزشی که چشم طمع بدان دوخته‏اید.در حالی که نه ما را حادثه‏ای روی داده بود و نه رأی و عقیده نادرستی از ما مشاهده کرده بودید.وای بر شما که از ما بیزاری جستید و ما را رها ساختید، در حالی که لشگری برای ما آماده ساخته بودید.شمشیرها در نیام کرده، دلها آرام و تصمیمها گرفته شده بود، اما شتاب کردید و همانند ملخها که پرواز می‏کنند و چون پروانه از هر سو فرو ریختید.رویتان سیاه ای بردگان و ای بازماندگان احزاب.شما قرآن را رها ساختید و شیطان در وجود شما رخنه کرده و خود را به گناه و فساد آلوده ساخته‏اید.کتاب خدا را تحریف کرده‏اید.سنتهای الهی را بر باد می‏دهید و فرزندان پیامبران را می‏کشید و خاندان اوصیای پیامبر را از بین می‏برید.ای کسانی که خود را در نسب از ملحق شدگان به زنا کاران می‏دانید و ای آزار دهندگان مؤمنان و فریاد رس پیشوای استهزاء گران، و ای کسانی که قرآن را از خود دور ساختید و برای خویشتن رفتاری زشت از پیش فرستادید.در آخرت برای همیشه گرفتار عذاب خواهید بود.

شما اکنون به فرزند حرب بن امیه و یارانش دست همکاری داده‏اید، و دست از یاری ما برداشته‏اید .آری به خدا سوگند که نیرنگ و بی‏وفایی خصلت دیرینه شماست که رگ و ریشه شما بر آن استوار و تنه و شاخه شما با آن خوگرفته و پستی و بی‏وفایی قلبهایتان را پوشانیده و سینه‏هایتان با آن مملو گردیده است.شما برای هر بیننده و ناظری بدترین میوه و برای هر ستمگری پست‏ترین لقمه هستید.نفرین خدا بر کسانی که پیمان خویش را پس از محکم ساختن آن می‏شکنند و شما خدا را بر پیمانهای خود کفیل قرار دادید و پیمان بستید.به خدا سوگند شما همان کسانی هستید که پیمان خود را شکستید.آگاه باشید، که این زنازاده فرزند زنازاده مرا میان دو چیز مخیر کرده و گفته است که از این دو یکی را انتخاب کن یا شمشیر یا تن به ذلت دادن .آیا من تن بر ذلت بدهم؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم.خدا و رسول خدا و مؤمنان و آن دامنهای پاک که ما را پرورده و آن دودمان شریف و آن مغزهای سرفراز و آن نفسهای با عزت نیاکان ما را از این امر بازداشته‏اند و هرگز روا نمی‏دارند که ما پیروی از این افراد پلید را بر مرگ با عزت ترجیح دهیم.آگاه باشید که من جای عذری برای شما باقی نگذاشتم .و این قوم را از سرانجام شومی که در پی دارند بیم دادم، با اینکه یاران ما را رها ساختند .اینک با خاندان خود و با این نفرات کم و پشت کردن کمک دهندگان در برابر لشگریان بسیار خواهم جنگید.آنگاه امام در ادامه سخنان خود به خواندن اشعاری از فروة بن مسیک مرادی پرداخت:

فان نهزم فهزامون قدما

و ان نغلب فغیر مغلبینا

و ما ان طبنا جبن و لکن

منایانا و دولة آخرینا

فافنی ذلکم سروات قومی

کما افنی القرون الاولینا

فلو خلد الملوک اذن خلدنا

و لو بقی الکرام اذن بقینا

فقل للشامتین بنا افیقوا

سیلقی الشامتون کما لقینا

سپس گفت: آگاه باشید، به خدا سوگند، پس از این جنگ اندک مدتی بیش زنده نخواهید ماند .آن قدر که سواره‏ای بر مرکب خویش بنشیند مهلت نخواهید یافت.و آنگاه گردش ایام و حوادث روزگار همانند چرخ آسیا بر سر شما چرخ زند و مانند مدار سنگ آسیا شما را مضطرب و پریشان سازد.پس همفکران خود را فراهم سازید و با یکدیگر مشورت کنید که بعدا از کرده خود پشیمان نشوید و امر بر شما پوشیده نماند.آنگاه مهلتم ندهید و کار مرا یکسره کنید.من بر خدا که پروردگار من و شماست توکل می‏کنم، که اختیار هر جنبنده‏ای در ید قدرت اوست، و پروردگار من هر کس را اراده کند بر صراط مستقیم هدایت خواهد کرد.

در این اثنا زهیر بن قین بر اسب خویش که دمی دراز داشت با سلاح تمام به سوی دشمن شتافت و با سخن خود آنان را اندرز گفت، اما آنان به او ناسزا گفتند.ابن زیاد را مدح کردند .پس زهیر به آنها گفت: ای بندگان خدا، فرزندان فاطمه از پسر سمیه بیشتر شایسته دوستی و یاریند.اکنون اگر آنها را یاری نمی‏کنید خدا را به یاد آورید و از کشتن آنان خودداری کنید.پس شمر تیری به او انداخت و او را به باد ناسزا گرفت و گفت: خدا هم اکنون تو و یارت را خواهد کشت.زهیر گفت: مرا از مرگ می‏ترسانی، به خدا مرگ با او را از ماندن با شما به مراتب بیشتر دوست دارم.آنگاه حسین ع وی را خواست و او نیز از برابر دشمن بازگشت .همین که حر بن یزید مشاهده کرد که این قوم به جنگ با آن حضرت تصمیم گرفته‏اند رو کرد به عمر بن سعد و گفت: آیا تو با این مرد جنگ خواهی کرد؟ گفت: به خدا بله، جنگی که دست کم سرها بیفتند و دستها بریده گردند.

حر گفت: آیا در آنچه به شما پیشنهاد کرد، رضایت نمی‏دهید؟

عمر بن سعد گفت، اگر کار با من بود رضایت می‏دادم، اما امیر تو این را نپذیرفت.پس حر بیامد تا در کناری از مردم بایستاد.یکی از مردان قومش نیز با وی بود به نام قرة بن قیس .حر به او گفت امروز اسبت را آب داده‏ای؟

گفت: نه.

گفت: نمی‏خواهی آن را آب دهی؟

قره گوید، به خدا سوگند، پنداشتم که می‏خواهد دور شود و در جنگ شرکت نکند.و خوش ندارد که من او را در آن حال ببینم.به او گفتم من اسبم را آب نداده‏ام، و اکنون می‏روم تا آن را آب دهم.

گوید از جایی که وی بود دور شدم.به خدا چنانچه مرا از مقصود خویش آگاه کرده بود با وی نزد حسین ع رفته بودم.

پس حر اندک اندک خود را به حسین ع نزدیک ساخت.یکی از قوم وی به نام مهاجر پس اوس گفت : ای پسر یزید چه می‏خواهی؟ آیا می‏خواهی حمله کنی؟ حر وی را پاسخ نگفت و لرزش سراپایش را گرفت.مهاجر گفت: به خدا کار تو مرا به شک و تردید واداشته.هرگز به هنگام جنگ تو را به این حال ندیده بودم که اکنون می‏بینم.اگر به من می‏گفتند، دلیرترین مردم کوفه کیست؟ غیر از تو از کسی نام نمی‏بردم.این چیست که از تو می‏بینم؟

حر گفت به خدا من خود را میان بهشت و جهنم مردد می‏بینم.به خدا چنانچه مرا پاره پاره کنند و بسوزانند چیزی را بر بهشت اختیار نمی‏کنم.این را بگفت و اسب خویش را بزد و در حالی که دست بر سر گذاشته و به سوی حسین ع به راه افتاده بود چنین می‏گفت: خداوندا به سوی تو بازمی‏گردم.بارالها من دلهای دوستان تو و فرزندان دختر پیمبر تو را آزرده ساختم .پس توبه مرا بپذیر.

همین که به حسین ع نزدیک شد گفت: ای فرزند پیامبر، خدا مرا فدایت کند.من همانم که تو را از بازگشت جلوگیری کردم و همراهت بیامدم تا به ناچار تو را در این مکان فرود آوردم .من هرگز گمان نداشتم این مردم آنچه را گفته بودی نپذیرند و کار ما به اینجا بکشد، و تو را به این سرنوشت دچار سازند.به خدا اگر می‏دانستم که اوضاع چنین می‏شود هرگز به چنین کاری دست نمی‏زدم.اینک پیش تو آمده‏ام و از آنچه کرده‏ام به پیشگاه پروردگارم توبه می‏برم.تو را با جان خود یاریت می‏کنم تا پیش رویت بمیرم.آیا توبه من پذیرفته است؟

حسین ع گفت: آری خداوند توبه تو را می‏پذیرد.اکنون از اسب فرود آی.حر گفت: من به حال سواری از پیاده بهتر می‏جنگم.من در یاری تو بر اسبم مدتی با آنها کارزار می‏کنم.هر چند که در پایان، کارم به فرود آمدن خواهد کشید.

حسین ع گفت: خدایت رحمت کند هر چه به نظرت می‏رسد انجام ده.پس پیش روی امام بیامد و مردم کوفه را پند و اندرز داد.اما گروهی از آنان به سوی او حمله بردند و تیر انداختند .حر بازگشت تا پیش روی حسین ع بایستاد.در این موقع بود که عمر بن سعد فریاد زد، ای درید، پرچم را نزدیک آر.پس درید پرچم را پیش برد آنگاه ابن سعد تیری در کمان نهاد و به سوی سپاه حسین ع بینداخت و گفت: شاهد باشید که من نخستین کس بودم که تیر رها کردم و به دنبال او لشگرش تیرها را رها کردند.چنان که گویی قطرات باران است که بر آنها سرازیر گشته است .پس از یاران امام کسی باقی نماند که تیری به او اصابت نکرده باشد.

پس حسین ع رو کرد به یاران خود و گفت: خداوند شما را رحمت کند.برخیزید تا به سوی مرگ رویم.که هرگز از آن گریزی نیست و بدانید که این تیرها که به سوی ما رها ساختند، پیامهای آنان است که شما را به جنگ می‏خوانند.و بدین ترتیب نبرد آغاز شد و چند ساعت در آن روز حملات یکی پس از دیگری انجام می‏گرفت، تا آنجا که گروهی از یاران حسین ع به شهادت رسیدند .پس حسین ع گفت: آیا در راه خدا فریاد رسی نیست که به یاری ما بشتابد؟ آیا کسی نیست که از حریم پیامبر خدا ص دفاع کند؟ همین که یزید بن زیاد مهاصر کندی که وی را ابو الشعشاء می‏گفتند و از یاران ابن سعد بود مشاهده کرد که به پیشنهادات حسین ع پاسخ رد داده‏اند .سپاه ابن سعد را رها کرد، و به یاری حسین ع آمد و پیش روی امام به نبرد با دشمن پرداخت .وی به خواندن رجز پرداخت و می‏گفت:

انا یزید و ابی مهاصر

اشجع من لیث بغیل خادر

یا رب انی للحسین ناصر

و لا بن سعد تارک و هاجر

بدین ترتیب پیش روی امام به طرف دشمن تیراندازی می‏کرد، چنان که گویند صد تیر بینداخت و تنها پنج تیر به خطا رفت و بر زمین افتاد.وی همچنان تیر می‏انداخت و هر بار که تیری رها می‏ساخت حسین ع وی را دعا می‏کرد و می‏گفت: بار خدایا تیرش را نیرومند ساز، و پاداش او را بهشت قرار ده.پس در پایان پنج تن از یاران عمر بن سعد را بکشت و او نیز نخستین کسی بود که به شهادت رسید.

سپاه دشمن هر یک به میدان می‏آمدند و مبارز می‏طلبیدند.یاران حسین ع با اشتیاق فراوان به سوی آنان می‏شتافتند و آنان را پاسخ می‏گفتند.چنان که درباره آنان اشعار زیر را گفته‏اند :

قوم اذا نودو الدفع ملمة

و الخیل بین مدعس و مکر دس

لبسوا القلوب علی الدروع و اقبلوا

یتها فتون علی ذهاب الانفس

ادامه در پسن بعدی ...... (۲)..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:55  توسط خادمین اهل بیت | 

شب عاشورا

نزدیک شب عاشورا، امام حسین علیه السلام یاران خود را به گرد خود آورد، امام سجاد علیه السلام می‏فرماید: من با اینکه بیمار بودم، نزدیک شدم ببینم پدرم به آنان چه می‏گوید، شنیدم رو به اصحاب کرد و پس از حمد و ثنا فرمود:

«اما بعد و انی لا اعلم اصحابا اوفی ولا خیرا من اصحابی و لا اهل بیت ابر ولا اوصل من اهل بیتی فجزا کم الله عنی خیرا ... ».

برادران و پسران و برادر زادگان و پسران عبدالله بن جعفر و زینب علیها السلام به پیش آمدند و گفتند: برای چه این کار را بکنیم؟ برای اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ هرگز، خداوند آن روز را برای ما پیش نیاورد.

حضرت عباس علیه السلام به عنوان نخستین نفر سخنانی به این مضمون گفت، و بعد از او دیگران نیز چنین گفتند.

امام حسین علیه السلام به پسران عقیل رو کرد و فرمود:«ای پسران عقیل! کشته شدن مسلم علیه السلام بس است، پس شما بروید، من اجازه رفتن به شما دادم‏».

آنها عرض کردند: «سبحان الله!» آنگاه مردم درباره ما چه می‏گویند، ما بزرگ و آقا و عموی خود را که بهترین عموهایمان بود به خود واگذاریم و یک تیر باهم نینداختیم و یک نیزه و شمشیر به کار نبردیم، و ندانیم که به سرشان چه آمد؟ نه هرگز ما چنین کاری نخواهیم کرد، بلکه ما جان و مال و زن و فرزند خود را فدای تو می‏سازیم، و در رکاب تو می‏جنگیم تا به هر جا رفتی ما نیز همراه تو باشیم.

«فقبح الله العیش بعدک‏».

در میان یاران غیر بنی هاشم، مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: آیا ما از تو دست برداریم؟ آنگاه ما چه عذر و بهانه‏ای در مورد حق شما به پیشگاه خدا ببریم؟ آگاه باش به خدا دست از تو بر نمی‏دارم تا نیزه به سینه دشمن بکوبم، و آنها را به شمشیر بزنم تا قائمه شمشیر در دستم می‏باشد و گرنه سنگ به سوی آنها پرتاب کنم، سوگند به خدا دست از تو بر نمی‏دارم تا خدا بداند که ما حرمت پیامبرش را درباره تو رعایت نمودیم و اگر مرا هفتاد بار در راه تو بکشند و بسوزاند و زنده کنند تا دم آخر با تو هستم تا چه رسد به اینکه یک کشتن بیش نیست، و آن کشتن در راه تو کرامتی است که هرگز پایان ندارد.

پس از او «زهیر بن قین‏» برخاست و گفت: «سوگند به خدا دوست ندارم کشته شوم سپس زنده گردم، دوباره کشته شوم تا هزار بار و خدا به وسیله کشته شدن من از کشته شدن تو و جوانان از خاندانت جلوگیری نماید».

گروهی از یاران نیز همین گونه سخن گفتند، امام از همه تشکر کرد و برای همه دعا نمود و به خیمه خود بازگشت. (1)

نیز روایت‏شده: امام حسین علیه السلام به یاران خود فرمود: خداوند جزای خیر به شما عطا فرماید، و جایگاه آنها را در بهشت به آنان نشان داد، آنها در شب عاشورا مقام ارجمند خود را در بهشت دیدند، و به یقینشان افزوده شد، از این رو از شمشیر و نیزه و تیر، احساس درد و رنج نمی‏کردند و آنچنان در سطح بالائی از روحیه شهادت طلبی بودند، که برای وصول به مقام شهادت از همدیگر پیشدستی می‏کردند». (2)

امام سجاد علیه السلام می‏فرماید: من شب عاشورا نشسته بودم و عمه‏ام نزد من بود و از من پرستاری می‏کرد، در آن هنگام پدرم به خیمه خود رفت و جون (یا جوین) غلام ابوذر در نزد آنحضرت سرگرم اصلاح شمشیر آنحضرت بود و پدرم این اشعار را (که حاکی از بی اعتباری دنیا است) خواند:

یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشراق و الاصیل من صاحب او طالب قتیل والدهر لا یقنع بالبدیل و انما الامر الی الجلیل و کل حی سالک سبیلی

امام حسین این اشعار را دو یا سه بار خواند، من آن اشعار را شنیدم و مقصود امام را دریافتم، گریه گلویم را گرفت، اما خود را نگه داشتم و خاموش شدم و دانستم بلا فرود آمده است.

اما عمه‏ام زینب علیها السلام تا آن اشعار را شنید، مقصود را دریافت، نتوانست‏خودداری کند، گریه کنان بی تابانه به حضور امام دوید و گفت:

«وا ثکلاه! لیت الموت اعدمنی الحیوه ...».

امام به او نگریست و فرمود: خواهر جان! شیطان صبر شکیبائی را از تو نرباید، این را گفت: قطرات اشک از چشمانش سرازیر گشت و فرمود:

«لو ترک القطا لنام‏».

زینب عرض کرد: وای بر حال من، تو ناگزیر خود را به مرگ سپرده‏ای،و بندهای قبلم را گسته‏ای و بسیار بر من ناگوار و دشوار است، این را گفت و مشت بر صورت زد، دست بر گریبان برده و آن را چاک زد و بیهوش به زمین افتاد.

امام حسین علیه السلام برخاست و آب به روی خواهر پاشید، و او را دلداری داد و فرمود: آرام باش ای خواهر، پرهیزگاری و شکیبائی را که خدا بهره‏ات ساخته پیشه کن و بدانکه همه اهل زمین و آسمان میمیرند، و جز خدا هیچکس باقی نمی‏ماند جد و پدر و مادرم بهتر از من بودند، بردارم حسن علیه السلام بهتر از من بود (همه از دنیا رفتند) و من و هر مسلمانی باید به رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم اقتدا کنیم.

خواهرم تو را سوگند می‏دهم بعد از کشتن من گریبان چاک مزن، روی خود را مخراش، امام سجاد علیه السلام می‏فرماید: آنگاه پدرم، زینب علیها السلام را نزد من آورد و نشاند و خود به سوی یارانش رفت. (3)

(شب عاشورا امام بود که زینب را دلداری دهد و لی بعد از ظهر عاشورا چه کسی زینب علیها السلام را دلداری داد؟!).

از وقایع شب عاشورا آنکه امام حسین علیه السلام و اصحابش مشغول دعا و تلاوت قرآن و نماز و مناجات بودند، به گونه‏ای که در روایت آمده:

ولهم دوی کدوی النحل ما بین راکع و ساجد و قائم و قاعد.

همین آوای پر سوز که از دلهای پاکبازان و عاشقان خدا برمی‏خاست، باعث‏شد که سی و دو نفر از سربازان دشمن تحت تاثیر قرار گرفته، همان شب به سپاه امام حسین علیه السلام پیوستند. (4)

شب عاشورا، امام حسین علیه السلام تنها از خیمه خود بیرون آمد و برای شناسایی به طرف بیابان رفت و به بررسی بلندها و گوداها و فراز و نشیبهای بیابان پرداخت، نافع بن هلال می‏گوید: من پشت‏سر امام به راه افتادم (تا اگر از ناحیه دشمن به او آسیب برسد از او دفاع کنم) امام فهمید و به من فرمود: برای چه بیرون آمده‏ای؟ عرض کردم: «از اینکه تنها بیرون رفتی پریشان شدم چرا که لشکر این طاغوت، در همین نزدیکی است‏».

امام فرمود: برای بررسی فرازها و گودالهای این بیابان آمده‏ام، تا هنگام حمله دشمن و حمله ما، میدان و کمینگاههای میدان را بشناسم.

نافع می‏گوید: سپس امام بازگشت و دستم را گرفت و فرمود: همان واقع می‏شود و وعده خدا خلاف ناپذیر است!! سپس به من فرمود: «آیا نمی‏خواهی شبانه بین این دو کوه بروی و جان خود را از این گیر و دار نجات دهی؟».

نافع تا این سخن را شنید، روی دو پای امام افتاد و بوسید و با سوز و گداز می‏گفت: «مادرم به عزایم بنشیند (که بروم) شمشیرم معادل هزار درهم، و اسبم نیز معادل هزار درهم است، خداوند افتخار همسوئی با تو را به من عطا کرده، از تو جدا نگردم تا در راه تو قطعه قطعه شوم‏».

سپس امام به خیمه زینب علیها السلام وارد شد، نافع در مقابل خیمه در انتظار امام ایستاد، شنید زینب به برادر می‏گوید: آیا اصحاب خود را امتحان کرده‏ای، من ترس آن دارم که هنگام خطر تو را تنها بگذارند.

امام فرمود: «سوگند به خدا آنها را آزمودم دیدم همه آماده و استوار هستند و همانند اشتیاق کودک به پستان مادرش، اشتیاق به مرگ دارند».

نافع می‏گوید: وقتی که این سخن از زینب علیها السلام شنیدم، گریه کردم، و نزد حبیب بن مظاهر آمدم و آنچه را شنیده بودم به او گفتم.

حبیب گفت: سوگند به خدا اگر انتظار فرمان امام نبود هم اکنون با شمشیر به سوی دشمن حمله می‏کردم.

گفتم: من گمان می‏برم بانوان حرم با حضرت زینب علیها السلام این گونه سخن بگویند و پریشان گردند، مناسب است که اصحاب را جمع کنی و نزد خیمه زینب علیها السلام برویم و با گفتار خود، قلب آنها را گوارا و استوار سازیم.

حبیب، اصحاب را جمع کرد، و سخن نافع را به آنها گفت، همه گفتند: اگر انتظار فرمان امام نبود، هم اکنون به دشمن حمله می‏کردیم، چشمت روشن و خاطرت آرام باشد که ما استوار هستیم.

حبیب برای آنها دعا کرد، و با هم کنار خیام بانوان آمدند و صدا زدند: «ای گروه بانوان و حرم‏های رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم این شمشیرهای جوانمردان شما است که سوگند یاد کرده‏اند در غلاف نکنند مگر اینکه گردن دشمنان را بزنند، و این نیزه‏های جوانان شما است که قسم خورده‏اند به زمین نیفکنند مگر اینکه به سینه‏های دشمن فرو کنند».

بانوان با گریه و ندبه از خیمه‏ها بیرون آمدند و گفتند: «ای پاکبازان، از حریم دختران رسولخدا و بانوان منسوب به امیر مؤمنان علیه السلام حمایت کنید و دریغ منمائید».

اصحاب همه صدا به گریه و شیون بلند کردند (که آری ما عاشقانه از شما حمایت می‏کنیم و اشک شوق می‏ریزیم). (5)

از وقایع شب عاشورا اینکه امام حسین علیه السلام فرزندش علی اکبر را با سی سواره و بیست پیاده برای آب آوردن (به سوی فرات) فرستاد، آنها در شرائط بسیار خطرناک رفتند آب آوردند، امام به یاران فرمود: «برخیزید و از آب بنوشید و وضو بسازید و غسل کنید و لباسهای خود را بشوئید تا کفن شما باشند». (6)

نیز در مقاتل نقل شده:امام حسین علیه السلام برادرش عباس علیه السلام را (شب تاسوعا یا عاشورا) با سی نفر سواره و بیست نفر پیاده برای آوردن آب، روانه فرات کرد، بیست مشک همراه آنها بود، آنها در تاریکی شب خود را به آب فرات رساندند عمرو بن حجاج فرمانده نگهبانان آب فرات وقتی که آنها را شناخت به آنها گفت: حق آشامیدن آب دارید ولی حق بردن آن را ندارید.

عباس علیه السلام و همراهان، مشکها را پر از آب کرده و روانه خیام شدند، دشمنان سر راه آنها را گرفتند و جنگ سختی درگرفت، جمعی از دشمنان کشته شدند، ولی از اصحاب عباس علیه السلام کسی کشته نشد، و آنها مشکهای آب را به خیمه رسانیدند، امام حسین علیه السلام و سایر اهلبیت علیه السلام از آن آب آشامیدند.

«فلذا سمی العباس سقاء».

امام حسین علیه السلام به اصحاب فرمود: خیمه‏های خود را نزدیک هم کنند و خیمه‏های مردان را در جلو خیمه‏های زنان قرار دهند، و در پشت‏خیمه‏ها گودالی کندند و هیزم و نی در آن ریختند و آتش افروختند تا لشکر دشمن نتواند از پشت‏خیمه‏ها به سوی خیمه‏ها هجوم بیاورد. (7)

امام در نزدیک سحر شب عاشورا، در سرا پرده مخصوص بدن خود را نوره کشید که آن را با بوی مشک معطر کرده بودند، در آن وقت بریر بن خضیر و عبدالرحمان کنار آن خیمه به نوبت ایستاده بودند که بعدا خود بدنشان را پاک و خوشبو سازند، بریر با عبدالرحمان شوخی می‏کرد، عبدالرحمان به او گفت: امشب هنگام شوخی نیست:

بریر گفت: قوم من می‏دانند که من نه در جوانی و نه در پیری هل شوخی نبوده‏ام، اکنون که می‏بینی شادی می‏کنم از این رو است که می‏دانیم شهید می‏شودم و بعد از شهادت، حوریان بهشت را در بر خواهم گرفت و از نعمتهای بهشت بهره‏مند می‏شوم. (8)

از حضرت زینب علیها السلام نقل شده فرمود: در شب عاشورا، نصف شب به خیمه برادرم حضرت عباس علیه السلام رفتم دیدم جوانان بنی‏هاشم به دور او حلقه زده‏اند و او مانند شیر ضرغام با آنها سخن می‏گوید، و به آنها می‏فرماید: «ای برادرانم و ای پسر عموهایم! فردا هنگامی که جنگ شروع شد، نخستین کسانی که به میدان رزم می‏شتابد، شما باشید، تا مردم نگویند: بنی هاشم جمعی را برای یاری خواستند، ولی زندگی خود را بر مرگ دیگران ترجیح دادند ...».

جوانان بنی هاشم پاسخ دادند: «ما مطیع فرمان تو می‏باشیم‏».

حضرت زینب علیها السلام می‏گوید: از آنجا به خیمه «حبیب بن مظاهر» رفتم دیدم با یاران (غیر بنی هاشم) جلسه مذاکره تشکیل داده و به آنها می‏گوید: «فردا وقتی که جنگ شروع شد، شما پیشقدم شوید و نخست به میدان بروید، و نگذارید که یک نفر از بنی هاشم، قبل از شما به میدان برود، زیرا که بنی هاشم، از سادات و بزرگان ما می‏باشند ...».

اصحاب گفتند: «سخن تو درست است‏» و به آن وفا کردند. (9)

هنگام سحر شب عاشورا، امام حسین علیه السلام اندکی خوابید و بیدار شد، و به حاضران فرمود: در خواب دیدم، سگانی به من روی آوردند تا مرا بدرند، در میان آنها سگی دو رنگ دیدم که از همه بر من سخت‏تر بود، و گمان دارم کشنده من از میان دشمن، مردی مبتلا به پیسی است، باز در عالم خواب رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم را با جمعی از اصحاب دیدم، فرمود: «ای پسرک من، تو شهید آل محمد هستی، و اهل آسمانها از آمدن تو شادی می‏کنند و امشب افطار تو در نزد من باشد، تاخیر مکن، این فرشته‏ای است که از آسمان فرود آمده تا خون تو را بگیرد و در شیشه سبزی نگهدارد».

این خوابی را که دیده‏ام حاکی است که اجل نزدیک است و بدون شک هنگام کوچ کردن فرا رسیده است. (10

امضاء شهادتنامه

امشب شهادتنامه عشاق امضاء میشود     فردا زخون عاشقان این دشت دریا میشود امشب کناریکدگرنشسته ال مصطفی   فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا میشود امشب بود برپا اگر این خیمه ثاراللهی         فردا بدست دشمنان برکنده از جا میشود امشب صدای خواندن قرآن بگوش آید ولی     فردا صدای الامان زین دشت برپا میشود امشب کنارمادرش لبتشنه اصغرخفته است      فرداخدایابسترش آغوش صحرا میشود امشب رقیه حلقه زرین اگر دارد بگوش        فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا میشود امشب به خیل تشنگان عباس باشد پاسبان      فردا کنار علقمه بیدست‏سقا میشود امشب گرفته در میان اصحاب اما خویش را         فردا عزیز فاطمه بی‏یار و تنها میشود

 

پی‏نوشتها:

1- ترجمه ارشاد مفید ج 3 / ص 93 - 95.

2- منتهی الآمال ج 2 / ص 247.

3- ترجمه ارشاد مفید ج 2 / ص 97.

4- بحار ج 44 / ص 394 - نفس المهموم ص 118.

5- مقتل الحسین مقرم ص 262 - 263.

6- نفس المهموم ص 117.

7- همان مدرک.

8- مثیر الاحزان ابن نما ص 54 - لهوف ص 84 - بحار ج 5 ص 1.

9- کبریت الاحمر ص 479.

10- نفس المهموم ص 119.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:53  توسط خادمین اهل بیت | 

جلوگيرى از آب

از اب هم مضایقه کردند کوفیان          خوش داشتندحرمت مهمان کربلا

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 144

عبيد الله بن زياد به عمر بن سعد نامه ديگرى نوشت و گفت: ميان حسين و ياران وى و آب حايل شو كه يك قطره از آن ننوشند، همچنان كه با پاكيزه‏خوى متقى، عثمان بن عفان رفتار كردند.پس بى درنگ عمر بن سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد كه آبگاه را گرفتند و ميان حسين ع و ياران وى و آب حايل شدند، تا به اين وسيله حسين ع و ياران او نتوانند به آب دست يابند، و اين واقعه سه روز پيش از شهادت امام حسين ع بود.

همين كه تشنگى بر حسين و يارانش سخت شد، عباس بن على ع برادر خويش را پيش خواند و با بيست نفر همراه با بيست مشك و سى سوار شبانگاه برفتند و نزديك آب رسيدند.نافع بن هلال جملى با پرچم پيشاپيش مى‏رفت.عمرو بن حجاج با مشاهده او گفت: كيستى و براى چه آمده‏اى؟ گفت: من نافع بن هلال هستم.آمده‏ايم از اين آب كه ما را از آن منع كرده‏ايد بنوشيم.گفت : بنوش، نوش جانت.

نافع گفت: نه، به خدا سوگند تا حسين ع و يارانش تشنه‏اند يك قطره نخواهم نوشيد.عمرو گفت: نه، راهى براى آب دادن اينان نيست.ما را اينجا گذاشته‏اند كه آب را از ايشان منع كنيم.

نافع بلافاصله به ياران خود گفت: مشكها را پر كنيد.آنها مشكها را پر كردند.عمرو بن حجاج و يارانش پيش دويدند و مى‏خواستند راه بازگشت را بر آنان ببندند.عباس بن على ع و نافع بن هلال به آنها حمله بردند كه بر جاى خويش بازگشتند و راه را گشودند.يك بار ديگر باز هم عمرو و يارانش جلو آمدند و قصد حمله داشتند، اما عباس و يارانش با آنان مقابله كردند و ميان آنها درگيرى شد.به هر حال ياران حسين ع با مشكها آمدند و آب را پيش وى بردند .اما چنان كه سبط ابن جوزى مى‏گويد: بر سر آب ميان دو گروه مبارزه در گرفت، و سرانجام نتوانستند به آب دست يابند.

بدين ترتيب، آن قوم، حسين ع را به شدت در سختى و فشار قرار دادند تا آنجا كه تشنگى بر امام و يارانش غلبه كرد.در اين اثنا برير بن خضير همدانى به حسين ع گفت: اى فرزند پيمبر خدا، آيا اجازه مى‏دهيد كه نزد اين قوم بروم و با آنان گفتگو كنم؟ حضرت وى را اجازه داد.پس نزد قوم رفت و خطاب به آنان گفت: اى گروه مردم، خداى عز و جل، محمد ص را به حق به پيامبر برگزيد تا مردم را بشارت دهند و بيم دهنده باشد.او با اذن خدا، مردم را به سوى خداوند دعوت كرد و خود براى همه چراغى فروزان بود.اكنون ميان آب فرات و فرزند رسول الله ص حايل شده و آب را بر آنها بسته‏اند.آبى كه بر خوكها و سگهاى بيابان رواست.

مردم با تندى به وى گفتند: اى برير، زياد سخن گفتى.ساكت باش.به خدا سوگند همان طور كه پيش از حسين از آب محروم شدند اينك حسين نيز تشنه خواهد ماند.

آنگاه امام حسين ع به برير امر به سكوت فرمود و گفت: اى برير بنشين.سپس در حالى كه بر شمشير خود تكيه كرده بود رو كرد به قوم و با صداى بلند گفت:

شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا مرا مى‏شناسيد؟

گفتند: آرى، تو فرزند پيمبر خدا و نواده او هستى.

ـ شما را به خدا آيا مى‏دانيد جد من رسول الله ص است؟

ـ آرى.

ـ شما را به خدا سوگند، آيا مى‏دانيد كه مادرم فاطمه دختر محمد ص است؟

ـ آرى مى‏دانيم.

ـ شما را به خدا آيا مى‏دانيد كه پدرم على بن ابى طالب ع است؟

ـ آرى.

ـ شما را به خداى سوگند مى‏دهم.آيا مى‏دانيد كه جده من خديجه دختر خويلد نخستين بانوى اين امت است كه اسلام آورد؟

ـ آرى.

امام ادامه داده فرمود:

شما را سوگند به خداى، آيا مى‏دانيد كه حمزه سيد الشهداء عموى پدرم بوده است؟

قوم گفتند: آرى.

ـ شما را به خدا قسم مى‏دهم آيا اطلاع داريد كه اين شمشير از آن رسول الله ص بوده است؟

ـ آرى.

ـ شما را به خدا، آيا مى‏دانيد كه اين عمامه‏اى كه بر سر دارم مخصوص پيامبر خدا ص بوده است؟

ـ آرى.

ـ شما را به خدا، آيا مى‏دانيد كه على ع نخستين كسى بود كه از ميان امت به اسلام گرويد؟ آيا مى‏دانيد كه در علم و دانش و حلم و بردبارى از همه برتر و والاتر بود، و بر هر كس، ولى خواهد بود؟

قوم همگى گفتند: آرى همه را مى‏دانيم.

امام فرمود: پس از روى چه دليل خون مرا مباح مى‏سازيد؟ با اينكه پدرم ساقى و پاسدار حوض كوثر است.از بسيارى از افراد حمايت و پشتيبانى خواهد كرد، همچنان كه ساربان، شتران را از سراب مى‏راند، و در قيامت پدرم پيشاپيش كسانى است كه حمد و سپاس خداوند را به جا آورده‏اند.

گفتند: آرى همه اين مطالب را مى‏دانيم با اين وصف دست از تو برنداريم تا با لب تشنه جان دهى.

در اين وقت كه امام حسين ع به ايراد خطابه خود پرداخته بود، دختران و خواهران آن حضرت با شنيدن سخنان وى به شدت مى‏گريستند و صداى ناله آنان بالا مى‏گرفت.چنانچه امام متوجه آنان شد.پس برادر خود عباس و فرزند خود على را پيش خواند و از آن دو خواست كه آنان را ساكت سازند و ادامه داده گفت: به جان خودم از اين پس آنها بسيار خواهند گريست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:46  توسط خادمین اهل بیت | 

ملاقات امام (ع) با ابن سعد

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 146

امام حسين ع عمرو بن قرظه انصارى را پيش عمر بن سعد فرستاد و گفت: من تصميم دارم با تو چند كلمه سخن بگويم.امشب ميان اردوگاه خودت مرا ببين.پس عمر بن سعد با بيست نفر بيامد .حسين ع نيز آمد.همين كه به هم رسيدند امام به ياران خود گفت، دور شوند.تنها عباس و فرزندش على اكبر با وى بودند.عمر بن سعد نيز با ياران خويش چنين كرد و تنها پسر او حفص و يكى از غلامانش با وى بودند.حسين ع به ابن سعد گفت: واى بر تو.آيا از خداى نمى‏ترسى؟ خدايى كه سرانجام به سوى او باز خواهى گشت.آيا به قصد پيكار با من آمده‏اى در حالى كه مرا بخوبى مى‏شناسى و مى‏دانى كه من فرزند چه كسى هستم.بيا با من همراه شو و اين قوم را واگذار، كه در اين صورت خود را به خداى نزديك كرده‏اى.ابن سعد گفت، از آن بيم دارم كه خانه‏ام را ويران كنند، امام گفت: من آن را براى تو جبران خواهم كرد.باز گفت املاكم را مى‏گيرند.امام گفت: از اموال خود در حجاز بهتر از آن را به تو مى‏بخشم.ابن سعد گفت : خانواده‏ام چه مى‏شود؟ بر آنان نيز نگران هستم.امام در اينجا سكوت كرد و ديگر پاسخى نداد و از نزد او بازگشت در حالى كه مى‏گفت، چه فكر مى‏كنى؟ مى‏دانى كه به زودى در بستر تو را خواهند كشت و در روز قيامت از آمرزش خداوند بهره‏مند نخواهى شد.اميدوارم از گندم عراق جز اندكى استفاده نبرى.عمر بن سعد در حالى كه لب به تمسخر گشوده بود گفت: اگر به گندم دست نيافتم از جو استفاده خواهم كرد.باز بار ديگر حسين ع شخصى را براى ديدار با ابن سعد فرستاد و گفت من حاضرم بار ديگر با يكديگر ملاقات كنيم.پس دو اردوگاه شبانگاه با يكديگر روبرو شدند و ميان حسين ع و ابن سعد سخن به درازا كشيد.به هر حال اين امر سه يا چهار بار اتفاق افتاد.آنگاه عمر بن سعد به عبيد الله بن زياد چنين نوشت: اما بعد .خداوند آتش را خاموش گردانيد و اتفاق برقرار شد و كار امت را به صلاح آورد.اكنون پيشنهاد حسين به من اين است كه از همان جايى كه آمده به همان محل دوباره بازگردد، يا او را به هر يك از مرزهاى مسلمانان كه وى را بفرستيم برود و در حقوق و تكاليف همانند آنها باشد . (1)

از عقبة بن سمعان روايت است كه گفت: سوگند به خداى كه امام حسين ع هرگز چنين پيشنهادى نكرد كه يا نزد يزيد و يا به يكى از سرحدات برود، بلكه سخن آن حضرت چنين بود كه: مرا واگذاريد از همان سرزمين كه آمده‏ام بازگردم و يا به سرزمينى پهناور بروم.

همين كه ابن زياد نامه را خواند گفت: اين نامه مرد خير خواهى است كه بر امير خويش اندرز گفته و بر قوم خويش دلسوزى كرده است.در اين اثنا شمر بن ذى الجوشن برخاست و گفت: اكنون كه حسين بن على ع به سرزمين تو فرود آمده و كنار توست، اين را از او مى‏پذيرى؟ به خداى سوگند چنانچه از ديار تو برود و دست در دست تو ننهاده باشد نيرو و عزت از آن وى باشد و ضعف و زبونى از آن تو.اين پيشنهاد را مپذير كه مايه ضعف است.بايد به حكم تو تسليم شوند، كه اگر مجازات كنى اختيار آن با تو باشد و اگر مى‏بخشى به اختيار تو باشد.ابن زياد گفت: چه خوب گفتى.رأى تو درست است.آنگاه ابن زياد شمر بن ذى الجوشن را پيش خواند و گفت: اين نامه را پيش عمر بن سعد ببر كه به حسين و يارانش بگويد به حكم من تسليم شوند .اگر پذيرفتند آنها را به مسالمت پيش من بفرستد و اگر نپذيرفتند با آنها بجنگد، و چنانچه پذيرفت و جنگ را آغاز كرد، ميع فرمان او باش و چنانچه ابا كرد تو فرمانرواى سپاه باش و ابن سعد را گردن بزن، و سرش را پيش من بفرست.سپس ابن زياد به عمر بن سعد نوشت: من تو را سوى حسين نفرستاده‏ام كه دست از او بدارى و بيهوده وقت بگذرانى يا به سلامت و بقا اميدوار سازى و يا بنشينى و پيش من از او عذر خواهى و وساطت كنى.

بنگر چنانچه حسين و يارانش تسليم فرمان من شدند، آنها را به مسالمت نزد من بفرست، و چنانچه دريغ كردند به آنها حمله بر و خونشان بريز و اعضاى بدن آنها را ببر كه استحقاق اين كار را دارند.چنانچه حسين كشته شد اسب بر سينه و پشت وى بتاز كه ناسپاس و مخالف است.منظور من اين نيست كه اين كار پس از مرگ زيانى مى‏زند، اما قولى داده‏ام كه اگر او را كشتم با وى چنين كنم.چنانچه به دستور ما عمل كردى پاداش فردى را خواهى داشت كه مطيع فرمان بوده و اگر از انجام آن ابا كردى از مقام خود و سپاه كناره‏گير و اين امر را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه دستور خويش را به او داده‏ايم.و السلام.

همين كه نامه ابن زياد به ابن سعد رسيد و بخواند رو كرد به شمر و گفت: آيا مى‏دانى چه كردى؟ واى بر تو، خدا خانه‏ات را خراب كند و آنچه را كه درباره من انديشيده‏اى خداوند آرزويت را برآورده نسازد.به خداى سوگند مى‏دانم كه تو نگذاشتى آنچه را به او نوشته بودم بپذيرد و كارى را كه اميد داشتم به صلاح آيد، تباه كردى.به خدا سوگند حسين ع تسليم نخواهد شد.سوگند به خدا همان دلى را كه على داشت در ميان دو پهلوى پسرش قرار دارد.در اينجا شمر بدو گفت: به من بگو چه خواهى كرد.فرمان اميرت را اجرا مى‏كنى و با دشمن در جنگ مى‏شوى؟ در غير اين صورت سپاه و اردو را به من واگذار.عمر گفت: نه در تو چنين كرامتى نمى‏بينم .خودم اين كار را بر عهده مى‏گيرم، و تو همان سردار لشگر پيادگان باش.

پس شامگاه پنجشنبه كه نه روز از محرم گذشته بود، عمر بن سعد سوى حسين حمله برد.از طرفى شمر نيز بيامد و نزديك ياران حسين ايستاد و فرياد كرد: كجايند پسران خواهر ما يعنى عباس و جعفر و عبد الله و عثمان فرزندان على ع؟ پس حسين ع به آنان گفت: وى را پاسخ گوييد .هر چند مردى فاسق است، اما با شما نسبت خويشاوندى دارد.به اين معنى كه مادر آنها ام البتين از قبيله بنى كلاب و شمر نيز از همان طايفه بود.

پس برادران امام پيش شمر آمدند و گفتند: چكار دارى و چه مى‏خواهى؟ شمر گفت: اى پسران خواهر من شما در امانيد.جان خود را در خطر ميندازيد و به خاطر برادرتان حسين خود را بكشتن مدهيد، و خود را فرمانبردار يزيد سازيد.برادران بدو گفتند: خدايت لعنت كند.امانت را نيز لعنت كند.آيا رواست كه ما را امان دهى، در حالى كه فرزند رسول الله ص امان ندارد؟

در اين موقع عباس بن امير المؤمنين ع بانگ برآورد كه دستهاى تو بريده باد اى دشمن خدا و لعنت بر امانى كه تو براى ما آورده‏اى.تو ما را امر مى‏كنى كه دست از برادر و مولاى خود حسين فرزند فاطمه ع برداريم و سر به اطاعت افراد نفرين شده‏اى كه از فرزندان نفرين شده هستند درآوريم؟ !

شمر در خشم و غضب شد و به سوى سپاه بازگشت و اين در حالى بود كه خاله زاده آنها كه نامش عبد الله بن ابى محمل بن حرام و برخى جرير بن عبد الله بن مخلد كلابى را نام برده‏اند سوى ابن زياد رفته و براى اين چهار برادر امان گرفته بود و ابن زياد اين امان نامه را به وسيله يكى از غلامان خود براى آنان به كربلا فرستاده بود.

پيش از اين نيز اشاره شد كه مادر اين چهار تن ام البنين همسر على ع عمه عبد الله بود .پس با مشاهده امان نامه يكصدا گفتند: ما هرگز به امان گرفتن از پسر سميه نيازى نداريم .بهترين امان از جانب خداوند است.

سپس عمر بن سعد فرمان حمله را چنين صادر كرد، اى سپاه خدا، سوار شويد و به بهشت مژده گيريد.پس لشگر سوار شده تا هنگام غروب به حسين و يارانش يورش بردند.حسين ع بر در خيمه نشسته بود و به شمشير خويش تكيه داشت و به خواب رفته بود.زينب خواهر آن حضرت سر و صدا را شنيد و به برادر خود نزديك شد و گفت: برادر صداها را كه هر آن نزديك‏تر مى‏شود نمى‏شنوى؟ حسين ع سر را بلند كرده گفت: پيمبر خدا را به خواب ديدم كه به من گفت، امشب پيش ما مى‏آيى .زينب به صورت خويش زد و گفت: واى بر من حسين ع گفت: خواهرم واى از تو دور.آرام باش.رحمت خدا بر تو باد.بنا بر روايت ديگر، حسين ع نشسته بود كه اندكى خواب بر او چيره شد.همين كه سر برداشت، به خواهر خويش گفت: هم اكنون جد خود محمد ص و پدرم على ع و مادرم فاطمه ع و برادرم حسن ع را ديدم، در حالى كه مى‏گفتند: به زودى نزد ما خواهى آمد.در اين هنگام عباس بن على پيش آمده گفت: برادر، قوم آمدند.حضرت برخاسته به عباس گفت: برادر، نزد ايشان برو و بگو، چكار داريد و مقصودتان چيست و بپرس براى چه آمده‏اند؟ عباس پيش آنها رفت و با عده‏اى در حدود بيست سوار كه در ميان آنها زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز بودند، روبرو شد و گفت: چه انديشيده‏ايد و چه مى‏خواهيد؟ آنها گفتند: دستور از امير رسيده كه به شما بگوييم به حكم او تسليم شويد، يا با شما جنگ مى‏كنيم.عباس گفت: پس شتاب مكنيد تا به نزد ابو عبد الله بروم و آنچه را گفتيد به عرض آن حضرت برسانم.آنها باز ايستاده گفتند: او را ببين و اين پيام را با وى بگوى.آنگاه با پيام وى نزد ما بيا.عباس نزد حسين ع بازگشت تا خبر را به او بگويد.در اين موقع ياران وى ايستاده بودند و با آنان سخن مى‏گفتند و دشمن را پند و اندرز مى‏دادند، و از جنگ با حسين ع بازشان مى‏داشتند.عباس به نزد حسين ع آمد و پيام آنان را به اطلاع حضرت رساند.امام گفت: اگر مى‏توانى جنگ را تا فردا به تأخير بينداز و امشب آنان را از ما بازگردان، تا نماز بخوانيم و دعا كنيم و از حضرتش آمرزش بجوييم.خدا مى‏داند كه من نماز و تلاوت كتابش قرآن و دعاى بسيار و استغفار را دوست دارم.

از طرفى مقصود امام در اين موقعيت اين بود كه دستور خويش را با كسان خود بگويد و با آنان وصيت كند.همين كه عباس اين ماجرا را از آنان جويا شد ابن سعد پاسخى نگفت و ايستاد .پس عمرو بن حجاج زبيدى رو كرد به آنان و گفت: سبحان الله.به خدا سوگند، چنانچه اينان از مردمان ترك يا ديلم بودند و چنين خواسته‏اى از ما داشتند، بدون ترديد مى‏پذيرفتيم .پس چگونه رواست كه به خاندان محمد ص مهلت ندهيم.قيس بن اشعث در پاسخ گفت: آنچه را خواسته‏اند بپذير.اما من يقين دارم كه فردا با تو جنگ خواهند كرد.

پى‏نوشت:

1ـ نگاهى كوتاه به سخنان حضرت سيد الشهداء ع و بر مبناى روايات اسلامى كه پيش از اين به گوشه‏اى از آنها نيز اشاره شد، اين مطلب روشن مى‏شود كه آن حضرت هرگز حاضر نبود دست بيعت در دست يزيد گذارد.يكى از تاريخ نويسان مى‏نويسد: من از مدينه تا مكه و از مكه تا عراق تا آنگاه كه حسين ع به شهادت رسيد همه جا با او بودم و تمام سخنان او را در طى اين راه شنيدم و هيچ‏گاه چنين سخنى نگفت كه: من حاضرم دست خود را در دست يزيد گذارم .بنابراين عمر بن سعد ممكن است اين جمله آخر را از پيش خود در نامه اضافه كرده تا به اين وسيله كار را به همين جا فيصله دهد و از پيكار و كشتن امام جلوگيرى كرده باشد، زيرا همان طور كه در گذشته اشاره شد، جنگ با آن حضرت را خوش نداشت و در اين فكر بود كه به هر وسيله‏اى ممكن است كار به جنگ و خونريزى نينجامد، (مترجم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:43  توسط خادمین اهل بیت | 

ورود سپاه ابن سعد به كربلا

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 141

ابن سعد با چهار هزار كس در فرداى روزى كه حسين ع در كربلا فرود آمده بود يعنى روز سوم محرم بدين سرزمين وارد شد.ابن زياد قبلا حكومت رى را به وى وعده داده و با او چهارهزار سرباز روانه كرده بود، كه در جنگ ديلم وارد شود، اما همين كه اطلاع يافت حسين ع بدانجا رسيده است، وى را به كربلا روانه ساخت، و به او گفت: وقتى از كار حسين فراغت يافتى به طرف رى حركت كن.ابن سعد ابتدا به ابن زياد گفت: مرا از اين امر معذور دار.اما ابن زياد گفت: در اين صورت از حكومت رى معزول هستى.ابن سعد در انديشه فرو رفت و از وى مهلت خواست .با ياران خود به مشورت پرداخت.آنها نيز وى را از اين امر بر حذر داشتند.پس آن شب را همچنان در اين فكر به سر برد و اشعارى مى‏خواند كه همگى مى‏شنيدند:

دعاني عبيد الله من دون قومه

الى خطة فيها خرجت لحيني

فو الله لا ادرى و اني لواقف

افكر في امري على خطرين

ا أترك ملك الري و الري رغبة

ام ارجع مذموما بقتل حسين

و في قتله النار التي ليس دونها

حجاب و ملك الري قرة عين

سپس حمزة بن مغيرة بن شعبه خواهر زاده وى بيامد و گفت: دايى جان تو را به خدا سوگند مى‏دهم به مقابله حسين ع مرو كه گناه پروردگارت كرده‏اى و رعايت خويشاوندى نكرده‏اى .به خدا چنانچه از دنيا و مال خويش بگذرى و حكومت همه زمين را داشته باشى و واگذارى، از آن بهتر كه با ريختن خون حسين به ديدار خدا روى.ابن سعد گفت: ان شاء الله نمى‏روم .

سپس عمر بن سعد نزد ابن زياد رفت و گفت: مگر حكومت رى را به من واگذار نكرده‏اى؟ مردم نيز از اين امر اطلاع دارند.از اين رو بهتر نيست كه مرا به جانب رى بفرستى و يكى ديگر از اشراف كوفه را براى نبرد با امام حسين روانه سازى؟ آنگاه عده‏اى از افراد سرشناس كوفه را براى ابن زياد نام برد.ابن زياد در پاسخ او گفت: من در اين مورد با تو مشورت نكردم.چنانچه خود مايل هستى، فرماندهى سپاه را به عهده گير.در غير اين صورت از حكومت رى معزول خواهى بود.

عمر بن سعد گفت: حال كه چنين است خواهم رفت و بدين ترتيب نبرد با امام حسين ع را پذيرفت .پس ابن سعد با چهار هزار سرباز جهت مقابله با حسين ع به راه افتاد و حر و يارانش نيز زير نظر وى قرار گرفتند.از اين رو تعداد نظاميان آنها به پنج هزار نفر رسيد.ديرى نپاييد كه شمر نيز با چهار هزار سرباز سررسيد.ابن زياد در پى آنها باز هم دو هزار سرباز به فرماندهى يزيد بن ركاب كلبى، حصين بن تميم سكونى با چهار هزار نفر، فلان مازنى همراه با سه هزار نفر و نصر بن فلان را با دو هزار سرباز روانه كربلا ساخت.و تا روز ششم محرم تعداد نظاميانى كه روانه مى‏ساخت همچنان اضافه مى‏كرد.با كعب بن طلحه سه هزار، و شبت بن ربعى رياحى با هزار سرباز و حجار بن ابجر نيز با هزار نفر و با اين عده جمعا بيست و پنج هزار به كربلا روانه كرده بود.و باز هم تا آنجا كه مى‏توانست افراد نظامى خود را افزايش مى‏داد.چنان كه مدتى نگذشت كه تعداد سواره و پياده سربازان او را تا سى هزار نوشته‏اند.شيخ مفيد در كتاب ارشاد به روايت امام صادق ع تعداد نظاميان را سى هزار ذكر كرده، اما در تاريخ طبرى آمده است كه: عمر بن سعد با چهار هزار نفر از كوفه به كربلا وارد شد.سبط ابن جوزى در تذكرة الخواص چنين آورده است: ابن زياد، عمر بن سعد را با چهار هزار سرباز جهت مقابله با حسين ع بفرستاد و با پانصد سوار نيز آنان را جهت نظارت بر آب مجهز ساخت.مسعودى مى‏گويد: همه افرادى كه در نبرد با حسين ع روانه كربلا شدند به خصوص از اهالى كوفه بودند.طبرى در جايى ديگر از كتاب خود جنگ آوران ابن سعد را شش هزار نفر ذكر كرده است.نگارنده معتقد است، نوشته سبط ابن جوزى كه مى‏گويد: همه ياران ابن سعد چهار هزار نفر بوده‏اند صحيح به نظر نمى‏رسد، زيرا مطابق همه روايات، عدد چهار هزار همان كسانى بوده‏اند كه همراه با خود او به كربلا آمدند و پس از آن ابن زياد تعداد بسيارى را به كمك او فرستاد و شيخ مفيد نيز اين امر را تاييد كرده است، و حر نيز با همراهان خود به او پيوسته بود.و روايت شيخ مفيد كه تعداد آنان را شش هزار آورده نيز مردود خواهد بود.از اين رو همان رقم سى هزار صحيح‏تر به نظر مى‏رسد.به هر حال ابن زياد به ابن سعد نوشت: با آن همه كسان و تجهيزات كه براى تو فراهم كرده‏ام جاى هيچ گونه بهانه‏اى باقى نمانده است.پس به شدت در كار خود بكوش تا هر صبح و شام مرا در جريان امر قرار دهى، و اين در موقعى بود كه شش روز از ماه محرم مى‏گذشت.

عمر بن سعد ابتدا خواست شخصى را سوى حسين ع فرستد تا از او بپرسد براى چه آمده و چه مى‏خواهد؟ ، پس اين مطلب را به سران لشگر خود عرضه كرد.اما همگى از پذيرفتن اين امر خوددارى كردند، زيرا از حسين ع شرم داشتند.چون خود در رديف كسانى بودند كه با نوشتن نامه وى را به كوفه دعوت كرده بودند.در اين اثنا كثير بن عبد الله شعبى كه يكه سوارى دلير بود و از هيچ كارى روى گردان نبود برخاست و گفت: من پيش وى مى‏روم.سوگند به خدا چنانچه بخواهى به غافلگيرى او را خواهم كشت.ابن سعد گفت: نمى‏خواهم به غافلگيرى كشته شود.نزد وى برو و بپرس براى چه آمده است؟

پس كثير به نزد امام شتافت.همين كه ابو ثمامه صائدى او را بديد، به حسين ع گفت: اى ابو عبد الله، خدايت قرين صلاح بدارد.شرورترين مردم زمين كه به خونريزى و بى‏پروايى در كشتن از همه جسورتر است سوى تو آمده.پس ابو ثمامه برخاست و نزديك وى رفت و گفت: شمشير خويش را بگذار.گفت: نه، من فرستاده‏ام، و براى كسى كرامتى نمى‏بينم.من پيامى دارم.چنانچه مى‏شنويد، مى‏رسانم، و اگر ابا داريد از پيش شما باز مى‏گردم.

ابو ثمامه گفت: من دسته شمشيرت را مى‏گيرم.آنگاه سخن خويش را بگوى.

گفت: به اين شمشير هرگز نبايد دست بزنى.ابو ثمامه گفت: پس پيامت را به من بگو و من از طرف تو مى‏رسانم.نمى‏گذارم به او نزديك شوى كه تو بدكاره‏اى.پس به يكديگر ناسزا گفتند و كثير پيش عمر بن سعد شتافت و قضيه را با وى گفت.سپس عمر بن سعد، قرة بن قيس حنظلى را پيش خواند و او را نزد حسين ع فرستاد.قره سوى امام حركت كرد.و چون حسين ع او را بديد كه مى‏آيد گفت: اين مرد را مى‏شناسيد؟

حبيب بن مظاهر گفت: بله، اين يكى از طايفه حنظله است از قبيله تميم، خواهر زاده ماست .من او را در عقيده و رأى نيكو مى‏پنداشتم و گمان نداشتم در اينجا حاضر شود.قره بيامد و به حسين ع سلام گفت و پيام عمر بن سعد را به وى رسانيد.امام بدو گفت: مردم شهر شما به من نوشته‏اند و مرا به اينجا دعوت كرده‏اند.حال چنانچه مرا از آمدن خوش نداريد، باز مى‏گردم.پس از آن حبيب بن مظاهر گفت: اى قره، واى بر تو.چرا در جمع قوم ستمگر باز مى‏گردى؟ ، اين مرد را كه خداوند به وسيله پدرانش ما و تو را كرامت بخشيده است، يارى كن.قره در پاسخ او گفت: نزد يار خود باز مى‏گردم و پاسخ حسين ع را بيان مى‏كنم.آنگاه انديشه مى‏كنم .پس نزد عمر بن سعد رفت و خبر را با وى بگفت.ابن سعد گفت: اميدوارم، خداوند مرا از پيكار با او معاف بدارد.سپس اين جريان را براى ابن زياد نوشت.همين كه ابن زياد نامه ابن سعد را خواند گفت:

الآن اذا علقت مخالبنا به*يرجو النجاة و لات حين مناص

اينك كه پنجه‏هاى ما به او بند شده.

اميد رهايى دارد.

اما ديگر مفرى نخواهد بود. ديرى نپاييد كه به عمر بن سعد نوشت:

به حسين بگو او و همه يارانش با يزيد بيعت كنند و چون چنين كرد رأى خويش را خواهيم گفت .همين كه نامه به عمر بن سعد رسيد گفت: از آن بيم دارم كه ابن زياد راه سلامت را نپذيرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:42  توسط خادمین اهل بیت | 

برخورد امام (ع) با حر

كتاب: معارف و معاريف، ج 4، ص 539

در منزل زباله بشهادت عبدالله بن يقطر آگاه شد و در آنجا اين حوادث جانگداز را به سمع ياران رسانيد و آنانرا به بازگشت اجازت فرمود، گروه بسيارى از آنان بچپ و راست پراكنده شدند و جز معدودى از اهلبيت و اصحاب خاص بنزد او كس نماند، شب گذشت، بامداد از آنجا كوچ نمود و در مسير راه بسپاهى برخوردند كه حر بن يزيد فرمانده آن بود و از پايگاه مرزى كه ابن زياد در كرانه فرات تنظيم كرده بود اعزام شده بودند، اين سپاه مأمور ممانعت امام حسين از ورود بعراق بود، حضرت نماز ظهر را بهر دو سپاه امامت كرد و پس از نماز بسخن پرداخت و فرمود: اى مردم! من از سر خود به اين ديار نيامده‏ام بلكه نامه‏هاى فراوانى كه از سوى شما بمن رسيد و مرا بدين سوى خوانديد مرا به اين سفر موظف ساخت چه در آن نامه‏ها چنين مرقوم آمده كه ما امامى و پيشوائى نداريم بدين ديار بشتاب، باشد كه خداوند بوجود تو ما را در راه حق گرد آورد.

حال اگر بدان قرار استوار و بدان عهد پايداريد فبها وگرنه به جاى خويش بازگردم. حر و لشكريان سكوت اختيار كرده چيزى نگفتند، و چون عصر شد حضرت نماز عصر ادا نمود و پس از نماز به اين سخنان بپرداخت: اى مردم! اگر شما خداى را بنظر آريد و خشم او را بر خود خطر جدى دانيد و بدانيد كه هر حق را مستحقى و هر راهى را رهبرى است، ما خاندان محمد (ص) بزمامدارى مسلمين از اين مدعيان غاصب و ستمگران باطل كه با روش ظالمانه خويش بگرده شما سوارند سزاوارتريم، و اگر پذيراى ما نبوده و بر اين باشيد كه همچنان حق ما را ناديده بگيريد و انديشه و تصميمى جز آنچه كه مضمون نامه‏ها و گفته پيكهاتان بوده داريد و افكارتان دگرگون گشته است ما به ميهن خويش بازگشته شما را بحال خود گذاريم.

حر گفت: بخدا سوگند من از اين نامه‏ها كه تو مى‏گوئى خبرى و اطلاعى ندارم. حضرت به عقبة بن سمعان كه غلام همسرش رباب بود فرمود: آن دو جعبه كه محتوى نامه‏هاى كوفيان است بياور . وى جعبه‏ها را حاضر نمود. حضرت نامه‏ها را به پيش حر پخش ساخت. حر گفت: من از آنان نيستم و ما مأموريم كه شما را مراقب باشيم تا بكوفه بنزد عبيدالله زياد رسانيم. حضرت فرمود: چنين نخواهد شد، و سخنانى ميان ايشان رد و بدل گشت و بدين توافق كردند كه حر نامه‏اى به ابن زياد نويسد و از او اجازت گيرد كه امام بموطن خويش بازگردد، ابن زياد در پاسخ اجابت ننمود و دستور داد بر حسين سخت گير و او را بنزد من حاضر ساز. امام امتناع نمود و از آنجا حركت كرد و راهى بسمت غربى كوفه پيش گرفت، حر همچنان ملازم حضرت بود تا در محلى فرود آمد و در آنجا خطاب بياران خطبه‏اى ايراد نمود كه خلاصه‏اش اين است : چنانكه مى‏بينيد حادثه‏اى (عظيم) بما فرود آمده، اوضاع جهان دگرگون گشته و دنيا چهره زشتى نشان مى‏دهد و نيكيهايش پشت كرده و همچنان بدين وضع ادامه مى‏دهد... مگر نمى‏بينيد كه رشته حق از هم گسيخته و بازار باطل رايج شده؟ در چنين شرائطى سزاوار است كه مؤمن پيرو حق در آرزوى لقاى پروردگار بوده و بسوى مرگ بشتابد كه من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز خوارى و ذلت نمى‏دانم.

اصحاب چون چنين سخنان از آن حضرت شنيدند همه بپا خاستند و هرآنچه شرط ادب بود ادا نموده آمادگى خويش را در فداكارى و جانبازى در راه آن پيشواى حق و عدالت اعلام داشتند.

حضرت از آنجا كوچ كرد و راه خود را بسمت عذيب و قادسيه به پيش برد و از قصر بنى مقاتل گذشت كه در اين حال فرمان ابن زياد به حر رسيد كه بر حسين سخت گير

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:39  توسط خادمین اهل بیت | 

برخورد امام (ع) با حر بن يزيد رياحى

كتاب: فرهنگ عاشورا، ص 144

 

شهيد والا قدر عاشورا.حر از خاندانهاى معروف عراق و از رؤساى كوفيان بود.به درخواست ابن زياد، براى مبارزه با حسين «ع» فراخوانده شد و به سركردگى هزار سوار برگزيده گشت .گفته‏اند وقتى از دار الأماره كوفه، با مأموريت بستن راه بر امام حسين «ع» بيرون آمد، ندايى شنيد كه: اى حر! مژده باد تو را بهشت... (1) در منزل «قصر بنى مقاتل» يا «شراف» ، راه را بر امام بست و مانع از حركت آن حضرت به سوى كوفه شد.كاروان حسينى را همراهى كرد تا به كربلا رسيدند و امام در آنجا فرود آمد .حر وقتى فهميد كار جنگ با حسين بن على «ع» جدى است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خويش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به كاروان حسين «ع» و جبهه حق پيوست.توبه كنان كنار خيمه‏هاى امام آمد و اظهار پشيمانى كرد، سپس اذن ميدان طلبيد.اين انتخاب شگفت و برگزيدن راه بهشت بر دوزخ، از حر، چهره‏اى دوست داشتنى و قهرمان ساخت.حر با اذن امام به ميدان رفت و در خطابه‏اى مؤثر، سپاه كوفه را به خاطر جنگيدن با حسين «ع» توبيخ كرد.چيزى نمانده بود كه سخنان او، گروهى از سربازان عمر سعد را تحت تأثير قرار داده از جنگ با سيد الشهدا منصرف سازد، كه سپاه عمر سعد، او را هدف تيرها قرار داد.نزد امام بازگشت و پس از لحظاتى دوباره به ميدان رفت و با رجز خوانى، به مبارزه پرداخت و پس از نبردى دليرانه به شهادت رسيد.رجز او چنين بود:

انى انا الحر و مأوى الضيف

اضرب فى اعناقكم بالسيف

عن خير من حل بأرض الخيف

اضربكم و لا أرى من حيف (2)

كه حاكى از شجاعت او در شمشير زنى در دفاع از سيد الشهدا و حق دانستن اين راه بود.حسين بن على «ع» بر بالين حر حضور يافت و خطاب به آن شهيد، فرمود: تو همانگونه كه مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزاده‏اى، آزاد در دنيا و سعادتمند در آخرت! «انت الحر كما سمتك أمك، و انت الحر فى الدنيا و انت الحر فى الآخرة» و دست بر چهره‏اش كشيد. (3) امام حسين «ع» با دستمالى سر حر را بست.پس از عاشورا بنى تميم او را در فاصله يك ميلى از امام حسين «ع» دفن كردند، همانجا كه قبر كنونى اوست، بيرون كربلا در جايى كه در قديم به آن «نواويس» مى‏گفته‏اند. (4) نقل است شاه اسماعيل صفوى قبر حر را گشود و پيكرش را سالم يافت، چون خواست پارچه‏اى را كه بر سرش بسته بود باز كند، خون جارى شد و دوباره آن را بستند، آنگاه بر قبرش قبه‏اى ساختند. (5)

سرگذشتهاى مربوط به حر و نقش او در حادثه كربلا، از نخستين بر خوردش با كاروان سيد الشهدا، سپس توبه‏اش و پيوستن به جبهه حق و شهادت در ركاب سالار شهيدان، در همه مقتلها و كتابهاى تاريخ عاشورا نگاشته شده است و توبه او شاخص‏ترين بخش نورانى زندگى اوست.

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ قاموس الرجال، ج 3، ص 103، امالى صدوق، ص .131

2 ـ بحار الأنوار، ج 45، ص .14

3 ـ همان.

4 ـ الحسين فى طريقه الى الشهادة، ص .97

5 ـ سفينة البحار، ج 1، ص 242 به نقل از انوار نعمانيه، سيد نعمت الله جزايرى

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:38  توسط خادمین اهل بیت | 

برخورد امام (ع) با حر

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 134

 

كاروان امام از منزل شراف نيز روان شد.اول روز را همچنان راه پيمودند تا ظهر شد.يكى از ياران امام گفت: الله اكبر

حسين ع گفت: «الله اكبر، براى چه تكبير گفتى؟»

گفت: نخلستان ديدم.

گروهى ديگر از ياران امام گفتند: به خدا، هرگز در اين جا حتى يك نخل هم نديده‏ايم.

حسين ع گفت: پس به نظر شما چه ديده، ؟

گفتيم: به خدا سوگند، گردن اسبان و سرنيزه‏ها را ديده.

امام ع گفت: به خدا به نظر من نيز همين است و ادامه داده، گفت: پناهگاهى هست كه سوى آن برويم و پشت سر خويش نهيم و با قوم از يك طرف به مقابله پردازيم.؟

گفتيم: آرى، كوه ذو حسم نزديك شماست كه از سمت چپ مى‏توانيد به طرف آن بپيچيد.اگر زودتر از قوم آنجا برسيد چنان است كه مى‏خواهيد.

گويند: پس حسين ع از سمت چپ راه به طرف آنجا حركت كرد.

گويند: ما نيز با وى به راه افتاديم و خيلى زود گردن اسبان نمودار شد، كه آن را بخوبى مشاهده كرديم و از راه پيچيديم همين كه آنها ديدند كه ما از راه برگشتيم، به طرف ما پيچيدند.گويى نيزه‏هاشان شاخ زنبورها و پرچمهاى آنان بال پرندگان بود.

و بدين ترتيب سوى ذو حسم با شتاب به راه افتاديم و زودتر از آنها به آنجا رسيديم.حسين ع فرود آمد و فرمان داد تا خيمه‏هاى او را زدند.سپس قوم سر رسيدند، كه يك هزار سوار همراه حر بن يزيد تميمى بودند.او و لشگريانش در گرماى نيمروز در برابر حسين ع ايستادند .امام و يارانش عمامه بر سر داشتند و شمشيرها را به گردن آويزان كرده بودند.حضرت به جوانان خود فرمود: آب به اين جماعت دهيد و سيرابشان كنيد.اسبها را نيز سيراب كنيد.پس چنان كردند .گروهى از آنان به قوم آب دادند، تا سيراب شدند.مى‏آمدند و كاسه‏ها و ظرفهاى سنگى و طشتها را از آب پر مى‏كردند و نزديك اسب مى‏بردند و چون سه يا چهار يا پنج بار مى‏خورد، از پيش آن مى‏بردند و اسب ديگر را آب مى‏دادند تا همه سپاه را آب دادند.

على بن طعان محاربى گويد: با حر بن يزيد بودم.در راه به آخرين دسته از ياران وى رسيدم .همين كه حسين ع مشاهده كرد كه من و اسبم تشنه‏ايم، گفت: راويه را بخوابان كه راويه نزد من معنى مشگ مى‏داد.پس گفت: برادرزاده، شتر را بخوابان.

گويد: و من شتر را خوابانيدم.

گفت: آب بنوش.اما من هر چه مى‏خواستم بنوشم آب از مشگ بيرون مى‏ريخت.

حسين ع گفت: مشگ را بپيچ.

گويد: و من ندانستم چه كنم.

امام ع بيامد و مشگ را كج كرد و من آب نوشيدم و اسبم را آب دادم.

آنگاه امام رو كرد به حر و پرسيد: آيا تو به يارى ما آمده‏اى يا قصد مبارزه با ما دارى؟

حر گفت: اى ابا عبد الله، منظور ما جنگ با شماست.امام گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

چنان كه قبلا نيز اشاره شد، حر بن يزيد از قادسيه سوى حسين ع آمده بود، و عبيد الله بن زياد، حصين بن تميم را فرستاده بود و به وى دستور داده بود به قادسيه فرود آيد و حر بن يزيد را با هزار سوار به مقابله حسين بفرستد.حر همچنان در مقابل حسين بود، تا وقت نماز ظهر فرا رسيد.حسين ع حجاج بن مسروق را گفت كه اذان بگويد و او بگفت و چون وقت اقامه گفتن رسيد، حسين ع كه ردايى پوشيده و عبايى با نعلين داشت بيرون آمد.پس حمد خدا گفت و ثناى او به جا آورد.آنگاه گفت: اى مردم مرا به پيش خدا و شما اين عذر هست كه پيش شما نيامدم تا نامه‏هاى شما به من رسيد، و فرستادگانتان گفتند سوى ما بيا كه امام نداريم .شايد خدا به وسيله تو ما را هدايت كند.چنانچه بر اين قرار هستيد، من به نزد شما آمده‏ام .اگر عهد و پيمانى كنيد كه اطمينان يابم، به شهر شما مى‏آيم، و اگر پيمان نكنيد و آمدن مرا خوش نداريد، از آنجا كه آمده‏ام به همان جا باز مى‏گردم.

همگى در مقابل امام خاموش ماندند.حضرت مؤذن را گفت، اقامه بگوى و او اقامه نماز بگفت .پس به حر فرمود: مى‏خواهى با ياران خويش نماز كنى؟ گفت: نه، تو نماز مى‏خوانى و ما نيز به تو اقتدا مى‏كنيم.پس حسين ع پيشواى نماز آنها شد.آنگاه به درون رفت و يارانش به گرد او فراهم آمدند.حر نيز به جاى خويش رفت و وارد خيمه‏اى شد كه برايش زده بودند و جمعى از يارانش اطراف او فراهم شدند و بقيه يارانش به صف لشگر كه در آن بودند بازگشتند.و هر كدامشان عنان مركب خويش را گرفته و در سايه آن نشسته بودند وقتى هنگام عصر فرا رسيد، حسين ع گفت: براى حركت آماده شويد.

همراهان حضرت آماده رفتن شدند.سپس منادى خويش را بگفت تا نداى نماز عصر داد و اقامه گفت، سپس امام پيش آمد و با قوم نماز خواند، و سلام نماز بگفت، آنگاه رو به جماعت كرد و حمد و ثناى خدا به جا آورد و سپس گفت:

«اما بعد، اى مردم! اگر پرهيزكار باشيد و حق را براى صاحب حق بشناسيد، بيشتر مايه رضاى خداست.ما اهل بيت محمد به كار فرمانروايى شما از اين مدعيان ناحق كه با شما رفتار ظالمانه دارند، شايسته‏تريم.چنانچه ما را خوش نمى‏داريد و حق ما را نمى‏شناسيد، و رأى شما جز آن است كه در نامه‏هاتان به من رسيده و فرستادگانتان به نزد من آورده‏اند از پيش شما باز مى‏گردم.

حر بن يزيد گفت: به خدا ما نمى‏دانيم كه اين فرستادگان كيستند و اين نامه‏ها كه مى‏گويى چيست؟ حسين ع گفت: اى عقبه پسر سمعان، خرجينى را كه نامه‏هاى آنها در آن است بياور.پس عقبه، خرجينى پر از نامه بياورد و پيش آنها فرو ريخت.حر گفت: ما جزو اين گروه كه به تو نامه نوشته‏اند نيستيم.به ما دستور داده‏اند وقتى به تو رسيديم از تو جدا نشويم تا تو را در كوفه نزد عبيد الله بن زياد ببريم.پس حسين ع گفت: مرگ از اين انديشه كه در سر دارى به تو نزديك‏تر است.آنگاه امام حسين ع به ياران خويش گفت: برخيزيد و سوار شويد .پس همراهان وى سوار شدند، و منتظر ماندند تا زنانشان نيز سوار شدند و به ياران خود گفت برويم.همين كه خواستند حركت كنند، جماعت از رفتنشان مانع گرديد.امام به حر گفت: مادرت عزادار باد.چه مى‏خواهى؟ ، حر گفت: به خدا اگر جز تو كسى از عرب اين سخن را به من مى‏گفت و در اين وضع بود كه تو هستى از ذكر عزادارى مادرش هر كه بود دريغ نمى‏كردم.اما به خدا از مادر تو هرگز سخن نگويم مگر به نيكوترين وصف.

حسين ع گفت: چه مى‏خواهى؟ حر گفت: مى‏خواهم تو را پيش عبيد الله بن زياد ببرم.

حسين ع گفت: در اين صورت به خدا با تو نمى‏آيم.

حر گفت: حال كه چنين است به خدا سوگند تو را وانمى‏گذارم.و اين سخن از دو طرف سه بار تكرار شد، و چون سخن ميانشان به درازا كشيد حر گفت: مرا دستور جنگ با تو نداده‏اند.دستور داده‏اند از تو جدا نشوم تا تو را به كوفه برسانم.اكنون كه از آمدن به كوفه ابا دارى .پس راهى در پيش گير كه تو را نه به كوفه برد و نه به مدينه.كه ميان من و تو انصاف باشد تا به ابن زياد بنويسم.شايد خداوند تا آن وقت كارى پيش آرد، كه مرا از درگيرى با تو معاف دارد.آنگاه گفت: پس، از اين راه برو و از راه عذيب و قادسيه به طرف چپ گراى، و بدين ترتيب حسين ع با ياران خويش به راه افتاد و حر نيز با وى همراه بود.در ميان راه حسين ع رو كرد به ياران خويش و ياران حر و گفت: پيمبر خدا ص فرمود هر كس حاكم ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال شمارد، و پيمان خدا را بشكند و به خلاف سنت رسول الله رود و ميان بندگان خدا با گناه و تعدى عمل كند، و اعمال نارواى آنان را به كردار يا به گفتار نگويد، بر خدا فرض باشد كه او را به جايى كه بايد برد.آگاه باشيد كه اينان به اطاعت شيطان درآمده‏اند و اطاعت رحمان را رها كرده‏اند. تباهى آورده‏اند و حدود را معوق نهاده‏اند و غنيمت را خاص خويش كرده‏اند، حرام خدا را حلال دانسته‏اند و حلال خدا را حرام شمرده‏اند و من شايسته‏ترين كس باشم كه مفاسد آنان را بازگو كنم.نامه‏هاى شما به من رسيد و فرستادگانتان با بيعت شما پيش من آمدند كه مرا تسليم نمى‏كنيد و از ياريم باز نمى‏مانيد.حال چنانچه به بيعت خويش عمل كنيد بهره خود را برده‏ايد و راه صحيح و رشد را يافته‏ايد.من حسين پسر على و فرزند فاطمه دختر پيمبر خدا ص هستم كه جانم با جانهاى شماست و كسانم با كسان شمايند و پيشواى شما خواهم بود، و اگر چنين نكنيد و پيمان خويش بشكنيد و بيعت مرا از گردن خويش برداريد به جان خودم كه اين از شما تازه نيست.با پدرم و برادرم و عموزاده‏ام مسلم بن عقيل نيز چنين كرده‏ايد.فريب خورده كسى است كه فريب شما خورد.بهره خويش را گم كرده‏ايد و نصيب خويش را به تباهى داده‏ايد. هر كه پيمان شكند به ضرر خويش مى‏شكند.زود باشد كه خداوند مرا از شما بى نياز گرداند.و السلام.گويند: حر بيامد و با امام همراه شد و گفت: اى حسين تو را به خدا در انديشه خودت باش و بدان كه اگر با آنان جنگ كنى و آنان با تو بجنگند حتما كشته خواهى شد.حسين ع گفت: مرا از مرگ مى‏ترسانى؟ مگر بيشتر از اين چيزى هست كه مرا بكشند؟ پاسخ من به تو شعرى است كه آن مرد اوسى با پسر عموى خويش گفت، كه وقتى به يارى پيمبر خدا مى‏رفت وى را بيم داده و به او گفته بود، كجا مى‏روى كه كشته مى‏شوى؟ و به پاسخ گفته بود:

سأمضى و ما بالموت عار على الفتى

اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما

و واسى الرجال الصالحين بنفسه

و فارق مثبورا و ودع مجرما

اقدم نفسي لا اريد بقاءها

لتلقى خميسا في الوغى و عرمرما

فان عشت لم اندم و ان مت لم الم

كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما

همين كه حر بن يزيد اين سخن را بشنيد، از او كناره گرفت.وى با يارانش از يك سو مى‏رفت و حسين ع از سوى ديگر تا به عذيب هجانات رسيدند.در اينجا ناگهان چهار كس را ديدند، كه براى يارى آن حضرت از كوفه آمده و بر مركبهاى خويش سوار بودند.اين چهار تن عبارت بودند از: عمرو بن خالد صيداوى، مجمع عايذى و پسرش، و جنادة ابن حارث سلمانى و همراه آنان فرد ديگرى بود كه غلام نافع بن هلال جملى شمرده مى‏شد، و اسبى را كه از آن نافع بود به نام كامل يدك كرده بود.نافع خود قبلا حركت كرده و سفارش كرده بود كه اسبش را به او برسانند.پس در ميان راه به امام ملحق شد.

راهنماى ايشان طرماح بن عدى، بر اسب خويش همراهشان بود.وى از خانواده خود جدا شده و از كوفه حركت كرده بود تا در ميان راه به آنان ملحق شود.آنها از بيراهه به راه افتاده بودند، تا با امام ع ملاقات كنند.همين كه به كاروان حسين ع نزديك شدند طرماح به گفتن اشعارى به اين شرح پرداخت:

يا ناقتي لا تذعرى من زجرى

و شمرى قبل طلوع الفجر

بخير ركبان و خير سفر

حتى تحلي بكريم النجر

الماجد الحر الرحيب الصدر

اتى به الله لخير امر

ثمة ابقاء بقاء الدهر

بارى اين گروه چهار نفرى كه به قصد يارى امام ع به راه افتاده بودند، سرانجام به آن حضرت پيوستند.حر به اين قصد بود كه آنها را دستگير كند و يا به كوفه بازگرداند.امام حسين ع وى را از اين امر بازداشت و گفت: من با همه توان خود از آنان دفاع مى‏كنم.آنها به منزله همراهان من هستند و از ياران من محسوب مى‏شوند.اگر به قرار كه ميان من و تو بوده عمل نكنى با تو پيكار مى‏كنم.پس حر دست از آنها برداشت.حسين ع به آنها گفت: با من از مردم كوفه خبر گوييد.پس در پاسخ امام گفتند: ابن زياد بزرگان قوم را رشوه‏هاى زياد داده است كه دوستى آنان را جلب كند و بر ضد تو متفق گرداند.مردم، دلهايشان به تو مايل است.اما فردا شمشيرهايشان بر ضد تو كشيده مى‏شود.امام پرسيد: آيا از فرستاده من، قيس بن مسهر، خبر داريد؟

گفتند، بله، ابن زياد او را به قتل رسانيد.در اينجا اشك در چشم حسين ع آمد و نتوانست نگه دارد.پس گفت: «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا» (1) بار الها بهشت را جايگاه ما و آنها قرار ده و ما و آنان را در پناه رحمت و ذخيره‏هاى بسيار ثواب خويش فراهم آر).

گويند، در اين هنگام طرماح بن عدى به امام نزديك شد و گفت: به خدا پناه ببر كه مردم كوفه شما را فريب ندهند.به خدا سوگند چنانچه وارد كوفه شويد، بدون شك كشته خواهيد شد و من از آن بيم دارم كه نگذارند حتى به كوفه هم برسيد.من هر چه مى‏نگرم ياران بسيارى را با تو نمى‏بينم، و اگر گروههاى ديگرى جز، همين عده كه من مى‏بينم به جنگ با شما بپردازند، جهت مقابله با شما كافى است.و من پيش از آنكه از كوفه درآيم افراد زيادى ديدم كه هرگز بيش از آن جماعت به يك جا نديده بودم كه قصد داشتند براى نبرد به سوى شما حركت كنند .شما را به خدا اگر مى‏توانيد حتى يك وجب هم به كوفه نزديك نشويد.اگر مى‏خواهيد به شهرى فرود آييد كه خدايت در آنجا محفوظ دارد تا كار خويش را ببينى و بنگرى چه خواهيد كرد .به نظر من چنانچه در كوهستان محفوظ ما كه اجا نام دارد فرود آييد بهتر است.آنگاه كس پيش مردان طى مى‏فرستم كه در اجا و سلمى اقامت دارند، و آنان را به يارى شما فرا مى‏خوانم .

حسين ع گفت: خدا تو و قومت را پاداش نيك دهد.ميان ما و اين قوم، سخنى پيش آمده كه نمى‏توانيم از آن منصرف شويم.اينك چنانچه خداوند شر دشمن را از ما كوتاه فرمايد، بر ما منت نهاده و نعمتى است كه بر ما ارزانى داشته است، و اين خود بر ما كافى خواهد بود، و چنانچه به ناچار مى‏بايست با آنان به مقابله پردازيم، به افتخار شهادت نايل خواهيم شد.طرماح بن عدى همچنان با امام به راه خود ادامه داد.سپس با وى وداع كرد و گفت: از كوفه براى كسانم آذوقه گرفته‏ام.مى‏روم و پس از رسانيدن آن به خانواده خويش بازمى‏گردم و به يارى تو مى‏شتابم.وى همين كه از اين سفر بازگشت، در منزلگاه عذيب هجانات به وى اطلاع دادند كه امام حسين ع به شهادت رسيده است.پس بى درنگ از همان جا بازگشت.بنا به روايت ديگر حسين ع از ياران خود پرسيد: در ميان شما كسى هست كه در اين جاده راه ديگرى را بشناسد؟ طرماح بن عدى پاسخ داد، بله.اى پسر پيمبر خدا من مى‏شناسم.امام ع گفت: پس همراه ما حركت كن بدين ترتيب طرماح پيشاپيش كاروان امام در حالى كه به خواندن رجز پرداخته بود به راه افتاد:

يا ناقتى لا تذعرى من زجر

و امضي بنا قبل طلوع الفجر

بخير فتيان و خير سفر

آل رسول الله آل الفخر

السادة البيض الوجوه الزهر

الطاعنين بالرماح السمر

الضاربين بالسيوف البتر

حتى تحلي بكريم النجر

الماجد الجد الرحيب الصدر

اصابه الله بخير امر

عمره الله بقاء الدهر

يا مالك النفع معا و الضر

أيد حسينا سيدى بالنصر

على الطغاة من بقايا الكفر

على اللعينين سليلى صخر

يزيد لا زال حليف الخمر

و ابن زياد العهر بن العهر

پى‏نوشت:

1ـ قرآن سوره احزاب آيه 23

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:37  توسط خادمین اهل بیت | 

ترک مناسک حج در حالت احرام و تبدیل آن به عمره و مسئله حج امام

حسین (ع)

پرسش:
پشت کردن به مناسک حج در صورتی که احرام بسته شده باشد، چه حکمی دارد؟و آیا حج واجب را می¬¬توان تبدیل به حج عمره نمود؟ آیا امام حسین (ع) چنین نمود؟

منبع پاسخ: پایگاه حوزه

پاسخ:

کسی که محرم به احرام حج یا عمره شده 24 چیز بر او حرام می شود و تا زمانی که اعمال مخصوص حج یا عمره را انجام ندهد آن 24 چیز بر او حلال نخواهد شد و در حال احرام است.

البته این مسئله دارای جزئیات زیادی است که باید به کتاب­های مناسک مراجعه شود و در مورد سؤال دوم نیز محرم به احرام حج فقط با اعمال حج از احرام بیرون می آید نه با اعمال عمره، مگر در مواردی که موانع خارجی مثل دشمن (مصدود) و یا موانع داخلی مثل مریضی(محصور) مانع از انجام اعمال مناسک گردد، که هر کدام دارای احکام خاصی است و نحوه تحلیل در هر کدام، در کتابهای مناسک آمده است. اما در مورد حج امام حسین علیه السلام نظریه صحیح این است که امام علیه السلام در آن سالی که از مکه عازم کربلا شدند اصلا برای حج احرام نبستند و هیچ دلیل معتبری نداریم که امام برای حج محرم شده باشند و از نظر عادی هم بعید است چون امام علیه السلام در روز هشتم (یعنی روزی که حاجیان از مکه برای حج محرم می شوند و عازم منی و عرفات می شوند) از مکه خارج شدند و بعید است که امام (ع) در همان روز با اینکه عزم خروج از مکه داشته­اند برای حج نیز محرم گردند.

و اینکه شیخ مفید می­گوید امام حج خودش را عمره قرار داده شاید معنایش این باشد که امام عوض اینکه حج انجام بدهند و برای حج محرم گردند عمره مفرده انجام داده­اند، نه اینکه محرم به احرام حج شده و بعد آن را تبدیل به عمره نمودند. چون کسی که محرم به احرام حج شده نمی­تواند اعمال حج را انجام ندهد مگر اینکه دشمن یا مریضی مانع از انجام اعمال گردد، که در این صورت با قربانی و سر تراشیدن از احرام بیرون می­رود نه با اعمال عمره مفرده ، و در هیچ روایتی ندارد که امام قربانی یا سر تراشیده باشند.

البته دربعضی روایات آمده که امام احرام عمره تمتع بسته و بعد آنرا عمره مفرده قرار داده­اند در این صورت مشکلی ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:35  توسط خادمین اهل بیت | 

حركت امام (ع) به طرف عراق

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 124

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

ابن زياد دستور داد پس از كشتن مسلم و هانى بدن آن دو را در محله كناسه به دار آويختند و فرمان داد كه سر آنها را به نزد يزيد بردند و بدين ترتيب ماجراى كشته شدن آنها را به اطلاع يزيد رسانيد.پس يزيد بى‏درنگ پاسخ او را ارسال داشت و قهر و غلبه او را ستايش كرد.و در ضمن نامه‏اى براى ابن زياد نوشت: شنيده‏ام حسين متوجه كوفه گرديده است.همه راهها را زير نظر بگير و جاسوسانى را بگمار و هر كس را كه به وى بدگمان شده، با كمترين اتهامى دستگير كن، و هر حادثه‏اى كه روى داد به اطلاع من برسان.

بايد دانست كه يزيد بن معاويه، عمرو بن سعيد بن عاص را جهت فرمانروايى همراه با لشگرى عظيم از مدينه به مكه روانه ساخت و امور حج و سرپرستى كليه حجاج را به وى واگذار كرد .

او كه خود در اعمال حج با ديگران شركت داشت يزيد به وى توصيه كرده بود كه حسين ع را مخفيانه دستگير كند و چنانچه به اين امر موفق نگرديد با برپايى آشوب و جنگ به كشتن آن حضرت اقدام كند و چنانچه حسين ع آماده نبرد گرديد با آن حضرت بجنگد.همين كه روز هشتم ذى حجه فرا رسيد عمرو بن سعيد با سپاهى انبوه به مكه وارد شد.حسين بن على كه از اين امر آگاه شد مصمم گرديد كه به طرف عراق حركت كند.و اين در حالى بود كه آن حضرت براى اعمال حج احرام بسته بود، و پيش از آن نيز نامه مسلم بن عقيل مبنى بر بيعت مردم كوفه به دست آن حضرت رسيده بود.از اين رو بلافاصله اعمال طواف خانه و سعى بين صفا و مروه و عمل تقصير را به جا آوردند.سپس از لباس احرام خارج گرديده و به نيت عمره مفرده اعمال خود را انجام دادند.زيرا كه اتمام عمل حج براى آن حضرت امكان پذير نبود، و بيم آن مى‏رفت كه وى را دستگير سازند.سرانجام امام حسين ع در روز سه‏شنبه و برخى گويند در روز چهارشنبه هشتم ذى حجه مكه را ترك كرد و ديگر حجاج در همان روز از مكه به طرف منى مى‏رفتند.هر چند كه مسلم بن عقيل در همان روز به شهادت رسيده بود، اما هنوز اين خبر به اطلاع امام نرسيده بود. همين كه امام حسين ع از مكه بيرون شد تا راه عراق را در پيش گيرد خطاب به ياران خود سخنانى به اين شرح ايراد فرمود: سپاس خداوند را كه هر آنچه اراده فرمايد به انجام خواهد رسيد و همه نيروها از آن اوست.درود خدا بر رسول الله ص رضاى خدا همان رضاى ما اهل بيت پيامبر است.در آزمايشهاى خداوندى شكيبا باشيد.اميد است كه توفيق صبر پيشگان نصيب ما گردد.

من پاره تن رسول الله ص هستم و پاره تن پيامبر هرگز از او جدا نخواهد ماند تا در بهشت مقدس به ديدار يكديگر نايل آييم، و آن حضرت به وعده خويش وفا كند، و چشمانش به ديدار اهل بيت خويش روشن گردد.از ميان شما آن كس كه آماده جانبازى و فداكارى است و از ريختن خون خود در راه ما و ديدار با خدا خوشنود خواهد بود، با ما همراه شود.زيرا كه من به خواست خداى تعالى فردا صبح حركت خواهم كرد.همين كه سخنان آن حضرت پايان يافت، ابو بكر عمر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام مخزومى نزد امام ع آمد و آن حضرت را از حركت به سوى عراق منع كرد.پس امام در حالى كه از همدردى با او خوشنود گرديده بود در پاسخ او گفت : خداوند تو را پاداش خير دهد.من در اين مورد سعى خواهم كرد.اما آنچه را كه اراده خداوندى است انجام خواهد شد.آنگاه عبد الله بن عباس نيز به حضور امام آمد و او نيز حضرت را از خارج شدن از مكه به شدت منع كرد.امام حسين ع وى را نيز پاسخ داد و گفت: من از خداوند طلب خير مى‏كنم و درباره امور آينده انديشه خواهم كرد.ابن عباس بار ديگر به آن حضرت مراجعه كرد و باز هم امام را از رفتن به سوى عراق منع كرد، و گفت چنانچه گريزى نيست جز اين كه از مكه خارج شويد، پس بهتر است كه رهسپار يمن گرديد.امام ع در پاسخ او گفت : اى پسر عمو به خدا سوگند كه من تو را اندرزگويى مهربان مى‏دانم.اما من در اين مورد انديشه بسيار كرده و تصميم خود را گرفته و مسير خود را انتخاب كرده‏ام.عبد الله بن عباس با شنيدن اين سخنان حضرت را ترك كرد.در اين اثنا ابن زبير را ملاقات كرد در حالى كه شعر زير را مى‏خواند:

يا لك من قبرة بمعمر

خلا لك الجو فبيضي و اصفرى

و نقري ما شئت ان تنقري

هذا حسين خارج فابشرى

سومين نفر كه با امام ع ملاقات كرد عبد الله بن زبير بود.هر چند كه او ابتدا پيشنهاد رفتن به سوى عراق را به آن حضرت داد، اما ديرى نپاييد كه گفته خود را تغيير داد و بيم آن داشت كه مبادا مورد اتهام قرار گيرد.پس رو كرد به آن حضرت و گفت: چنانچه مايل باشيد كه در حجاز اقامت كنيد ما هرگز با شما مخالفتى نخواهيم كرد.اما همين كه از نزد امام برفت حسين ع فرمود: پسر زبير بيش از هر كس دوست مى‏داشت و در اين آرزو بود كه من از حجاز خارج شوم.سپس عبد الله بن عمر نزد امام ع آمده و به وى پيشنهاد كرد كه با اهل ضلال و مردمان گمراه از در سازش درآيد و حضرت را از جنگ و كشته شدن بر حذر داشت.اما امام ع در پاسخ او گفت: اى ابا عبد الرحمن، آيا نمى‏دانى كه يكى از مواردى كه دنياى پست و مردمان فرومايه آن را بخوبى نشان مى‏دهد كشتن يحيى بن زكريا بود.ماجرا از اين قرار بود كه سر يحيى بن زكريا را براى يكى از ستمكاران بنى اسرائيل به عنوان هديه فرستادند.آيا نمى‏دانى كه در هر روز قوم بنى اسرائيل بين طلوع فجر و طلوع آفتاب هفتاد پيغمبر را كشته و بى آنكه احساس ناراحتى از خود نشان دهند به بازار مى‏رفتند و به داد و ستد و تجارت خود مشغول مى‏شدند، چنان كه گويى هيچ اتفاقى رخ نداده و به هيچ جنايتى دست نزده‏اند .و هر چند كه خداوند به زودى اعمال نارواى آنان را كيفر نكرد، اما پس از چندى آنان را خوار و ذليل ساخت و در برابر خون پاك پيامبران به انتقام رساند.امام ع در حالى كه ابن عمر را ابا عبد الرحمن خطاب مى‏كرد به وى فرمود: از خدا بترس و در يارى با من كوتاهى مكن.

امام حسين ع به سخن خود ادامه داده و مى‏گفت: به خدا سوگند اگر در سوراخ جانورانى درنده به سر برم اين مردم گمراه مرا رها نخواهند ساخت و اين دون صفتان تا مرا به قتل نرسانند دست از من برنخواهند داشت.به خدا سوگند رفتار اين جماعت ناسپاس با من به همان گونه است كه قوم يهود در روز شنبه مرتكب شدند.مرا نيز مورد ظلم و ستم قرار خواهند داد.آنها هرگز آرام نخواهند شد تا اين قلب تپنده را از من بگيرند.

اما بدان كه در چنين موقع خداوند، افرادى را بر آنان مسلط خواهد ساخت كه كمترين رحمى به دل ندارند و در خوارى و ذلت اين مردم تا آنجا مى‏كوشند كه تكه پارچه خون آلود نجس را هم بر آنها ترجيح مى‏دهند.

محمد بن حنفيه نيز در شبى كه امام ع عازم بود كه در بامداد آن مكه را ترك كند به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد، اى برادر، شما خوب مى‏دانيد كه چگونه اهل كوفه با پدر و برادر شما در رفتار خود ناجوانمردى كردند و مكر و حيله به كار بردند.من از آن بيم دارم كه با شما نيز چنين كنند.پس چنانچه رأى شريفت قرار گيرد كه در مكه بمانى كه حرم خداست، عزيز و مكرم خواهى بود و كسى متعرض تو نخواهد شد.حضرت فرمود: اى برادر، من مى‏ترسم كه يزيد بن معاويه خون مرا در مكه بريزد، و به اين وسيله حرمت اين خانه محترم ضايع گردد .محمد بن حنفيه گفت: چنانچه از اين جهت بيمناكى پس به طرف يمن يا بلاد ديگرى برويد كه در آن نواحى براى شما احترام قائل هستند و كسى نمى‏تواند به شما آسيبى برساند.امام فرمود، در اين مورد فكر خواهم كرد.صبح روز بعد امام همراه با كاروان خود كوچ كرد. محمد بن حنفيه از اين امر اطلاع يافت.با شتاب آمد.حضرت حسين ع سوار بر شتر شده بود.زمام ناقه امام را گرفت و عرض كرد، مگر قرار نبود درباره درخواست من فكر كنيد؟ چرا با عجله حركت كرديد؟ امام فرمود:

بعد از اين كه از تو جدا شدم، پيغمبر را در خواب ديدم.فرمود: اى حسين به سوى عراق بشتاب .خواست خداوند است كه تو كشته گردى.محمد بن حنفيه گفت، انا لله و انا اليه راجعون.به امام گفت: پس چرا اين بانوان را همراه خود مى‏بريد؟ فرمود: خدا خواسته است كه آنها را اسير ببيند، پس به ناچار ابن حنفيه با برادر خود خداحافظى كرد و برفت.

عبد الله بن عمر با شنيدن اين خبر به قصد ديدار با امام به راه افتاد و در يكى از منزلگاهها به حضور آن حضرت رسيد.پس رو كرد به امام و گفت، اى فرزند رسول خدا به قصد كجا حركت كرده‏ايد؟ فرمود، به طرف عراق مى‏روم.گفت از شما تقاضا دارم از اين سفر منصرف شويد و به حرم جد خود بازگرديد.امام از اين امر ابا فرمود.ابن عمر كه امتناع آن حضرت را مشاهده كرد رو كرد به امام و گفت: اى ابا عبد الله، جايگاه بوسه رسول الله را به من نشان دهيد.پس سه بار آن را بوسيد، و در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود، گفت، اى ابا عبد الله، من در حالى با شما خداحافظى مى‏كنم كه مى‏بينم سرانجام به شهادت خواهيد رسيد، و بدين ترتيب از آن حضرت جدا شد.همين كه امام ع مكه را ترك كرد و كاروان آن حضرت به راه افتاد، عده‏اى از فرستادگان عمرو بن سعيد بن عاص كه از جانب يزيد حكومت حجاز را داشت، تحت سرپرستى برادرش يحيى بن سعيد مورد اعتراض قرار گرفت.امام كه با عزمى راسخ راه خود را در پيش گرفته بود هرگز حاضر به بازگشت نشد و از اين امر امتناع ورزيد، و در نتيجه ميان آنها درگيرى شديدى به وجود آمد و ياران امام به شدت به مقابله با آنان برخواستند.زد و خورد ميان آنها همچنان ادامه يافت.اما امام حسين ع بدون اعتنا به مأموران حكومتى راه خود را ادامه مى‏داد.سرانجام به عنوان اعتراض آن حضرت را مخاطب ساخته گفتند: اى حسين، آيا از خدا نمى‏ترسى؟ اجتماع مردم را رها كرده و ميان اين امت تفرقه ايجاد مى‏كنى؟ پس امام فرمود: هر كس پاداش عمل خود را خواهد ديد.همان طور كه شما از اعمال من دورى مى‏جوييد، من هم هرگز از رفتار شما خوشنود نيستم و از كردار شما بيزارى مى‏جويم.

از على بن الحسين ع آمده است كه گفت: موقعى كه همراه با پدرم حسين بن على از مكه خارج شديم كمتر اتفاق مى‏افتاد كه وى در هر محل كه منزل كرده و آنجا را ترك مى‏كرد نام يحيى بن زكريا و كشتن او را بر زبان جارى نسازد.

عمرو بن سعيد حاكم مدينه به امر امام حسين ع نامه‏اى براى يزيد ارسال داشت.يزيد با خواندن نامه به يك بيت شعر تمثل جست:

فان لا تزر ارض العدو و تأته

يزرك عدو اويلو منك كاشح

بدين ترتيب كاروان امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه كه به منزل تنعيم رسيد.در آنجا كاروانى را مشاهده كردند.اين كاروان كه انواع زينت و زيورهاى گران قيمت با خود داشت هدايايى بود كه بحير بن ريسان حاكم يمن براى يزيد بن معاويه مى‏فرستاد.پس امام ع از رفتن كاروان مانع شد و هدايا را از آنها بگرفت و به صاحبان شتر فرمود: هر يك از شما كه مايل باشد همراه با ما به عراق برويم كرايه او را پرداخته و با او نيكى رفتار خواهيم كرد، و هر كس مى‏خواهد در راه از ما جدا شود به هر اندازه كه همراه ما باشد به همان اندازه كرايه او را مى‏پردازيم.پس گروهى از آنان با آن حضرت به راه افتادند.و عده‏اى نيز از رفتن خوددارى كردند، و هر كس كه از آنها جدا شد امام ع حق او را اعطا كرد، و آن كه با حضرت همراه مى‏شد كرايه و لباس نيز از امام مى‏گرفت.

در اينجا به اين نكته بايستى اشاره كرد كه چگونه بود كه امام ع به اين امر اقدام كرد؟ در پاسخ بايد گفت: اين هدايا از اموال مسلمين بود و پيشوا و مرجع امور مسلمين حسين بن على ع بود كه مى‏بايست در اختيار وى قرار گيرد، و يزيد هرگز شايسته خلافت نبود تا بتواند بر اموال مسلمين دست يابد.

امام ع همچنان به راه خود ادامه مى‏داد تا به منزلگاه صفاح رسيد.در اين محل بود كه فرزدق شاعر عرب با آن حضرت ديدار كرد.سبط ابن جوزى در كتاب تذكرة الخواص محل ملاقات او را با امام منزلگاه ببستان بنى عامر آورده است.فرزدق داستان ملاقات خود را با امام ع تعريف كرده مى‏گويد: چنين افتاد كه در سال شصت هجرى به همراه مادرم جهت انجام مراسم حج به مكه مى‏رفتم.پس همچنان كه مهار شتر او را به دست داشتم، در حرم وارد شدم.در اين اثنا حسين بن على ع را ديدار كردم كه با شمشير و سلاح از مكه بيرون مى‏رود.پرسيدم اين كاروان از كيست؟ گفتند از حسين بن على است.پس به نزد آن حضرت آمده پس از سلام عرض كردم.خداوند خواسته كه آرزويت را برآورده سازد.پدر و مادرم به فدايت اى فرزند رسول خدا، چه چيز تو را به شتاب واداشت كه از انجام حج دست بازدارى؟

فرمود، اگر شتاب نمى‏كردم، گرفتار مى‏شدم آنگاه فرمود، تو كيستى؟ .گفتم، مردى از عرب هستم.به خدا سوگند، از خصوصيات من بيش از اين از من نپرسيدند.سپس از حال مردم از من جويا شدند، پاسخ گفتم: از مرد آگاهى پرسيديد، اكنون دلهاى مردم با شماست، و شمشير آنها بر زيان شماست.قضا و سرنوشت را خداوند تعيين مى‏كند و آنچه را بخواهد انجام شدنى است .فرمود: راست گفتى، كارها به دست خداست، و او كه پروردگار ماست، هر روزى در كارى است .پس چنانچه قضاى الهى بر طبق دلخواه ما باشد، بدان خوشنوديم، پس خداى را بر نعمتهايش سپاس گوييم و او خود نيروى شكر گزاريش را عنايت كند و چنانچه قضاى خداوندى بر وفق اميد ما نبود آن كس كه نيتش حق بوده و پرهيزگار باشد از مرز حقيقت دور نشده است.

من به امام گفتم: چنين است.خداوند شما را به آنچه دوست دارى برساند، و از آنچه دورى مى‏جوييد مصون دارد.سپس درباره نذر و مناسك حج از آن حضرت سؤالاتى كردم.امام پاسخ گفت و مرا آگاه كرد.آنگاه اسب خود را به راه انداخت و فرمود: درود بر تو و از يكديگر جدا شديم.

عبد الله بن جعفر نيز پس از شنيدن خروج امام از مكه دو فرزند خود، عون و محمد را نزد آن حضرت فرستاد و نامه‏اى به وسيله آن دو براى امام ارسال داشت.نامه مزبور به اين شرح بود: من شما را به خدا سوگند دهم كه از اين سفر بازگردى.از آن بيم دارم كه در اين راه جان خود را از دست بدهى.كه در اين صورت نور زمين خاموش خواهد شد.زيرا كه تو چراغ فروزان راه يافتگان هستى.عبد الله پس از ارسال اين نامه خود به نزد عمرو بن سعيد امير مدينه رفت و از او درخواست كرد امان نامه‏اى براى حسين ع بفرستد و به او اطمينان دهد كه به نيكى و احسان با او رفتار كند.عمرو بن سعيد اين امر را پذيرفت و نامه‏اى نوشت و به وسيله برادر خود يحيى بن سعيد فرستاد.پس يحيى و عبد الله بن جعفر به خدمت آن حضرت رسيدند و در بازگشت امام از اين سفر كوشش بسيار كردند.اما امام ع به آن دو فرمود: من رسول خدا ص را در خواب ديدم، و مرا به آنچه را كه به دنبال آن مى‏روم دستور فرمود.آن دو گفتند، آن خواب چه بوده؟ فرمود آن را تا كنون براى كسى نگفته و بعد از اين نيز نخواهم گفت تا پروردگار عز و جل را ديدار كنم.پس همين كه عبد الله بن جعفر از بازگشت او نااميد شد به دو فرزند خويش، عون و محمد دستور داد، ملازم آن حضرت باشند و در ركاب او به جهاد بپردازند، و خود به مكه بازگشت.

كاروان امام حسين ع بى آنكه به امر ديگرى بينديشد به سرعت به سوى عراق پيش مى‏رفت تا به سرزمين، عقيق، وارد شد، و در قسمت ذات عرق اقامت كرد.در اين محل بود كه فردى از طايفه بنى اسد كه بشر بن غالب نام داشت و از عراق مى‏آمد به خدمت امام رسيد، درباره اوضاع مردم عراق از او جويا شد.وى در پاسخ امام گفت: دلهاى مردم با شماست، اما شمشيرهاى آنها همراه با بنى اميه است.حسين بن على ع به همراهان خود فرمود: اين برادر اسدى راست گفت .به راستى كه هر كار با اراده خداوندى انجام خواهد شد، و حكم هر چيز به خواست و اراده اوست.

همين كه امام ع به محل، حاجر، از بخشهاى ذات الرمه رسيد، نامه‏اى براى عده‏اى از اهالى كوفه مانند سليمان بن صرد خزاعى، مسيب بن نجيه، رفاعة بن شداد و چند نفر ديگر از آنها نوشت و اين نامه را به وسيله قيس بن مسهر صيداوى به كوفه فرستاد و اين در موقعى بود كه از شهادت مسلم اطلاع نيافته بود.نامه امام به اين شرح بود: بسم الله الرحمن الرحيم .نامه‏اى است از حسين بن على به برادران مؤمن و مسلمان خود.درود بر شما.حمد و سپاس به درگاه خداوندى كه جز او خدايى نيست.اما بعد، نامه مسلم بن عقيل به من رسيد.از اين نامه كه حاكى از نيك انديشى و اتحاد شما بر يارى و نصرت ما و گرفتن حق از دست رفته ما بود اطلاع يافتم.از خداى مى‏خواهم كه كار ما را نيك گرداند، و بهترين پاداش را به خاطر كردار نيكو به شما عطا فرمايد.من در روز سه‏شنبه هشتم ذى حجه [روز ترويه‏] از مكه رهسپار ديار شما گرديدم.چون فرستاده من به نزد شما رسيد در كار خود بشتابيد، كوشش كنيد و آماده باشيد كه من انشاء الله به زودى بر شما وارد مى‏شوم.درود و رحمت و بركات خداوند بر شما باد .در اينجا به اين نكته بايستى اشاره كرد كه مسلم بن عقيل بيست و هفت روز پيش از آنكه كشته شود نامه‏اى به آن حضرت نوشته بود.قيس بن مسهر كه نامه حضرت را مى‏آورد رهسپار كوفه گرديد.

همين كه ابن زياد از حركت امام از مكه به سوى كوفه مطلع شد، حصين بن تميم را كه فرمانده لشگريان او بود، به مقابله با امام روانه ساخت.حصين با سپاه خود به راه افتاد تا به قادسيه رسيد، و لشگريان را چنان منظم ساخت كه فاصله ميان خفان و قادسيه و قطقطانه تا جبل لعلع از افراد او خالى نباشد.با ورود قيس به قادسيه، حصين دستور داد وى را بازداشت و بازرسى كنند.اما قيس نامه را درآورد و آن را پاره كرد.حصين بن تميم بى‏درنگ وى را به نزد ابن زياد فرستاد.همين كه ابن زياد وى را مشاهده كرد، به او گفت، تو كيستى؟ وى پاسخ داد: من يكى از شيعيان امير المؤمنين على بن ابى طالب و فرزندش حسين بن على هستم .وقتى علت پاره كردن نامه را از قيس جويا شد وى در پاسخ گفت: براى اينكه نخواستم بدانى كه در اين نامه چه نوشته شده است.باز از وى پرسيد، نامه از چه كسى بود و براى چه كسى نوشته شده بود.گفت، نامه از حسين بن على بود كه براى جماعتى از اهالى كوفه فرستاده بود، و من نام آنها را نمى‏دانم.در اينجا ابن زياد در غضب شد و گفت، به خدا سوگند تو را آزاد نخواهم كرد، مگر اينكه اسامى آنها را براى من بگويى، و يا به منبر روى و به حسين بن على و پدر و برادرش ناسزا گويى، و گرنه تو را قطعه، قطعه خواهم كرد.قيس گفت نام آن جماعت را به تو نخواهم گفت، اما حاضرم به منبر روم و به حسين و پدر و برادرش دشنام دهم. (منظور او اين بود كه مطالب نامه امام حسين ع را براى مردم بيان كند). پس قيس بر فراز منبر رفت و حمد و ثناى خداى را به جا آورد و بر رسول خدا درود فرستاد، و براى على بن ابى طالب ع و حسن و حسين ع بسيار طلب رحمت كرد و عبيد الله بن زياد و پدرش و همه سركشان بنى اميه را مورد لعن و نفرين قرار داد.سپس گفت: اى مردم، اين شخص حسين بن على ع بهترين بندگان خدا، پسر فاطمه دخت رسول الله ص است و من فرستاده او به جانب شما هستم.او اكنون در منطقه حاجر اقامت دارد.پس او را بپذيريد و به سخن او پاسخ گوييد.ابن زياد دستور داد او را از بالاى قصر به زير اندازند، و چون او را بينداختند در هم شكسته شد و از دنيا برفت.همين كه اين خبر به آگاهى امام حسين ع رسيد گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» و بى‏اختيار اشك از چشمانش جارى شد، و اين آيه را تلاوت فرمود: (فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا) (1)

سپس گفت: خداوند پاداش او را بهشت قرار دهد.بارالها براى ما و شيعيان ما مقام والايى تعيين فرما و ما را با آنان در جايگاهى از رحمت خود قرار بده و پاداش بيكران خود را بر ما مقرر دار، كه بر هر چيز بى‏نهايت توانايى.

حسين ع از منزل حاجر به راه افتاد تا به آبى از آبهاى عرب رسيد.در آنجا عبد الله بن مطيع عدوى را ديد كه در كنار آن آب فرود آمده بود.همين كه حسين ع را ديد به نزد آن حضرت رفت و گفت، اى پسر رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت.چه چيز تو را به اين سرزمين كشانده است؟ حسين ع فرمود: همانطور كه مى‏دانى معاويه از اين جهان رخت بربست.پس از مرگ او مردم عراق به من نوشتند و مرا به سوى خويش خواندند.عبد الله بن مطيع گفت: اى فرزند رسول الله، خداى را در نظر دار تا مبادا حرمت اسلام در معرض تلف قرار گيرد.تو را به خدا سوگند دهم كه حرمت قريش و عرب از بين نرود.به خدا سوگند اگر آنچه را كه در دست بنى اميه است (از خلافت) بخواهى، تو را خواهند كشت، و چنانچه تو را به قتل رسانند پس از تو از هيچ كس بيم و هراسى نخواهند داشت.به خدا سوگند امروزه حرمت اسلام و قريش و عرب به حرمت تو بستگى دارد.پس اين كار را مكن و به كوفه مرو و خود را در برابر جنگ بنى اميه قرار مده.

در اين گير و دار به دستور عبيد الله همه راهها را بسته بودند.بخصوص فاصله ميان واقصه (كه نام محلى است در راه مكه) تا شام و تا راه بصره همه را بستند تا كسى را ياراى ورود يا خروج نباشد.از اين رو امام ع بى آنكه از اين جريان اطلاعى داشته باشد به راه خويش مى‏رفت، تا آنگاه كه با عده‏اى از عربها برخورد و از آنان سؤالاتى كرد.آنان گفتند: نه به خدا، سوگند ما خبرى نداريم.ما همين قدر مى‏دانيم كه همه راهها را بسته‏اند و رفت و آمد براى ما امكان پذير نيست.پس حضرت راه خود را در پيش گرفت و برفت.در آن سال زهير بن قين بجلى كه از طرفداران عثمان بود به حج رفته و در بازگشت از اين سفر با كاروان امام حسين ع ديدار كرده بود.گروهى از افراد قبيله فزاره و بجيله گويند: آنگاه كه ما از مكه بيرون آمديم با زهير بن قين بجلى همراه، و با كاروان حسين ع نيز هم سفر بوديم و چيزى نزد ما ناگوارتر از اين نبود كه در محلى با او هم منزل شويم.امام همچنان به راه خود ادامه داد و سرانجام در جايى فرود آمد كه ما نيز ناگزير در همان جا اقامت كرديم .پس حسين ع در يك سو فرود آمد و ما نيز در سويى ديگر نشستيم.در اين ميان كه به خوردن غذا مشغول بوديم، ناگاه مردى از جانب حسين ع نزد ما آمد و سلام كرد.سپس بر ما وارد شد و رو كرد به زهير بن قين و گفت: ابا عبد الله الحسين مرا به سوى تو فرستاده و از تو دعوت كرده است كه به نزد او بروى.پس هر كه با ما نشسته بود، آنچه در دست داشت انداخت و خموش نشستيم و چنان بى حركت بوديم كه گويى پرنده‏اى بر سر ماست، زيرا رفتن زهير به خدمت امام براى ما بسيار ناگوار بود.ابو محنف مى‏گويد: دلهم دختر عمرو، كه همسر زهير بود تعريف كرده گويد: من به زهير گفتم، آيا فرزند رسول خدا به سوى تو مى‏فرستد و تو از رفتن امتناع مى‏ورزى؟ سبحان الله، بهتر نيست كه به خدمتش بروى و سخنش را بشنوى و سپس بازگردى؟ زهير بن قين بى آنكه از اين امر خوشنود باشد به نزد آن حضرت رفت.ديرى نپاييد كه با شادى و چهره‏اى درخشان بازگشت و دستور داد خيمه او را بكنند و بار سفر او را نزديك امام حسين ع ببرند.آنگاه به همسر خود گفت: از اين پس تو را طلاق مى‏دهم آزادى.مى‏توانى نزد كسان خود بروى زيرا من دوست ندارم به سبب من گرفتار شوى.من تصميم دارم كه نزد امام حسين ع بروم و با دشمنانش به نبرد پردازم و جان خود را در راه او فدا كنم.سپس زهير، مهر همسر خويش را پرداخت، و او را به يكى از عمو زاده‏هاى خود واگذاشت تا وى را به خانواده‏اش برساند.همسر زهير برخاست و با چشمانى گريان با زهير خداحافظى كرد و گفت: اى زهير خداوند تو را پاداش خير دهد.از تو مى‏خواهم كه در روز قيامت نزد جد حسين بن على ع مرا ياد كنى، سپس زهير رو كرد به همراهان خود و گفت: هر كس از شما مى‏خواهد پيروى من كند.در غير اين صورت اين آخرين ديدار ما خواهد بود.من براى شما حديثى بيان كنم، بدين ترتيب كه ما در سرزمين، بلنجر، كه يكى از بلاد خزر است، جنگ كرديم.خداوند پيروزى بهره ما كرد و غنايم بسيار نصيب ما گرديد.از اين رو شاد و خرسند بوديم.سلمان فارسى به ما گفت: هنگامى كه آقاى جوانان آل محمد را درك كرديد و در ركاب او به جنگ پرداختيد، مى‏بايست از امروز كه اين همه غنايم به دست آورديد به مراتب شادتر باشيد.اينك من با شما خداحافظى مى‏كنم .از آن پس زهير همچنان در ركاب امام حسين ع به نبرد پرداخت تا همراه آن حضرت به شهادت رسيد.

امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه كه كاروان آن حضرت به، خزيميه، رسيد.در آنجا يك شبانه روز اقامت كرد.سپس از آنجا نيز حركت كرد، تا به سرمنزل ثعلبيه، وارد شد.

آن شب را در همان جا فرود آمد.همين كه بامداد شد، مردى از اهالى كوفه كه وى را ابا هره ازدى مى‏گفتند به نزد آن حضرت آمده، سلام كرد و گفت: اى فرزند رسول الله چه شد كه از حرم خدا و حرم جد خود محمد ص خارج شديد؟ حسين بن على ع به وى گفت: واى بر تو اى ابا هره، بنى اميه مالم را گرفتند و هتك حرمتم كردند.صبر كردم، و چون خواستند خونم بريزند از آنها گريختم.به خدا سوگند اين گروه ظالم و ستم پيشه مرا شهيد خواهند كرد و خداوند لباس ذلت و خوارى بر ايشان خواهد پوشانيد و شمشير انتقام بر آنان خواهد كشيد، و بر ايشان كسى را مسلط خواهد كرد كه از قوم سبأ كه زنى بر آنان فرمانروايى داشت به مراتب ذليل‏تر و خوارتر خواهند شد.و آنان نيز همانند قوم سبأ خواهند شد. عبد الله بن سليم و مفدى بن مشمعل كه هر دو از طايفه بنى اسد بودند مى‏گويند: چون ما مراسم حج را به جاى آورديم در اين انديشه بوديم كه هر چه زودتر خود را به كاروان حسين ع برسانيم و بنگريم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشيد.از اين رو با شترهاى خود با سرعت به راه ادامه داديم تا در منزل زرود به آن حضرت رسيديم.در آنجا مردى را از اهالى كوفه مشاهده كرديم.وى همين كه چشمش به حسين ع افتاد مسير خود را تغيير داد.امام ع ايستاد و گويى مى‏خواست وى را ببيند.چون مشاهده كرد كه او راه خود را كج كرده رهايش ساخت و به راه افتاد.ما نيز به دنبال آن حضرت حركت كرديم.پس يكى از افراد ما گفت، نزد اين مرد برويم تا از اوضاع كوفه جويا شويم، زيرا كه او از اخبار كوفه بخوبى آگاه است.از اين رو نزد وى رفتيم و پرسيديم: از كدام قبيله هستى؟ او گفت: از قبيله بنى اسد.گفتيم ما نيز از بنى اسد هستيم.از وى پرسيديم كه در كوفه چه خبر بود؟ وى پاسخ داد، من كوفه را ترك نكرده بودم كه مشاهده كردم.مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند، و آن دو را در بازار بر زمين مى‏كشيدند.پس از آن ما برگشتيم تا به حسين ع رسيديم و با او به راه افتاديم تا شامگاهى به منزل، ثعلبيه، فرود آمديم.ما نيز به خدمت آن حضرت رسيده، گفتيم: رحمت خداوند بر شما باد.نزد ما خبرى است چنانچه بخواهى آشكارا و يا پنهانى آن را براى تو بازگو كنيم.حضرت نگاهى به ما و به اصحاب خود كرد، سپس فرمود: من چيزى از ايشان پنهان نكرده‏ام.به وى گفتيم، آيا در روز گذشته به هنگام غروب آفتاب آن مرد سوار را ملاحظه كرديد؟ فرمود، آرى، و ادامه داده گفت: و من مى‏خواستم اوضاع و احوال را از او جويا شوم.گفتيم، به خدا سوگند ما به خاطر شما اخبارى را كسب كرديم و براى شما خواهيم گفت.او مردى بود از قبيله ما، خردمند، راستگو و دانا، او به ما خبر داد و گفت: هنوز از كوفه خارج نشده كه خود ديده است كه مسلم و هانى كشته شده‏اند، و پاى آن دو را گرفته بودند و بدن‏هاشان را در بازار مى‏كشيدند.حسين ع فرمود «انا لله و انا اليه راجعون» رحمت خدا بر ايشان باد، و اين سخن را چند بار بر زبان جارى ساخت.پس ما به او عرض كرديم، ما تو را به خدا و به جان خود و خاندانت سوگند مى‏دهيم كه از همين مكان بازگردى زيرا چنان كه مى‏بينيم در كوفه كسى به يارى شما نخواهد آمد و پيروانى نخواهيد داشت، بلكه از آن بيم داريم، كه بر زيان شما قيام كنند.آن حضرت نگاهى به پسران عقيل كرد و پرسيد: شما چه مى‏انديشيد؟ مسلم كشته شده است؟ آنان گفتند، به خدا ما بازنگرديم تا انتقام خون او را بگيريم يا همان طور كه او به شهادت رسيد ما نيز شربت شهادت نوشيم.حسين ع رو كرد به ما و فرمود: پس از اينها هرگز خبرى در زندگى نيست.ما از اين سخن دانستيم كه امام از تصميم خود هرگز باز نخواهد گشت، و به سفر خود ادامه خواهد داد.پس، به او عرض كرديم، خداوند آنچه خير است براى تو پيش آورد.فرمود، خداوند شما را رحمت كند.امام ع در اينجا به ياد مسلم بن عقيل گريست و به شدت اشك از ديدگانش سرازير گشت.و در آنجا بماند.همين كه سحرگاهان فرا رسيد، به جوانان و غلامان خود فرمود، آب بسيار برداريد.آنان آب بسيارى كشيدند و همراه برداشتند.سپس از آنجا كوچ كردند، تا به منزلگاه زباله رسيدند.در آنجا به اطلاع آن حضرت رسيد كه عبد الله بن بقطر كه برادر رضاعى امام بود به شهادت رسيده است.طبرى در كتاب خود آورده است: كه حسين بن على، عبد الله بن بقطر را نزد مسلم بن عقيل فرستاده بود و اين در موقعى بود كه هنوز شهادت مسلم به اطلاع امام ع نرسيده بود.لشگريان حصين وى را دستگير كردند و او را نزد ابن زياد روانه ساختند.بعضى گويند حسين ع او را با مسلم فرستاده بود.همين كه مسلم بى وفايى اهالى كوفه را مشاهده كرد، وى را نزد امام حسين ع فرستاد تا اوضاع دگرگون كوفه را به اطلاع امام برساند.در همين موقع بود كه حصين وى را دستگير كرد و نزد ابن زياد فرستاد.ابن زياد به وى گفت، بر بالاى قصر برود و دروغگوى پسر دروغگو را به باد ناسزا گيرد، و به وى گفت، پس از آن نظر خود را درباره تو خواهم گفت.بدين ترتيب، عبد الله بن بقطر بر فراز منبر رفت، و مژده ورود امام حسين ع را به كوفه براى مردم بازگو كرد و ابن زياد و پدرش را مورد لعن و نفرين قرار داد.ابن زياد دستور داد او را از بالاى قصر بر زمين انداختند.استخوانهايش شكسته شد، و تنها رمقى از حيات در او باقى بود.پس عبد الملك بن عمير لخمى كه قاضى كوفه بود نزد وى آمد و سرش را از تن جدا كرد.برخى وى را به باد اعتراض گرفتند.اما او گفت: من خواستم با اين عمل زودتر آسوده گردد.

همين كه اين خبر به اطلاع حسين ع رسيد، نامه‏اى بيرون آورد و براى مردم بخواند.به اين شرح: (به نام خداى رحمان رحيم، اما بعد، خبر دهشت انگيزى به من رسيده و آن كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبد الله بن بقطر است.شيعيان ما دست از يارى ما كشيده‏اند .هر كس از شما دوست دارد مى‏تواند بازگردد.هرگز بر او عهدى نيست و مورد سرزنش نخواهد بود.مردم يكباره از كنار او پراكنده شدند و از چپ و راست راه خود را در پيش گرفتند و برفتند.تا آنجا كه همان عده از يارانش كه از مدينه در ركاب او بودند و عده كمى كه در ميان راه به آن حضرت پيوسته بودند، بر جاى ماندند.و اين هشدار امام ع بدان جهت بود كه حضرت مى‏دانست اين عده بسيار كه دنبالش آمده‏اند پيروى آنان از امام بدين خاطر بوده كه گمان كرده‏اند او به شهرى درخواهد آمد كه مردم آن شهر مطيع فرمان او خواهند شد، و حضرت اين امر را ناگوار مى‏دانست و خود مى‏خواست اينان بدانند به راهى كه مى‏روند سرانجام آن چيست، و ندانسته به كارى اقدام نكنند.و نيز آن حضرت به اين واقف بود كه تنها كسانى كه حاضرند جان خود را در ركاب او نثار كنند در اطراف او باقى خواهند ماند، و ديگران وى را رها خواهند كرد.به گفته بعضى از مورخين امام ع در منزلگاه زباله بود كه به وى اطلاع دادند كه مسلم و هانى كشته شده‏اند.در همين محل بود كه فرزدق پس از بازگشت از سفر حج با آن حضرت ملاقات كرده پس از سلام رو كرد به امام و گفت: اى فرزند رسول الله، چگونه است كه به اهالى كوفه اعتماد كرده‏اى، در صورتى كه همين مردم كوفه بودند كه مسلم و يار فداكار او را به قتل رساندند؟ در اينجا امام ع با اندوه فراوان اشك از ديدگانش جارى گرديد.سپس گفت: درود و رحمت خدا بر مسلم باد.او در پناه رحمت و خوشنودى خدا قرار گرفت و به سوى الطاف الهى شتافت.آنچه را كه لازم بود او انجام داد.اينك ما نيز بايستى وظايف خود را انجام دهيم.سپس امام ع به سرودن اشعارى به اين شرح پرداخت:

لئن تكن الدنيا تعد نفيسة

فان ثواب الله اعلى و انبل

و ان تكن الابدان للموت انشئت

فقتل امرى‏ء بالسيف في الله افضل

و ان تكن الارزاق قسما مقدرا

فقلة حرص المرء في السعى اجمل

و ان تكن الاموال للترك جمعها

فما بال متروك به المرء يبخل

همين كه وقت سحر شد امام ع به همراهان خود دستور داد آب بسيار بردارند، و به اين ترتيب كاروان حضرت به راه خود ادامه داد تا از منزلگاه زباله گذشت و به دره عقبه رسيد و در آنجا فرود آمد.در اين اثنا مرد پيرى از بنى عكرمه كه عموى لوذان بود با امام ديدار كرد .وى از آن حضرت پرسيد به كجا مى‏روى؟ فرمود، كوفه مى‏روم.مرد پير گفت، تو را سوگند به خدا مى‏دهم كه بازگردى.به خدا سوگند رفتن به كوفه به اين معنى است كه به سوى سرنيزه و شمشيرهاى برنده گام برداشته‏اى و اين مردمى كه تو را دعوت كرده‏اند، چنانچه آماده بودند كه با دشمن تو مبارزه و جنگ كنند.آنگاه بر ايشان وارد مى‏شدى نيكو بود.اما با اين وضع كه شما بيان مى‏كنى من هرگز رفتن شما را صلاح نمى‏بينم.حضرت فرمود: اى بنده خدا، چيزى بر من پوشيده نيست، اما آنچه را كه اراده خداوندى است، انجام خواهد شد، و به سخن خود ادامه داده گفت: به خداى تعالى سوگند دست از من برندارند تا خون من بريزند، و چون چنين كردند، خداوند كسى را بر آنان مسلط سازد كه آنان را زبون و خوار گرداند تا بدانجا كه در ميان ملتها از همه خوارتر شوند.

كاروان حسين بن على به راه خود ادامه داد.تا به منزل شراف رسيد.شبى را هم در منزل شراف بسر بردند.چون سحرگاه شد، همچنان به جوانان دستور داد هر چه مى‏توانند آب همراه خود بردارند.بيش از آنچه كه مورد احتياج كاروان است! !

پى‏نوشت:

1ـ برخى از آنان كسانى هستند كه به پيمان خود وفا كردند و برخى ديگر در انتظار وفاى به عهد خود مى‏باشند و هرگز تبديلى را در پيمان خود روا نمى‏دارند، سوره احزاب آيه 23

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:32  توسط خادمین اهل بیت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
السلا م علیک یا ابا عبد الله
با تشکر از سایت حوزه و تمام محققان شیعه در ثبت حقایق تاریخی صحیح
این وبلاگ فقط در جهت تبلیغ مذهب غنی شیعه و اهل بیت عصمت و طهارت راه اندازی شد
الهم عجل لولیک الفرج

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
آرشیو موضوعی
سلام
ولادت حضرت سیدالشهدا
اوصاف بدنى
اخلاق حضرت سیدالشهدا
تواضع امام (ع)
شمه ای از فضایل حضرت
در اغوش پیامبر
از ولادت تا شهادت پدر
دوران امامت برادر
نامه امام و معاویه
ولایت عهدى یزید فاسد
مخالفت با بیعت یزید فاسد
خروج امام از مدینه
دعوت اهالى كوفه از امام
نامه امام به بصره
ابن زیاد در كوفه
قیام مسلم در كوفه
امام به طرف عراق
برخورد امام با حر
امام در كربلا و ورود ابن سعد ملعون
جلوگیرى از آب ومحاصره شریعه فرات
دیدارامام‏و ابن‏سعد
آغاز جنگ
امام حسین(ع) و علل همراه بردن خانواده به کربلا
نخستین شهید
شبیه‏ترین افراد به پیامبر
حضرت علی اکبر (ع) در وقت شهادت چند سال داشت؟
برادرزاده شیرین سخن
ازدواج حضرت قاسم در شب عاشورا صحت یا کذب؟
به میدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)
فدایت، عمو
علمدار سپاه
وقتی که قد سرو خم شد
سرباز شش ماهه
یاران امام حسین (ع)
آخرین لحظات حیات شریف سید الشهدا
خونین شدن آفتاب در شهادت امام حسین(ع)
خورشید بر نیزه
محل دفن سر اباعبدالله الحسین(ع)
فرات، آب حیات
روزشمار رویدادهای محرم
آمار در نهضت کربلا
سجده بر تربت امام حسین (ع)
تخریب کربلا
خونخواهی شهدای کربلا
کربلا مهم‏ترین زیارتگاه شیعی
زینب(س) پیامبر عاشورا
محمد بن حنفیه و قیام کربلا
جلوه‏هایی از سخنان امام سجاد (ع)
تلاطم نظام هستی در شهادت امام حسین علیه‏السلام
منزلت امام حسین(ع) در قرآن و سنت
آیا امام حسین علیه السلام بر امامان دیگر برتری داش
شباهت‏های امام حسین(ع) و عیسی مسیح(ع)
چهل حديث
رجعت امام حسین(ع) در قرآن و روایات
ارتباط امام مهدی(ع) با امام حسین(ع)
گریه امام زمان(ع) در مصیبت حضرت ابوالفضل(ع)
زندگی‌نامه حضرت مسلم بن عقیل
حضرت شهربانو
دختران امام حسین ع
پژوهشی در هویت تاریخی حضرت رقیه (علیهاالسلام)
امام حسین ارکان بهشت
پاداش زیارت امام حسین علیه السلام
خسران دشمنان حسنین در آخرت
نویسندگان
خادمین اهل بیت
ذوالفقار
پیوندها
زندگانی حضرت رسول اکرم ص
زندگانی حضرت امیرالمومنین ع
زندگانی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
زندگانی حضرت امام حسن ع
نشانه های ظهور و منتظران
نقد نظرات و ارای صوفیه
بررسی فرقه های دراویش ایران
محاکمه مذاهب مندراوردی و ساختگی
پایگاه مجازی شیعیان و ضد وهابیت
زندگانی حضرت زهرا س
زندگانی حضرت محمد ص
زندگانی حضرت علی ع
زندگانی حضرت امام حسن سیدالشهدا ع
زندگانی امام زین العابدین سجاد ع
زندگاني حضرت امام باقر ع
زندگاني حضرت امام صادق ع
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM